morning bitter

port 7


«مکالمه یونگی با سوا »
یونگی :. سوا میتونی با آیو و آیین برید و برای فردا برای آیین لباس بخرید و یه سری چیز که دوست داره که ی جورایی مرگ بابا مو کمتر یادش بیاد ؟؟
سوا : باشه حتما فقط کی بریم
یونگی :هر وقت که دوست داشتی راستی اینم کارت { بلک کارت رو داد به سوا }
سوا : اوکی فقط اگه میتونی به بابام هم میگی؟
یونگی باش

بعد از رفتن بچه‌ها به خرید برای مراسم فردا بالاخره زمان این شد که درباره آینده آیین صحبت شه ولی نه از طرف سریو از طرف مین هیوک


«در اتاق یونگی هه جون و سوجون»
هیوک : برای آیین می‌خوای چیکار کنید اون می‌تونه دیگه پیش مادرش زندگی کنه باید باهاتون روراست باشم من از بخشی از وصیت‌نامه برادرم خبر دارم مادرتون با برادرش ازدواج می‌کنه پس در این صورت ایین نمی‌تونه هرگز دوباره با مادرش زندگی کنه.


یونگی : پس یعنی الان میگین ببریمش سئول هرچند مدرسه‌اش تموم شده و مشکل نیست.


اون _ وو: آیین همینطوریش بعد از مرگ بابا بهش یه شوک وارد شده اگر بخواد به همین سرعت محل زندگیش تغییر کنه خیلی اذیت میشه همینطوریش وقتی ادم بزرگ محل زندگیش تغییر می‌کنه دچار شوک عصبی میشه پس نمیشه از آیین که فقط ۱۰ سالشه انتظار داشته باشیم که بهش فشار نیاد


هیوک: اون _ وو راست میگه نباید به این صورت محل زندگیش تغییر کنه باید یه فکر اساسی بکنیم نظرتون درباره این چیه که آیین حدود یکی دو ماه خونه اون _وو باشه و بعد به سئول ببریمش.


هه جون : توی این مدت هم ی‌تونیم با یه سری فیلما یا جاهایی دیدنی سئول کشش آیین رو نسبت به سئول زیاد کنیم اینطوری با خیال راحت‌تر می‌تونیم به سئول ببریمش و می‌تونیم توی این بین در حد یکی دو روز برای تفریح آیین را به سئول بیاریم .


یونگی : عالیه پس باید با همین روش پیش بریم فقط باید آیین توی این روش کمترین آسیب رو ببینه




ویو آیین : با آیو و سوا رفتیم خرید من عاشق خریدم مخصوصاً وقتی که با دختر عمو و دختر عمت بری و کارت داداشتم دستت باشه البته دست من نیست دست سوا عه اول داشتیم برای مراسم فردا خرید می‌کردیم ولی سوا مثل همیشه نبود خیلی تو فکر بود و آیا مثل همیشه هیجان زده نمی‌شد انگار ناراحت بود ولی ولش کن ما اومدیم اینجا که خوش بگذرونیم.


ویو سوا : با آیین و آیو اومدیم خرید ولی اصلاً حس خوبی نداشتم احساس می‌کرد م خیلی دارم ناراحتی رو بروز میدم یه عالمه مغازه رو گشتیم ولی لباس مناسب پیدا نکردیم تا اینکه بالاخره یه لباس شیک و گرون پیدا کردیم برای آیین و خریدیم احساس می‌کنم آیو هم مثل من خیلی حس خوبی نداره.



و بعد از نیم ساعت گشت و گذار الکی آیو پیشنهاد داد که بره رستوران و آیین هم که خیلی گشنش بود قبول کرد و همه با هم به رستوران رفتن و یه دل سیر غذا خوردن .


ولی در همان حال در خانه غوغایی بود اون_ وو
به همراه همسر به فرزندانش برای آماده شدن به خانه خود رفته بودند و دایی بالاخره بعد از رفتن دخترش یا همان همسر اون _ وو معرکه‌گیری را شروع کرده اما چیزی که هنوز مبهم بود این بود که چرا هیچکس شرحی کامل از وصیت‌نامه را برای همه بازگو نمی‌کند چرا سریو و چول سو هنوز در حال پنهان کردن حقایق وصیت‌نامه‌ اند . اما عجیب‌تر از همه این است چرا یونجی خواهر بزرگتر سریو و چول سو هنوز هیچ نگفته است آیا دلیلی برای این کار دارد او گذشته ای را درون خود دفن کرده که بازگو کردن آن خانواده را حیرت زده می‌کند ولی چرا او هنوز چیزی بازگو نمی‌کند ؟؟
دیدگاه ها (۳)

پارت هفتم — فقط یک آشنای عجیبیورا بعد از آن روز، دیگر یونگی ...

قسمت چهارده

پارت ۳ ویو ا.ت یونگی چند لحظه چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید ...

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت نهمجونگ‌کوک دوباره به آدرس روی بر...

سناریو تهیونگ

معرفی انیمه 2027

می‌خوام یه سوال ازتون بپرسم𝕿𝖍𝖊 𝕹𝖊𝖛𝖊𝖗𝖊𝖓𝖉𝖎𝖓𝖌 𝕾𝖙𝖔𝖗𝖞کی فکرشو میک...

....... پارت بیست شیشم.......

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۷: شاخ‌به‌شاخ با پادشاهباد ساحل داشت موها...

این آهنگ خیلی دوست دارم امیدوارم خوشتون بیاد☺️☺️میخوام یه چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط