### پارت نهم: «دیدار در تاریکی مطلق»
### پارت نهم: «دیدار در تاریکی مطلق»
ساعت از دوازده شب گذشته بود. باران شدیدی شیشههای کلوبِ زیرزمینی را میشست؛ جایی که فقط آدمهای خاصِ شهرِ تاریک جرات داشتند پایت را در آن بگذارند. هیچ تابلویی سر درِ ورودی نبود، فقط یک درِ فولادیِ سنگین و نگهبانی که با یک نگاهِ سرد راه را باز میکرد.
جیهون با پالتوی بلندِ مشکیاش از پلهها پایین رفت. بوی سیگارِ برگ، عطرِ تلخِ گرانقیمت و طعمِ خطر تمام فضا را پر کرده بود. دلش مثل سیر و سرکه میجوشید. اگر همکارانش همین الان او را اینجا میدیدند، تمامِ زندگیاش در یک لحظه دود میشد. بزرگترین کابوسش این بود که خانوادهاش بفهمند او نه یک پلیسِ فداکار، که مهرهای در دستان یک گادفادرِ سایکوپد است. پدرش... فکر کردن به نگاهِ خیره و پر از انتظارِ پدرش موقعِ خریدنِ لباسِ فرمِ پلیسی، مثل خنجر توی قلبش میچرخید.
درِ انتهای سالن باز شد. توی اتاقِ نیمهتاریک، جیمین پشت یک میزِ چوبیِ بزرگ نشسته بود. کتِ شیک و تیرهاش را درآورده بود و با انگشتان کشیدهاش لبهی گیلاسِ کریستالیاش را لمس میکرد. چشمهای کشیدهی رنگیاش در نورِ کمفروغِ اتاق میدرخشیدند؛ نگاهی که آدم را همزمان مجذوب و مرعوب میکرد. کنارش، روی مبلِ چرمی، جایدا نشسته بود؛ هدست دور گردنش بود و با موهای تیره با رگههای آبیاش، به مانیتورِ کوچکی خیره بود. وقتی جیهون وارد شد، جایدا نگاهِ درشتِ آبیاش را بالا آورد و بدون اینکه حرفی بزند، دوباره به صفحه برگشت.
جیمین لبخندِ معروف و سایکوپدانهاش را زد، از جاش بلند شد و با قدمهای کشیده جلو آمد. دستش را روی شانهی جیهون گذاشت؛ فشاری محکم و مالکانه:
- «رسیدی، تکتیراندازِ من... نترس، اینجا امنتر از اونیه که فکر کنی. پلیسها هنوز دارن دنبالِ ردِ پا توی انبارِ قبلی میگردن، غافل از اینکه شاهِ شطرنج جای دیگری نشسته.»
جیهون نفسِ عمیقی کشید، لحنش سرد و کنترلشده بود:
- «داری زیادهروی میکنی جیمین. اداره داره حساس میشه. روی گلولهای که شلیک شد... علامتِ گروهت بود. دارن حلقه رو تنگتر میکنن.»
جیمین خندهای کرد؛ خندهای بم و دلخراش که توی چهاردیواریِ اتاق پیچید. خم شد و کنارِ گوشِ جیهون زمزمه کرد:
- «حلقه رو تنگتر میکنن؟ بگذار تلاش کنن. دنیایی که من میسازم با قوانینِ کهنهی اونا نمیخونه. و تو... جیهون... تو نقشِ اصلیِ بازیِ بعدیِ منی.»
---
**پایان پارت نهم**
ساعت از دوازده شب گذشته بود. باران شدیدی شیشههای کلوبِ زیرزمینی را میشست؛ جایی که فقط آدمهای خاصِ شهرِ تاریک جرات داشتند پایت را در آن بگذارند. هیچ تابلویی سر درِ ورودی نبود، فقط یک درِ فولادیِ سنگین و نگهبانی که با یک نگاهِ سرد راه را باز میکرد.
جیهون با پالتوی بلندِ مشکیاش از پلهها پایین رفت. بوی سیگارِ برگ، عطرِ تلخِ گرانقیمت و طعمِ خطر تمام فضا را پر کرده بود. دلش مثل سیر و سرکه میجوشید. اگر همکارانش همین الان او را اینجا میدیدند، تمامِ زندگیاش در یک لحظه دود میشد. بزرگترین کابوسش این بود که خانوادهاش بفهمند او نه یک پلیسِ فداکار، که مهرهای در دستان یک گادفادرِ سایکوپد است. پدرش... فکر کردن به نگاهِ خیره و پر از انتظارِ پدرش موقعِ خریدنِ لباسِ فرمِ پلیسی، مثل خنجر توی قلبش میچرخید.
درِ انتهای سالن باز شد. توی اتاقِ نیمهتاریک، جیمین پشت یک میزِ چوبیِ بزرگ نشسته بود. کتِ شیک و تیرهاش را درآورده بود و با انگشتان کشیدهاش لبهی گیلاسِ کریستالیاش را لمس میکرد. چشمهای کشیدهی رنگیاش در نورِ کمفروغِ اتاق میدرخشیدند؛ نگاهی که آدم را همزمان مجذوب و مرعوب میکرد. کنارش، روی مبلِ چرمی، جایدا نشسته بود؛ هدست دور گردنش بود و با موهای تیره با رگههای آبیاش، به مانیتورِ کوچکی خیره بود. وقتی جیهون وارد شد، جایدا نگاهِ درشتِ آبیاش را بالا آورد و بدون اینکه حرفی بزند، دوباره به صفحه برگشت.
جیمین لبخندِ معروف و سایکوپدانهاش را زد، از جاش بلند شد و با قدمهای کشیده جلو آمد. دستش را روی شانهی جیهون گذاشت؛ فشاری محکم و مالکانه:
- «رسیدی، تکتیراندازِ من... نترس، اینجا امنتر از اونیه که فکر کنی. پلیسها هنوز دارن دنبالِ ردِ پا توی انبارِ قبلی میگردن، غافل از اینکه شاهِ شطرنج جای دیگری نشسته.»
جیهون نفسِ عمیقی کشید، لحنش سرد و کنترلشده بود:
- «داری زیادهروی میکنی جیمین. اداره داره حساس میشه. روی گلولهای که شلیک شد... علامتِ گروهت بود. دارن حلقه رو تنگتر میکنن.»
جیمین خندهای کرد؛ خندهای بم و دلخراش که توی چهاردیواریِ اتاق پیچید. خم شد و کنارِ گوشِ جیهون زمزمه کرد:
- «حلقه رو تنگتر میکنن؟ بگذار تلاش کنن. دنیایی که من میسازم با قوانینِ کهنهی اونا نمیخونه. و تو... جیهون... تو نقشِ اصلیِ بازیِ بعدیِ منی.»
---
**پایان پارت نهم**
- ۸۱
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط