تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۵۳

۲: تو میدوریا رو یه دختر بی کوسه میدیدی که یهو یه کوسه اومده تو دستش و به طرز عجیبی هم میخوای ازش مراقبت کنی...نه؟

باکوگو:.‌.‌
ذهنش: از کجا انقدر اطلاعات داره؟....

۲: باید بگم میدوریا قبل از اینکه بیاد اینجا.‌..

باکوگو:...

۲: دوبار مرده

کودو سان انقدر با آرامش این جمله رو گفت که انگار داره گذارش هواشناسی میده!...باکوگو ذهنش قفل کرده بود...نمیدونست الان چی شنیده! یعنی چی که دوبار مرده!؟ پس ایزوکای الان کیه!؟

۲: بزار زمان مرگِ زندگی قبلیش رو نشونت بدم

باگوگو: ...
ذهنش: زندگی...قبلی؟...

یهو باکوگو خودشو توی یه مکان شبیه بیمارستان دید...بعد از یکم چشم چرخوندن اطراف،خودش و بچه های کلاس رو دید که داشتن با یه تبهکار مبارزه میکردن...اون دختره تبهکار سمت باکوگو حجوم برد و دقیقا زمانی که میخواست حمله کنه...دیوار منفجر شد و ایزوکا از توی گرد و خاک بلند شده پرید بیرون...معلوم نبود چرا ولی ایزوکا لباسش یه هودی خرگوشی پاره بود😂 البته این برای باکوگو دلیلش نامعلوم بود🗿ما میدونیم🗿💖🎀 الان قیافه باکوگو اینجوریه: 😐...خرگوش؟

نزوکو چان: ادامشو بگو دیگههههه!💢💢

من: گومن گومن😅...


نزوکو چان: 💢

اون نبرد انقدر برای باکوگو سنگین بود که باورش نمیشد خودش اونجا داره مبارزه میکنه! که یهو...اون دختر تبهکار به اسم توگا موقعی که باکوگو دفاعش باز بود بهش حمله کرد و تونست یه خراش نسبتا کوچیک روش ایجاد کنه و همون موقع بود که ایزوکا عصبانی شد و برای لحظه ای...تمام درخشش و امید از توی چشماش محو شد!

ذهن باکوگو الان: الان...چی شد؟...چرا قیافش---

ایزوکا: تقاصشو پس میدیییی!

و با یسری طناب سیاه توگا رو به یه طرف پرتاب کرد و دقیقا زمانی که توگا میخواست بره تو دیوار یه پرتال باز شد و اونو با خودش برد...

باکوگو الان: اون دیگه...چه کوفتی بود؟...

یهو ایزوکا یه سرفه شدید کرد و کلی خون از دهنش ریخت بیرون! باکوگو تا این صحنه رو دید سعی کرد به سمت ایزوکا بدوعه ولی...پاهاش به زمین قفل شده بود...تمام بچه ها دور ایزوکا جمع شده بودن و داشتن گریه میکردن...اما...ایزوکا دیگه اونجا نبود که بخواد صداشونو بشنوه...یهو دوباره همه جا سیاه شد و باکوگو برگشت به همون جای اول...باکوگو کپ کرده بود...نمیتونست تکون بخوره...همین الان ایزوکا جلوی چشمش مرده بود...

۲: اگه با این کپ میکنی بهتره ادامه ندیم

باکوگو: ؟!...
ذهنش: ادامه!؟ ادامه!؟ اون اصلا میفهمه الان چی شد؟!

۲: به خودت مسلت باش کاتسوکی باکوگو! نباید با همچین چیزی کپ کنی...

باکوگو: ؟...

یهو همه جا دوباره تغییر کرد،هوا بارونی بود و شهر درخشانی که همیشه، حتی در زمان بارون میدرخشید...کاملا نابود شده بود...درسته! این زندگی اول ایزوکا بود!...اما برعکس خاطره قبلی...این بار دست و پای باکوگو آزاد بود،یونیفرم مدرسه دوباره توی تنش بود و این بار میتونست تکون بخوره

باکوگو: این دیگه چه وضعشه؟...چه خبره!؟

دوباره مکان تغییر کرد، کودو سان و باکوگو الان توی تابوت آسمانی بودن،باکوگو داشت با شیگاراکی مبارزه میکرد و به شد مجروح شده بود...

باکوگو: هوی! من اونجا چیکار میکنم!؟ چرا شهر اینطوری شده!؟ ما اینجا چه گوهی میخوریم!؟

۲: اینجا اولین جهانیه که ایزوکا میدوریا توش زندگی میکرد، الان هم نبرد پایانیه...البته...امیدوار بودیم اینطور باشه...

باکوگو: ها!؟...

یهو صدای انفجار صوتی اومد و ایزوکا از اونطرف داشت نزدیک میشد!...کودو سان توی حقیقت تغییرات درست کرده بود و توی اولین جهان هم ایزوکا رو دختر به باکوگو نشون میداد!...
دیدگاه ها (۱۰)

سناریو باکودکو

رمان به دنبال هم...

dark life = 40

سناریو:زخم التیامی/پارت ۵(موقعیت:UA ) (زمان: ۶:۴۲)**نویسنده*...

خون و عشق 💘 پارت یازدهمهان هنوز کف خیابون نشسته بودآمبولانس ...

شمشیر بر تاریکی پارت ۱۶

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

ادامه پارت ۳۳^_^

یک سگ زیادی ولگرد

پارت ۲ویو روبی:توی اتاق بودم و داشتم فکر میکردم به این که ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط