part twenty-six; in the USA!
...شوک امشب بود.
- شما که... قرار بود هفته دیگه برگردین.
مرد بزرگ تر لبخندی زد؛
× آره، ولی کارا زودتر از چیزی که فکر میکردم پیش رفت. یادم شد بهت اطلاع بدم که دارم برمیگردم[مکثی کرد] امیدوارم ناراحتت نکرده باشم[ با لبخندی که انگار از روی لج زده شده بود به حرفش پایان داد]
- البته که نه من فقط یکم شو...
چان اجازه تکمیل حرف رو نداد. قدمی جلو تر اومد و به یانگ نگاهی کرد، و بعد رو به کارمند دستِ راستش گفت؛
× معرفی نمیکنی؟
الا هنوز تو شوک بود ولی سعی کرد خودشو جمع و جور کنه و بعد با لبخندِ محوی سرشو تکون داد.
- یانگ جو...
÷ یانگ جونگین هستم[دستشو دور کمر دختر حلقه کرد و اونو به سمت خودش کشید] نامزدِ الا.
جونگین با اینکه خودش در اون لحظه، احساسات بههم آمیخته ای رو تجربه میکرد ولی جسورانه دستش رو به سمت مردی که گذشتش رو نابود کرده بود برد.
;Bang christopher
چان با گرفتن دست پسر، ترس رو توی وجود اون انداخت و با "خوشبختم" آهسته ای که گفت اون مکالمه زجر آور رو پایان داد.
•10 minutes later
شرکت در سکوت فرو رفته بود، و تنها چراغِ روشن مربوط به آباژور نسبتا بزرگی در گوشه اتاق اون مرد بود. ذهنش هنوز توی نگاهِ برادرِ ناتنی کوچیکش موج میزد. همون نگاه خشک و بیواکنشش که البته حاله ای از ترس داخلش دیده میشد. فکر نمیکرد به این زودی با اون ملاقات کنه؛ ولی سرنوشت معمولا طبق میل ما پیش نمیره!
فلش کوچیکش رو از توی جیبش خارج کرد. شاید اون فلش، مهمترین دستاورد این چند سالش بود.
• 3 days ago, USA
انگشتاش دورِ فنجون قهوش حلقه شده بودن. انگشت اشارش رو با ریتم خاصی به فنجون میزد و منتظر رسیدن دوست قدیمیش بود.
|جرج|: پسررر ببین کی اینجاست
با شنیدن صدا نگاهشو از پنجرهی کافه گرفت و روبروش رو نگاهی کرد، ناخودآگاه با دیدن اون مرد لبخندی روی لبش شکل گرفت و بلند شد.
مرد جلو اومد و چان رو در آغوش گرفت.
|جرج|: دلم برات تنگ شده بود مربی
با شنیدن اون لقب لبخندِ دیگه ای زد و از دوستش فاصله گرفت.
× پرندهی سیاه درسته؟
مرد نشست و خنده ای کرد.
× واقعا چطوری این اسم به ذهنت رسید ها؟
|جرج|: خودت بگو ببینم؛ چطوری شد که اسم سازمانیتو لوکاس گذاشتی؟
×[نگاهشو به فنجونش داد] داستانش طولانیه پسر.[مکثی کرد] خب... تونستی اون فایل صوتی رو برام گیر بیاری؟
|جرج|: کار سختی بود ولی[فلش رو از جیب کتش درآورد و روی میز گذاشت] کار برای من نشد نداره.
با دیدن فلش با ناباوری نگاهی به مرد روبروش کرد.
×این...
|جرج|: آره،خودشه... آخرین اثر از آخر عملیاتت مربی.
ذوق توی چشماش موج میزد؛ سالها دنبال اون فایل بود و حالا درست جلوش بود!
|جرج|: تو... واقعا فکر میکنی که اون دختر زندست؟
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
- شما که... قرار بود هفته دیگه برگردین.
مرد بزرگ تر لبخندی زد؛
× آره، ولی کارا زودتر از چیزی که فکر میکردم پیش رفت. یادم شد بهت اطلاع بدم که دارم برمیگردم[مکثی کرد] امیدوارم ناراحتت نکرده باشم[ با لبخندی که انگار از روی لج زده شده بود به حرفش پایان داد]
- البته که نه من فقط یکم شو...
چان اجازه تکمیل حرف رو نداد. قدمی جلو تر اومد و به یانگ نگاهی کرد، و بعد رو به کارمند دستِ راستش گفت؛
× معرفی نمیکنی؟
الا هنوز تو شوک بود ولی سعی کرد خودشو جمع و جور کنه و بعد با لبخندِ محوی سرشو تکون داد.
- یانگ جو...
÷ یانگ جونگین هستم[دستشو دور کمر دختر حلقه کرد و اونو به سمت خودش کشید] نامزدِ الا.
جونگین با اینکه خودش در اون لحظه، احساسات بههم آمیخته ای رو تجربه میکرد ولی جسورانه دستش رو به سمت مردی که گذشتش رو نابود کرده بود برد.
;Bang christopher
چان با گرفتن دست پسر، ترس رو توی وجود اون انداخت و با "خوشبختم" آهسته ای که گفت اون مکالمه زجر آور رو پایان داد.
•10 minutes later
شرکت در سکوت فرو رفته بود، و تنها چراغِ روشن مربوط به آباژور نسبتا بزرگی در گوشه اتاق اون مرد بود. ذهنش هنوز توی نگاهِ برادرِ ناتنی کوچیکش موج میزد. همون نگاه خشک و بیواکنشش که البته حاله ای از ترس داخلش دیده میشد. فکر نمیکرد به این زودی با اون ملاقات کنه؛ ولی سرنوشت معمولا طبق میل ما پیش نمیره!
فلش کوچیکش رو از توی جیبش خارج کرد. شاید اون فلش، مهمترین دستاورد این چند سالش بود.
• 3 days ago, USA
انگشتاش دورِ فنجون قهوش حلقه شده بودن. انگشت اشارش رو با ریتم خاصی به فنجون میزد و منتظر رسیدن دوست قدیمیش بود.
|جرج|: پسررر ببین کی اینجاست
با شنیدن صدا نگاهشو از پنجرهی کافه گرفت و روبروش رو نگاهی کرد، ناخودآگاه با دیدن اون مرد لبخندی روی لبش شکل گرفت و بلند شد.
مرد جلو اومد و چان رو در آغوش گرفت.
|جرج|: دلم برات تنگ شده بود مربی
با شنیدن اون لقب لبخندِ دیگه ای زد و از دوستش فاصله گرفت.
× پرندهی سیاه درسته؟
مرد نشست و خنده ای کرد.
× واقعا چطوری این اسم به ذهنت رسید ها؟
|جرج|: خودت بگو ببینم؛ چطوری شد که اسم سازمانیتو لوکاس گذاشتی؟
×[نگاهشو به فنجونش داد] داستانش طولانیه پسر.[مکثی کرد] خب... تونستی اون فایل صوتی رو برام گیر بیاری؟
|جرج|: کار سختی بود ولی[فلش رو از جیب کتش درآورد و روی میز گذاشت] کار برای من نشد نداره.
با دیدن فلش با ناباوری نگاهی به مرد روبروش کرد.
×این...
|جرج|: آره،خودشه... آخرین اثر از آخر عملیاتت مربی.
ذوق توی چشماش موج میزد؛ سالها دنبال اون فایل بود و حالا درست جلوش بود!
|جرج|: تو... واقعا فکر میکنی که اون دختر زندست؟
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
- ۳۸.۴k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط