#رقیب_سخت

#رقیب_سخت



پارت ۳۲


یهو میدوریا از شدت حرس از حال رفت
.
.
.
میدوریا چشماشو باز کرد ک دید باکوگو بالا سرشه
میدوریا:"ب..باکوگو؟"
باکوگو:"بیدار شدی؟(دستشو گرفت و بوسید) اومم...بالاخره! حالت خوبه!"
میدوریا:"....باکوگو....."
باکوگو با مکث:"ج...جانم؟"
میدوریا:" تو واقعا...
یهو شوتو در رو کوبید و با لگد باز کرد و پشت سرش ادماش(۸ نفر) اومدن داخل
شوتو با خشم:"هوی!"
باکوگو:"نترس نیومدم حالشو بد کنم فق اومدم پیشش تنها نمونه! نترس من حالشو بد نمیکنم!"
شوتو با خشم اسلحه‌ش رو دراورد و روی میز گذاشت و گفت:"اصن کاری ندارم! از خدامه که پیش میدوریا باشی!"
باکوگو با کمی شک:"چیشده؟"
شوتو با خشم نگاه کرد

(فلش بک به گذشته)

شوتو و ادماش(همون ۸ نفر) رفتن ب خونه مکس که شوتو تا درو باز کرد ، دید دستای مکس به دیوار میخ زده شده و یه چشمش دراومده و نصف مغزش بیرونه
شوتو ترسید و با تعجب:"...ای...این....چیه؟؟"
.
.
*
یه مرد:"خانمی به اسم جولیا بهمون دستور داد یه پسر جوون رو بکشیم!"
*
پرستار:"نه بچه هه تازه‌س! اون خانمه خودش به ما گف ک بهتون دروغ بگیم شرمنده واقعا!"
(پایان فلش بک گذشته)
باکوگو یهو با ترس و خشم:"چیی؟؟ منظورت از این حرفا چیه؟؟؟"
شوتو با خشم اما اهسته:"ینی ، بچه ای که تو شکم جولیاس از تو نیست! بابای اون مکس بود! ولی بهت دروغ گفت....همین طور به ادما دستور داد ک مکس رو بکشن! میخواست کلا تورو قول بزنه!"
میدوریا تعجب کرد
باکوگو:"مکس.....مرده؟"
شوتو:"آره! و این....




پایان



ادامه دارد
دیدگاه ها (۱۵)

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۵۳

رمان به دنبال هم...

عشقی حقیقی

the first lie

رمان یک نیمکت فاصله

به نام خدا--سیلام🤓🌚بعد میلیارد ها سال بهار یادش اومد سناریو ...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 27مینهو با شنیدن حرف‌های سونگ‌چول، ...

پارت یک

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p23خیلی فکر کرد ب...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » ( بریم سراغ تهکوک که چجوری آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط