رمان سوکوکو 20

زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 20:

موری سان: دازای قراره بیاد کمکت
چویا: چیی.. چرا اون؟؟
- خب اون تنها کسیه که موقع فساد باید کنارت باشه.. و یه چیز دیگه.. تاریخی که برای مبارزه سازمان ما با اونا مشخص شده برای 2 روز دیگه است ولی مکانش اینجا نیست.. پس باید همین فردا راه بیفتید تا به موقع برسید و بتونید یه استراحتی هم بکنید
سرمو تکون دادم و از دفتر اومدم بیرون
+ ماموریت..اونم با دازای؟ اگه اون بفهمه..
دیگه حوصله فکر کردن بهشو نداشتم
با خودم میگفتم هرچی میخاد بشه دیگ بهش فکر نمیکنم
رفتم سمت دفترم و همونطور که زیر لب غرغر میکردم شروع کردم به جمع کردن وسایلم

«ویو دازای»

+ من؟ اخه رییس من نمی..
فوکوزاوا: تو.. تاحالا ندیده بودم مخالفت کنی..دازای..نکنه مشکلی چیزی داری؟ اگه مشکلی داری بگو من لغوش میکنم
یه لحظه رفتم توی فکر..
نمیدونستم چی جوابشو بدم
با خودم میگفتم که یعنی راستشو بگم؟ نه لازم نیست.. من خودم بهتر از بقیه مشکلمو میدونم پس..
دازای: نه من مشکلی ندارم.. قبول میکنم ولی فقط..میشه بگید چطور شد که این قرارداد رو قبول کردید؟
رییس برام توضیح داد که اگه اون سازمان شکست بخوره امنیت شهر هم تضمین میشه
دیگه حرفی باقی نموند، بخاطر همین از اژانس زدم بیرون
ته دلم خوشحال بودم که منو برای این ماموریت میخوان
فرصت خوبی بود تا دوباره بتونم اون هویجکو ببینم
داشتم میرفتم سمت خونه که گوشیم زنگ خورد
- هوی دازای..
+ چویا؟ این دیگ چه شماره ایه
چویا(با لحن خشن همیشگیش): خوب گوش بده ببین چی میگم.. اولا که این شماره جدیدمه اون قبلیه به لطف سازمان کوفتیه افعی سرخ به فنا رفت..دوما فردا صبح کنار ایستگاه چهارم منتظرتم.. دیر کنی همونجا ولت میکنم میرم گرفتی یا ن؟
+ ها؟ چیزی میگفتی؟
با اینکه همه حرفاشو شنیده بودم ولی میدونستم که اون از بی توجهی کسی نسبت به حرفاش خیلی بدش میاد و جوش میاره.. خب پس روش خیلی خوبی برا راه رفتن رو تک تک عصباش بود البته تا وقتی که..
چویا( باداد پشت گوشی): دازای عوضی دارم با تو حرف میزنم لعنتی میگم فردا اون تن لشتو بردار بیار ایستگاه تا..
+ باشه فهمیدم چیبی جون
- چی گفتی؟؟ خودم خفت...
گوشیو روش قطع کردم
بعد از اینکه کلی خندیدم با ذوق و هیجان رفتم سمت خونه تا وسایلمو جمع کنم...
دیدگاه ها (۲)

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

ابلیس

ابلیس

#Escape_from_death_April29 #part4توی همین فکر بودم که....تا ...

[•] عمارت عشق [•] part ²²اتوکو:«عا... ببینم گفتی چند سالته؟»...

وقتی درسش بد بودو..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط