{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بارانی که

بارانی که
امروزِ چشمانم را گل‌آلود کرد،
دیروزِ پنجره‌ام را
از گرد و خاک غریب غم می‌شست.. تا
ریه‌های شعرهایم
از بازدمِ نفس‌های آلوده به عطر باران خورده‌ات
آکنده شود..

می‌دانم
لابد آبی به سر کرده‌ای که
آسمان به یاد من افتاده است..

آبی
به سر کرده‌ای که
هوایی کنی آسمان را تا
به روی تنهایی من بیاورد
بارش بارانی را
که بی‌تو
شوقِ بی‌چتر رفتن هم ندارد..

حالا
چه فرقی دارد مگر که
قدم‌هایم
راه‌بلدِ کوچه پس کوچه‌های گیشا باشد..؟ یا
پارک‌وی را
بی‌خیالِ دست‌هایت به تجریش رِسَم.. ؟

چه فرقی دارد؟
وقتی باران
آنقدر مته به خشخاش تنهایی‌ام می‌گذارد
که شرق و غرب طهران را
در شمال و جنوب خاطراتت گم می‌کنم..
دیدگاه ها (۵)

بی تو با راه و قدم های هراسان چه کنمبا غم انگیزترین حالِ خیا...

نمی خواهم فیلم بازی کنمهنوز زندگی را دوست دارمکه قرص هایم را...

گاهی که خیلی غمگین میشوم گریه نمیکنم فقط لبخندی کش دار و تلخ...

تو فکرش را بکن !!از شهری که بهار و پاییزش تابستان است ،بخواه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط