.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 ..             ←پارت۲۴۵→

- یعنی الان دیگه نیستی؟!

زیرلب گفت:نه...دیگه نیستم...

دوباره نفس عمیق کشید...نگاهم وازچشماش گرفتم ودوختم به ماه...حالا هردومون درسکوت به ماه خیره شده بودیم...سکوت عمیقی بینمون حاکم بود...

بلاخره صدای پربغض ارسلان سکوت وشکست:

- یه روزی منم عاشق بودم...البته حیف کلمه عشق که بخوام به اون احساس مسخره وبچگانه ام نسبتش بدم!!شایداون احساس عشق نبودولی من توقلبم ازش یه عشق پاک وخالصانه ساختم...طرف من حتی آدمم نبود،من الکی خداش کردم...من می پرستیدمش دیانا!! اونقدر توذهنم بردمش بالا که حالا دیگه دست خودمم بهش نمی رسه!!من دیوونه اش بودم... حاضربودم جونم وبدم ولی چشماش اشکی نشه،جونم واسش در می رفت،قلبم به عشق اون وبودنش می زد...

نگاهم وازماه گرفتم ودوختم به چشماش...به چشمای مشکی خیره شده بودم که حالا زیر نورماه روشن تر شده بودو ازهروقت دیگه ای قشنگ تربود...چشمایی که حالا غم وغصه توش موج می زد...آب دهنم وقورت دادم وگفتم:توعاشق کی بودی؟؟

هنوزم به چشماش خیره شده بودم...به من نگاه نمی کرد...

یه لحظه انگار برق اشک وتوچشماش دیدم!!ارسلان؟؟اشک؟؟گریه؟!!! واسم قابل هضم نبود...ارسلان شادوخندون و حاضرجوابی که من می شناختم داره گریه می کنه؟؟آخه چرا؟؟

متعجب گفتم:داری گریه می کنی ارسلان؟؟

دستی به چشماش کشید...بینیش وبالا کشیدو پربغض گفت:من عاشق یه بی لیاقت بودم...عاشق کسی که عشق ومحبت سرش نمی شد...من تمام دنیام وریختم به پاش ولی اون بدون هیچ احساسی رفت ومن
وتنهاگذاشت...چقدالتماسش کردم...چقد به پاش افتادم...پیشش گریه کردم دیانا!!من پیش اون گریه کردم...بهش گفتم اگه توبری من میمیرم...ولی اون رفت!!رفت وحتی پشت سرشم نگاه نکرد...باورت میشه دیانا؟؟من...ارسلان...غرورم وشکستم وبه پاش افتادم!!من به پاش افتادم ولی اون چیکار کرد؟؟
رفت...رفتنش داغونم کرد...بعدازرفتنش دیگه هیچ وقت طعم خوشبختی ونچشیدم.همیشه تنهابودم...بایه عشق قدیمی توی قلبم...عشقی که یادوخاطره اش عذابم میداد...عشقی که من ویاد یه بی لیاقت بی وفامی انداخت...عشقی که فکرکردن بهش یه بغض کهنه روتوگلوم زنده می کرد...بغض کهنه ای که هیچ وقت شکسته نمی شد...حداقل اگه طرفم ارزشش وداشت یا عشقی که توقلبم لونه کرده بود،یه عشق واقعی بود دلم نمی سوخت...دلم ازاین می سوزه که طرفم یه بی لیاقت بودواحساسی که من اسمش وعشق گذاشته بودم،یه احساس بچگانه وپوچ...سهم من ازاون به اصطلاح عشق فقط تنهایی وبی کسی بود...فقط تنهایی... من خیلی تنهابودم...خیلی...یه عالمه حرف نگفته تودلم داشتم...
دیدگاه ها (۴)

### پارت ۱۰ (پایان): میراثِ نور در قابِ خاطراتسه سال. انگار ...

پارت ۱۲

dark life = 33

...ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ‎──‎ ꫂ᭪݁ ──────────────مثل آخرین برگ‌های پاییز که ف...

برای عشقم برای پرنسس قلبم برای دختر کوچولو مو بنفش مشکیم اله...

۳ پارتی

(پارت ۷ - پارت پایانی رمان دخترخوانده)بعد از اون حرفِ سردِ م...

دختر و پارتی

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.5 (روایت از زبان ا...

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط