عشق موروثی⛩ 📔فصل اول(عشق نافرجام) 🧧پارت6

عشق موروثی⛩ 📔فصل اول(عشق نافرجام) 🧧پارت6


«ع» یعنی علاقه....
«ش »یعنی شدید...
«ق»یعنی قلبی ....
و عشق یعنی علاقه شدید قلبی ...
عشق واژه ایست که برای هر کس تعریف متفاوتی دارد.ولی من میگویم عشق یعنی بخاطر آن زندگی کردن ،عشق یعنی در تمام سیاهی و ناامیدی زندگی ات روزنه ای از عشق و روشنایی بتواند سر پا نگهت داره..عشق یعنی جان دادن ،خود را وفا کردن و حتی ناز کشیدن با اینکه دلخوری ،عشق یعنی دیدن تفاوت ها و لذت بردن از اون ها عشق یعنی وقتی بهش زل میزنی زمان و مکانو فراموش کنی و بگی خدایا ممنونم که اونو سر راهم گذاشتی .




با سرعت به طرف میدون وسط شهر میدویدم*من باید نجاتش بدم من نمیخوام بخاطر من بمیره*
دیدمش اون جو بیچاره من نجاتت میدم .روی یک از سقف های خونه ها رفتم و با کمانم به کسی که شمشیر توی دستش بود نشانه رفتم و شلیک کردم(میدونم شلیک کردن فقط برای اسلحست ولی من اینجا هم به کار بردم متاسفم دوستان)تیر به بازو جلاد اصابت کرد و شمشیر از دستش رها شد.از بالای خانه به پیش اون جو پریدم(حالا با خودتون میگید وا چه مسخره ولی واقعا به ذهنم نمیرسید این ی تیکه را چطوری بنویسم!)و دستاشو سریع باز کردم سربازا دورمون حلقه زده بودن ؛شمشیرم را از غلاف درآوردم و به طرفشون نشونه گرفتم که یهو دست اونجو را روی دستم حس کردم کردم شمشیرو از دستم گرفت و سر جاش برگردوند . تازه فهمیدم ای وای من این ی تله بود تا منو گیر بندازن ! از اون جو انتظارشو داشتم.ولی بهش میارزید و شاید اگر نمیاومدم دیگه اون جویی وجود نداشت.

بازوم کشیده شد و منو به طرف قصر میبردن قتل گاه ابدی من از قصر متنفرم چی میشد منم ی آدم عادی باشم؟
فقط خدمتکار شخصیم همراهم میومد همه وسایلمو جمع کرده بود منم بدون عوض کردن لباسام توی کجاوه نشستم.
عصبی و دلخور بودم وجودم پر از آتیش عصبانیت بود که لبالب ذهنمو پر کرده بود.
حدود دو روز توی راه بودیم . دو روزی که من لب به آب و غذا نزدم.وقتی وارد قصر شدیم فقط به اتاقم رفتم و توی خیالاتم غرق شدم.
«فلش بک به خاطرات»
دخترک پا به رهنه بر روی چمن های خیس میدوید و میخندید ؛معشوقش محو تماشایش بود . دختر به گونه ای خوشبخت بود که انگار خداوند شخصا فرشتگانی را برای محافظت از او به زمین فرستاده بودند.دختر عاشق قصه ما پایین دامنش را بالا گرفت و همراه معشوقش کنار چشمه پرخروشی نشست و به پسرک گفت:
-حاضرم تموم عمرمو با تو باشم حتی اگه تمام دارایی هامو از دست بدم
پسر لبخندی دلربا زد(همون لبخند دختر کشای خودمو میگه) ،و حرف معشوقش را تایید کرد غافل از اینکه دنیای بی رحم انسان ها قلب ها را پاره و تکه تکه میکند.دنیا چه خواب هایی برای آنها دیده؟چه اتفاقات شومی قراره سر عاشق و معشوق داستان ما بیاد؟...




خب امیدوارم از پارت جدیدم لذت برده باشید .
نویسندگی ی استعداده و ی توانایی ناب و خاص ؛نویسندگی یعنی وقتی دست به قلم میشی دستات و ذهنت شروع و نوشتن کنه و گاهی ناخودآگاه به گونه ای متن زیبا بشه که با خودت فکر کنی آیا این را من نوشتنم؟گاهی انسان فقط میخواهد بنویسد و از نظر خواننده توجه نمیکنه که شاید رمان زیبایی نشده.پس بیایید سعی کنیم وقتی مینویسیم از ایده های ناب و خاص استفاده کنیم و هم ما لذت ببریم و هم کسانی که شروع به خواندن میکنند.و طوری داستان را پیش ببریم که غیر قابل پیش بینی باشه و خواننده هر لحظه شگفت زده بشه.NE.E
دیدگاه ها (۱)

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

پارت ۲ : تئوری های عجیب از توکیو ریونجرز

۳ پارتی

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

bts

پارت ۱ «ساعت ²²:⁴⁰ دقیقه»آروم گوشت تکه شده ای رو‌ از توی دیس...

در جست و جوی خاطرات پارت ۲۲

پارت یک هانا و یونگی نقش اصلی داستان ویو هانا من یه دختر بدب...

HATE TO LOVE¹²(ویو:رز)اون...فرمانده شهربراز بود!یعنی چه اتفا...

پارت ۵ ویو جونگ کوک:وقتی کارام رو تموم کردم رفتم قصر وقتی رس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط