🖤🥀 سکوت
🖤🥀 سکوت
𓆩 پــارت چهلونهم 𓆪 🖤🥀
اسما چشمهایش را باز کرد.
نفسش سنگین شده بود.
همهچیز را به یاد آورده بود.
آن شب...
اتاق سفید...
صدای آژیر...
یون و سلیا که کنار هم ایستاده بودند...
و خودش که جلوی در ایستاده بود.
مادرش با نگرانی پرسید:
ـ «یادت اومد؟»
اسما آرام سر تکان داد.
ـ «همهچیز.»
یون نزدیک شد.
ـ «پس حقیقت چی بود؟»
اسما چند لحظه سکوت کرد.
ـ «پروژه قرار نبود ما رو نابود کنه.»
نامجون پرسید:
ـ «پس هدفش چی بود؟»
اسما به مردی که خودش را پدرش معرفی کرده بود نگاه کرد.
ـ «قرار بود ما رو از چیزی مخفی کنه.»
مرد آرام گفت:
ـ «بالاخره فهمیدی.»
اسما ادامه داد:
ـ «اون شب فهمیدم پروژه توسط آدمهایی اداره میشه که میخواستن از حافظهی ما برای پیدا کردن بقیهی بچهها استفاده کنن.»
سلیا با تعجب گفت:
ـ «و تو...»
ـ «من تصمیم گرفتم خاطرات خودم رو پنهان کنم.»
یون با صدای آرام پرسید:
ـ «برای نجات ما؟»
اسما نگاهش کرد.
ـ «برای نجات همه.»
ناگهان مانیتور خاموش شد.
پروندهها یکییکی از روی صفحه ناپدید شدند.
مرد ناشناس از بلندگو گفت:
ـ «اشتباه کردی، اسما.»
اسما به صفحه نگاه کرد.
ـ «نه.»
مکث کرد.
ـ «این بار من انتخاب کردم.»
در همان لحظه، صدای آژیر قطع شد.
درهای اتاق باز شدند.
اما مادر اسما هنوز همانجا ایستاده بود.
اسما به سمتش رفت.
ـ «مامان... تموم شد؟»
مادرش لبخند غمگینی زد.
ـ «برای تو... شاید.»
اسما مکث کرد.
ـ «یعنی چی؟»
مادرش به پروندهی ۰۷ نگاه کرد.
ـ «پروژه تموم شد.»
مکثی کرد.
ـ «اما حقیقت همیشه با پروژهها تموم نمیشه.»
اسما چیزی نگفت.
مادرش دست او را گرفت.
ـ «فقط یه چیز دیگه مونده.»
ـ «چی؟»
مادرش به یون و سلیا نگاه کرد.
ـ «باید تصمیم بگیری با تمام این خاطرات... چه کار میکنی.»
اسما به آن دو نگاه کرد.
بعد به پروندهی ۰۷.
و آرام گفت:
ـ «دفنشون نمیکنم.»
پرونده را بست.
ـ «این بار... حقیقت رو نگه میدارم.»
اما درست همان لحظه...
یک پیام روی گوشی اسما ظاهر شد:
«فکر کردی همهچیز تموم شده؟»
اسما به صفحه خیره شد.
فرستنده فقط یک اسم داشت:
پدر 🖤🥀
𓆩 پــارت چهلونهم 𓆪 🖤🥀
اسما چشمهایش را باز کرد.
نفسش سنگین شده بود.
همهچیز را به یاد آورده بود.
آن شب...
اتاق سفید...
صدای آژیر...
یون و سلیا که کنار هم ایستاده بودند...
و خودش که جلوی در ایستاده بود.
مادرش با نگرانی پرسید:
ـ «یادت اومد؟»
اسما آرام سر تکان داد.
ـ «همهچیز.»
یون نزدیک شد.
ـ «پس حقیقت چی بود؟»
اسما چند لحظه سکوت کرد.
ـ «پروژه قرار نبود ما رو نابود کنه.»
نامجون پرسید:
ـ «پس هدفش چی بود؟»
اسما به مردی که خودش را پدرش معرفی کرده بود نگاه کرد.
ـ «قرار بود ما رو از چیزی مخفی کنه.»
مرد آرام گفت:
ـ «بالاخره فهمیدی.»
اسما ادامه داد:
ـ «اون شب فهمیدم پروژه توسط آدمهایی اداره میشه که میخواستن از حافظهی ما برای پیدا کردن بقیهی بچهها استفاده کنن.»
سلیا با تعجب گفت:
ـ «و تو...»
ـ «من تصمیم گرفتم خاطرات خودم رو پنهان کنم.»
یون با صدای آرام پرسید:
ـ «برای نجات ما؟»
اسما نگاهش کرد.
ـ «برای نجات همه.»
ناگهان مانیتور خاموش شد.
پروندهها یکییکی از روی صفحه ناپدید شدند.
مرد ناشناس از بلندگو گفت:
ـ «اشتباه کردی، اسما.»
اسما به صفحه نگاه کرد.
ـ «نه.»
مکث کرد.
ـ «این بار من انتخاب کردم.»
در همان لحظه، صدای آژیر قطع شد.
درهای اتاق باز شدند.
اما مادر اسما هنوز همانجا ایستاده بود.
اسما به سمتش رفت.
ـ «مامان... تموم شد؟»
مادرش لبخند غمگینی زد.
ـ «برای تو... شاید.»
اسما مکث کرد.
ـ «یعنی چی؟»
مادرش به پروندهی ۰۷ نگاه کرد.
ـ «پروژه تموم شد.»
مکثی کرد.
ـ «اما حقیقت همیشه با پروژهها تموم نمیشه.»
اسما چیزی نگفت.
مادرش دست او را گرفت.
ـ «فقط یه چیز دیگه مونده.»
ـ «چی؟»
مادرش به یون و سلیا نگاه کرد.
ـ «باید تصمیم بگیری با تمام این خاطرات... چه کار میکنی.»
اسما به آن دو نگاه کرد.
بعد به پروندهی ۰۷.
و آرام گفت:
ـ «دفنشون نمیکنم.»
پرونده را بست.
ـ «این بار... حقیقت رو نگه میدارم.»
اما درست همان لحظه...
یک پیام روی گوشی اسما ظاهر شد:
«فکر کردی همهچیز تموم شده؟»
اسما به صفحه خیره شد.
فرستنده فقط یک اسم داشت:
پدر 🖤🥀
- ۶۲۲
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط