بارانی که
بارانی که
امروزِ چشمانم را گلآلود کرد،
دیروزِ پنجرهام را
از گرد و خاک غریب غم میشست.. تا
ریههای شعرهایم
از بازدمِ نفسهای آلوده به عطر باران خوردهات
آکنده شود..
میدانم
لابد آبی به سر کردهای که
آسمان به یاد من افتاده است..
آبی
به سر کردهای که
هوایی کنی آسمان را تا
به روی تنهایی من بیاورد
بارش بارانی را
که بیتو
شوقِ بیچتر رفتن هم ندارد..
حالا
چه فرقی دارد مگر که
قدمهایم
راهبلدِ کوچه پس کوچههای گیشا باشد..؟ یا
پارکوی را
بیخیالِ دستهایت به تجریش رِسَم.. ؟
چه فرقی دارد؟
وقتی باران
آنقدر مته به خشخاش تنهاییام میگذارد
که شرق و غرب طهران را
در شمال و جنوب خاطراتت گم میکنم..
امروزِ چشمانم را گلآلود کرد،
دیروزِ پنجرهام را
از گرد و خاک غریب غم میشست.. تا
ریههای شعرهایم
از بازدمِ نفسهای آلوده به عطر باران خوردهات
آکنده شود..
میدانم
لابد آبی به سر کردهای که
آسمان به یاد من افتاده است..
آبی
به سر کردهای که
هوایی کنی آسمان را تا
به روی تنهایی من بیاورد
بارش بارانی را
که بیتو
شوقِ بیچتر رفتن هم ندارد..
حالا
چه فرقی دارد مگر که
قدمهایم
راهبلدِ کوچه پس کوچههای گیشا باشد..؟ یا
پارکوی را
بیخیالِ دستهایت به تجریش رِسَم.. ؟
چه فرقی دارد؟
وقتی باران
آنقدر مته به خشخاش تنهاییام میگذارد
که شرق و غرب طهران را
در شمال و جنوب خاطراتت گم میکنم..
- ۴۲۲
- ۱۳ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط