My Doctor
My Doctor
Part ۷
* خونه*
ا/ت: از سرویس اومدم و رفتم اتاقمون که دیدم جعبه ای کادو پیچ شده رو تختمونه* کوکک؟..( صدایی در نیومد) بخدا اگه یک چیز ترسناک باشه میکشمت.. میشنویی؟ ( باز کردم)دیدم همون لباسیه که با میونگ پسندیده بودم داخلشع..دستی دورم احساس کردم که بغلم کرد*
کوک: خوشت اومد؟..با همین لباس باید بیای خونه مون ( نکته؛ عصری خونه مامان و بابای کوک میرن ولی یک مهمونی مجلسی هستش)
ا/ت: نمیخواست باباا :)
کوک: بپوشش ببینم
ا/ت: باشع ( ذوق)*
کوک: خنده*
*
ادمین(عکسشو میزارم)
کوک: ا/تت کجا موندیی دیر شدد
ا/ت؛ اومدم دیگهه*
کوک؛ محو شدن*
ا/ت: چرا اینطوری نگاه میکنی؟.. زشته؟.. وایی..خب چه مرگمه بگوو خبب
کوک:..
ا/ت: واا کوکک چتههه
کوک: دیگه نمیتونم تحمل کنم ( لبشو بوسیدم)..خیلی خوشگل شدیی میونگ راست میگفت😭❤️
ا/ت: شک*.. واقعا؟
کوک: بیا بریم..فقط!.. جایی خواستی بری بهم بگو لباست بازه
ا/ت: 😂 باش
**
ا/ت: مهمونی خواهر کوک بود و همه بهم نگاه میکردن پیراهن تا زانو هام بود کوکم همش به من چسبیده بود عین توله ای که به مامانش چسبیده باشه*ولم کن دیگه برو پیش آبجیت
کوک: میترسم یکی بیاد پیشت
ا/ت: مگه بچممم..برو راحت باش منم یکم بشینم
کوک: باشع..مواظب خودت باش*
ا/ت: چشم 😂
*
ا/ت: حوصله ام سر میرفت که بلند شدم که دنبال کوک بگردم مخع پسر عمو کوک رو دیدم*ببخشید شما کوک رو ندیدین؟
پ/ک: سلام خانم جئون( خنده) اونطرف پشت میزن با سو یونگ ( خواهر کوک)
ا/ت:خیلی هیز بهم نگاه میکرد تو دلم میترسیدم ولی به روم نمی آوردم دویدم سمت کوک و از بازوش گرفتم* سلام
سویونگ: سلاممم
ا/ت: سلام
کوک؛ چیزی شده به نظر نگران میای
ا/ت: نهه چیزی نشده
کوک: میدونستم دروغ میگه بعدا ازش میپرسم* باشه عزیزم..کیک میخوای؟
ا/ت: آرههه
سویونگ: لباست خیلی بهت میاد عزیزم
ا/ت:مرسی🙂
کوک: خیلی قشنگه :)
ا/ت: خجالت*
کوک: بیا کیک بخور*
ا/ت: یکم نوشیدنی میدی؟
کوک: بفرما جیگر*
ا/ت: مرسی
Part ۷
* خونه*
ا/ت: از سرویس اومدم و رفتم اتاقمون که دیدم جعبه ای کادو پیچ شده رو تختمونه* کوکک؟..( صدایی در نیومد) بخدا اگه یک چیز ترسناک باشه میکشمت.. میشنویی؟ ( باز کردم)دیدم همون لباسیه که با میونگ پسندیده بودم داخلشع..دستی دورم احساس کردم که بغلم کرد*
کوک: خوشت اومد؟..با همین لباس باید بیای خونه مون ( نکته؛ عصری خونه مامان و بابای کوک میرن ولی یک مهمونی مجلسی هستش)
ا/ت: نمیخواست باباا :)
کوک: بپوشش ببینم
ا/ت: باشع ( ذوق)*
کوک: خنده*
*
ادمین(عکسشو میزارم)
کوک: ا/تت کجا موندیی دیر شدد
ا/ت؛ اومدم دیگهه*
کوک؛ محو شدن*
ا/ت: چرا اینطوری نگاه میکنی؟.. زشته؟.. وایی..خب چه مرگمه بگوو خبب
کوک:..
ا/ت: واا کوکک چتههه
کوک: دیگه نمیتونم تحمل کنم ( لبشو بوسیدم)..خیلی خوشگل شدیی میونگ راست میگفت😭❤️
ا/ت: شک*.. واقعا؟
کوک: بیا بریم..فقط!.. جایی خواستی بری بهم بگو لباست بازه
ا/ت: 😂 باش
**
ا/ت: مهمونی خواهر کوک بود و همه بهم نگاه میکردن پیراهن تا زانو هام بود کوکم همش به من چسبیده بود عین توله ای که به مامانش چسبیده باشه*ولم کن دیگه برو پیش آبجیت
کوک: میترسم یکی بیاد پیشت
ا/ت: مگه بچممم..برو راحت باش منم یکم بشینم
کوک: باشع..مواظب خودت باش*
ا/ت: چشم 😂
*
ا/ت: حوصله ام سر میرفت که بلند شدم که دنبال کوک بگردم مخع پسر عمو کوک رو دیدم*ببخشید شما کوک رو ندیدین؟
پ/ک: سلام خانم جئون( خنده) اونطرف پشت میزن با سو یونگ ( خواهر کوک)
ا/ت:خیلی هیز بهم نگاه میکرد تو دلم میترسیدم ولی به روم نمی آوردم دویدم سمت کوک و از بازوش گرفتم* سلام
سویونگ: سلاممم
ا/ت: سلام
کوک؛ چیزی شده به نظر نگران میای
ا/ت: نهه چیزی نشده
کوک: میدونستم دروغ میگه بعدا ازش میپرسم* باشه عزیزم..کیک میخوای؟
ا/ت: آرههه
سویونگ: لباست خیلی بهت میاد عزیزم
ا/ت:مرسی🙂
کوک: خیلی قشنگه :)
ا/ت: خجالت*
کوک: بیا کیک بخور*
ا/ت: یکم نوشیدنی میدی؟
کوک: بفرما جیگر*
ا/ت: مرسی
- ۸۱.۹k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط