وقتی ولیعهده ...... پارت یک

پارت اول: وقتی بارون بوی تو را گرفت

(روایت از زبان لی ا/ت)

بارون آرام و پیوسته روی پنجره‌های بزرگ کتابخانه می‌بارید. صدای قطرات که روی شیشه می‌خورد، مثل ضربان قلبی نامنظم توی گوشم تپید. بوی کاغذهای کهنه، چوب نم‌خورده و کمی عطر ملایم گل یاس، همه‌چیز را پر کرده بود؛ جایی که انگار زمان کنارم ایستاده بود.

من همان‌جا، بین قفسه‌های بلند کتاب، سعی می‌کردم خودم را گم کنم. دست‌هایم روی جلد کتابی سرد و سبک کشیده شد، صدای خش خش ورق‌ها، تنها صدایی بود که آن سکوت عمیق را می‌شکست.

و ناگهان، از گوشه چشمی، او را دیدم؛ پسری با چهره‌ای عجیب، نه کاملاً غربی و نه کاملاً شرقی، که انگار از دل یک رویا بیرون آمده بود. نور زرد چراغ‌های سقف، پوست صاف و روشنش را به شکلی مرموز درخشان کرده بود. بویی که از او می‌آمد، ترکیبی بود از عطر چوب تازه و یک رایحه‌ی سرد و نامعلوم که نمی‌توانستم توصیفش کنم.

دلم لرزید. نگاهش به من دوخته شد، اما انگار نمی‌خواست من را بشناسد؛ یا شاید من هنوز برایش ناشناس بودم. نگاهم را پایین انداختم، اما هر لحظه بیشتر می‌خواستم بدانم او کیست؛ چه داستانی دارد؛ و چرا در این کتابخانه‌ی کوچک، قلبم این‌قدر سریع می‌زند.

صدای ورق زدن کتاب و باران روی شیشه، تنها پل ارتباطی ما بود. نمی‌دانم چرا، اما حس کردم این دیدار، آغاز چیزی بود که نمی‌توانستم فراموش کنم.
صدای ورق زدن کتاب و باران روی شیشه، تنها پل ارتباطی ما بود. نمی‌توانستم فراموش کنم آن نگاه؛ نگاه پر از راز و فاصله‌ای که همزمان مرا به خودش می‌کشید و دور می‌کرد. قلبم تند می‌زد و هر تپش، انگار صدایی نامفهوم و آشنا را زمزمه می‌کرد.

دستم را روی جلد کتاب فشار دادم، اما انگار تمام وجودم می‌خواست به سمت او برود؛ به سمت آن سایه‌ی روشن و سرد که در میان کتاب‌ها ایستاده بود. بوی عطرش هنوز در هوا می‌رقصید، ملایم و پیچیده، مثل نسیمی که بعد از باران می‌آید و زمین را تازه می‌کند.

لحظه‌ای بلند شدم و قدم‌هایم را به آرامی نزدیک‌تر کردم، انگار هر قدم من، به فصلی از یک داستان ناتمام نزدیک می‌شد. اما چه می‌خواستم بگویم؟ اسمش را نمی‌دانستم؛ هیچ چیز درباره‌اش نمی‌دانستم، فقط حس می‌کردم حضورش دنیایم را عوض کرده است.

صدای خش خش برگ‌ها در کتابخانه، صدای قلب من را همراهی می‌کرد و آسمان ابری بالای سرم، رنگی خاکستری و سنگین به دنیا داده بود. با هر نفسی، طعم نم نم باران در هوا را حس می‌کردم و طعم تلخ قهوه‌ای که همین صبح خورده بودم، کم‌کم جای خود را به طعمی متفاوت می‌داد؛ طعمی آشنا و ناشناخته، مثل یک راز شیرین.

نگاهم به قفسه‌ها افتاد، اما ذهنم هنوز درگیر آن چهره‌ی دور بود. نمی‌دانم این احساس از کجا آمده بود؛ شاید از قصه‌هایی که همیشه در کتاب‌ها می‌خواندم، یا شاید از چیزهایی که هیچ وقت گفته نشده بودند.

دوباره صدای قدم‌ها را شنیدم؛ برگشت و نگاهش با نگاه من برخورد کرد، اما این بار، نه ترس، نه سردی؛ فقط یک درک آرام بود؛ یک پیوند نامرئی که هیچ کلمه‌ای نمی‌توانست توصیفش کند.

و من، لی ا/ت، در آن لحظه، فهمیدم که این فقط یک ملاقات ساده نیست؛ این آغاز فصل تازه‌ای در زندگی من است، فصلی که هیچ وقت نمی‌توانستم پیش‌بینی‌اش کنم.
دیدگاه ها (۲)

روحش به پاییز تعلق داشت؛به خش خش برگ ها و هواى مه آلود، به ن...

باران که می‌باره انگار همه خستگی ها و رخوت های تن انسان را م...

💜💜بیا…این پاییز را از آن پاییزهایی کنیم که بوی باران و قهوه ...

اسم تو رابا مداد نیم‌شکستهدر کوچه‌ای که بوی باران داشتو دیوا...

موسیقی

𝖕𝖆𝖗𝖙19مارال نیمه‌شب از اتاق بیرون آمد. راهروها تاریک بودند. ...

پارت ۴۰

چند پارتی پارت ۱صدایِ خش‌خشِ برگ‌های پاییزی زیر پاهام، تنها ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p72باغ زیر نور ماه، حال و هوای عجیبی داش...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.15(روایت از زبان ا.ت)ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط