آمدی گریه کنی، شعر بخوانی، بروی

آمدی گریه کنی، شعر بخوانی، بروی
نامه ای خیس به دستم برسانی، بروی

در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود
قصدت این بود از اول که نمانی بروی

خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی
شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی

جای این قهوه فنجان که به آن لب نزدی
تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی

بس نبود این همه دیوانه ی ماهت بودم !؟
دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی!؟

جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بود
خواستی عین قضات همه-دانی بروی

باشد این جان من، این تو، بکشم، راحت باش
ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی..
دیدگاه ها (۲)

سجاد - آرامش خاطر

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام...

تو ای آرام جان من ، مرا تو برتر از جانیچو خون بر رگ شدی جاری...

دلتنگم... دلتنگی‌هایم را لبِ جوی می‌برم می‌نشینم ،شعر می‌...

عاشقانه های شبنم

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

ادامه پارت 13🍷𓂃𓂃𓊝#contract جمله‌اش نیمه‌کاره موند. دختری که ...

پارت 37 رمان عشق مدرسه ای و ات هم اومد تو بغل هیون و هیون مح...

چند پارتی جونگکوکپارت اول ات — ۱۹ ساله: دختری مهربان، برون‌گ...

چندپارتی یونگی (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط