{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

پارت ۲۴ | «جعبه‌ی قدیمی» 📦🖤

شب شده بود.

عمارت آرام‌تر از همیشه بود.

جیا در اتاقش نشسته بود و عکس‌های قدیمی گوشی‌اش را یکی‌یکی نگاه می‌کرد.

چند عکس را بالا و پایین کرد.

بیشترشان تار بودند.

بعضی‌ها هم فقط از خودش بودند.

اما همان عکس...

عکس زنی که او را در آغوش گرفته بود، هنوز ذهنش را درگیر کرده بود.

جیا زیر لب گفت:

— کی هستی؟

همان لحظه چشمش به کمد افتاد.

کمدی که از روز اول تقریباً سراغش نرفته بود.

بلند شد و درش را باز کرد.

چند وسیله داخلش بود که خانواده‌ای که او را فرستاده بودند، همراه وسایلش گذاشته بودند.

جیا یکی‌یکی آن‌ها را کنار زد.

تا اینکه چشمش به یک جعبه‌ی کوچک افتاد.

— این دیگه چیه؟

جعبه را بیرون آورد.

روی آن هیچ اسمی نبود.

جیا روی تخت نشست و در جعبه را باز کرد.

داخلش چند وسیله‌ی قدیمی بود:

یک دستبند کوچک...

یک عکس چاپی...

و یک تکه پارچه‌ی کوچک.

جیا عکس را برداشت.

این بار عکس چاپی بود.

تصویر همان زن بود.

اما این بار چهره‌اش واضح‌تر دیده می‌شد.

جیا خشکش زد.

— این همونه...

در پایین عکس، نوشته‌ای کوتاه وجود داشت.

جیا عکس را نزدیک‌تر برد.

این بار نوشته تقریباً واضح بود:

«برای جیا... از طرف سایا»

چشم‌های جیا گرد شد.

— سایا؟

اسم را چند بار آرام تکرار کرد.

— سایا...

جیا به عکس زن نگاه کرد.

بعد به نوشته.

— یعنی این زن... سایا بوده؟

اما نمی‌دانست سایا چه کسی است.

فقط می‌دانست اسمش به نحوی با او ارتباط داشته.

جیا عکس را برداشت و از اتاق بیرون آمد.

در راهرو با تهیونگ روبه‌رو شد.

تهیونگ با دیدنش پرسید:

— جیا؟ این موقع کجا میری؟

جیا عکس را بالا گرفت.

— یه چیزی پیدا کردم.

تهیونگ نزدیک‌تر آمد.

— چی؟

جیا عکس را به او نشان داد.

تهیونگ نوشته را خواند.

— «برای جیا... از طرف سایا.»

بعد با تعجب به جیا نگاه کرد.

— سایا کیه؟

جیا آرام سرش را تکان داد.

— نمی‌دونم.

چند ثانیه هر دو ساکت ماندند.

بعد جیا گفت:

— ولی باید بفهمم.

تهیونگ به عکس نگاه کرد.

— فکر می‌کنی اون زن سایا باشه؟

جیا آرام گفت:

— آره.

در همان لحظه صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو آمد.

جونگ‌کوک نزدیک شد.

— چرا هنوز بیدارید؟

جیا سریع عکس را به سمت خودش گرفت.

جونگ‌کوک متوجه شد.

— چی دستته؟

جیا چند لحظه مکث کرد.

بعد عکس را به او داد.

جونگ‌کوک تصویر را دید.

چشم‌هایش برای لحظه‌ای روی نوشته ماند.

«برای جیا... از طرف سایا»

اما خودش هم هیچ شناختی از آن اسم نداشت.

جونگ‌کوک عکس را به جیا برگرداند.

— نمی‌دونم این سایا کیه.

جیا پرسید:

— واقعاً؟

— واقعاً.

جیا عکس را محکم در دست گرفت.

— پس باید خودم بفهمم.

جونگ‌کوک گفت:

— تنها دنبال گذشته‌ات نگرد.

جیا نگاهش کرد.

— چرا؟

جونگ‌کوک چند لحظه سکوت کرد.

— چون ممکنه چیزهایی پیدا کنی که آمادگی شنیدنشون رو نداشته باشی.

جیا آرام گفت:

— من می‌خوام بدونم.

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

جیا عکس را برداشت و به اتاقش برگشت.

اما قبل از بستن در...

دوباره به عکس نگاه کرد.

این بار اسم را واضح می‌دید:

سایا.

و برای اولین بار...

یک اسم واقعی از گذشته‌اش داشت. 🖤📦
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط