{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی در ساحل...

مردی در ساحل...

[پارت هفتم]

روز بعد...

ات طبق عادت هر روز، نزدیک غروب خودش را به ساحل رساند.

اما...

این بار یونگی کنار دریا نبود.

ات اطراف را نگاه کرد.

همان تخته‌سنگ...

همان موج‌ها...

ولی خبری از او نبود.

ات: یونگی...؟

چند قدم جلو رفت.

باز هم خبری نشد.

لبخندش کم‌کم محو شد.

ات: نکنه اتفاقی افتاده...

درست همان لحظه...

صدایی آرام از پشت سرش آمد.

یونگی: دنبال من می‌گشتی؟

ات سریع برگشت.

یونگی چند متر آن‌طرف‌تر ایستاده بود.

در دستش دو لیوان کاغذی بود.

ات با اخم ساختگی گفت:

ات: تو منو ترسوندی!

یونگی آرام نزدیک شد.

یکی از لیوان‌ها را سمت ات گرفت.

یونگی: قهوه.

ات با تعجب لیوان را گرفت.

ات: برای من؟

یونگی خیلی کوتاه جواب داد.

یونگی: هوم.

ات لبخند بزرگی زد.

ات: این اولین باره که برام چیزی می‌خری.

یونگی نگاهش را به دریا دوخت.

یونگی: فقط یه قهوه‌ست.

ات با شیطنت گفت:

ات: ولی من خوشحال شدم.

یونگی چیزی نگفت...

اما این بار لبخندش را هم پنهان نکرد.

...

هر دو کنار هم روی شن‌ها نشستند.

ات جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید.

بعد با خنده گفت:

ات: تلخه.

یونگی: می‌دونم.

ات: پس چرا همینو گرفتی؟

یونگی خیلی آرام جواب داد:

یونگی: چون خودم دوستش دارم.

ات چند لحظه فکر کرد.

بعد گفت:

ات: پس از امروز...

منم کم‌کم بهش عادت می‌کنم.

یونگی به او نگاه کرد.

یونگی: لازم نیست.

ات: چرا؟

یونگی: فقط چون من دوست دارم...

تو مجبور نیستی دوستش داشته باشی.

ات برای چند ثانیه ساکت شد.

بعد آرام لبخند زد.

ات: می‌دونی...

این اولین جمله‌ی بلندی بود که ازت شنیدم.

یونگی با تعجب گفت:

یونگی: انقدر کم حرف می‌زنم؟

ات خندید.

ات: خیلی!

حتی امروز رکورد زدی.

یونگی نفس کوتاهی کشید.

یونگی: شاید...

چون قبلاً کسی نبود که بخوام باهاش حرف بزنم.

ات نگاهش کرد.

قلبش بی‌اختیار تندتر زد.

ات: و الان...؟

یونگی چند لحظه سکوت کرد.

نسیم آرامی از میان موهای هر دو گذشت.

بعد خیلی آرام گفت:

یونگی: الان...

هست.

ات چیزی نگفت.

فقط لبخند زد.

لبخندی که این بار...

از ته دل بود.

خورشید آرام‌آرام پشت دریا پنهان می‌شد.

ات سرش را بالا گرفت و به آسمان نارنجی نگاه کرد.

بی‌اختیار شانه‌اش خیلی آرام به شانه‌ی یونگی خورد.

خواست سریع فاصله بگیرد.

اما یونگی...

تکان نخورد.

فقط همان‌طور کنار او ماند.

و برای اولین بار...

هیچ‌کدامشان از آن سکوت خجالت نکشیدند.

فقط صدای موج‌ها بود...

و دو قلبی که بی‌آنکه خودشان بفهمند...

هر روز بیشتر به هم نزدیک می‌شدند.

ادامه دارد... 🌊🤍
دیدگاه ها (۰)

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓 | دریاچند ماه بعد، بهار از راه رسید.ا/ت بالاخره تصمیم...

چندپارتی یونگی (درخواستی)

💋فیلیکس و می سان 💋

پارت ۳۵ 🖤 | پایانغروب شده بود و همه کنار دریا جمع شده بودیم....

......پارت. دوازدهم......

پارت ۳

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت بیست‌ویکم 𓆪ات چند ثانیه به پاکت خیره م...

{استاد جدید} پارت پنجم | پایانصبح روز بعد...ات با خیال راحت ...

تک پارتی✨عکس‌های قدیمی...عصر بود.ات داشت اتاق را مرتب می‌کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط