عشق!
part 1:
داستان عاشقانهی آرمان و لیا از اونایی بود که پر از خنده های از ته دل ، قهر های بچه گانه ، دلتنگی هایی که از تو نگاههم موج میزد
یه جرقه وسط هیاهوی دنیا آروم و بی صدا...که رابطهای شیرین را رقم میزد
یه شب آرمان دعوت شده بود به یه مهمونی ، مهمونیای که به ظاهر عادی و بی اهمیت بود اما برای لیا فرق داشت مثل زنگ خطر در دل لیا آشوب به پا کرده بود
لیا میدونست اون دختر…همونی که یه زمانی ، یه گوشه از قلب آرمان رد پاهاش مونده بود به اون مهمونی کوفتی دعوت بود
لیا بدون فکر کردن شروع به تایپ کرد و سپس ارسال:
–« میخوای بری ؟»
–«چطور!؟…نباید برم؟»
–«نه خب ببین حسودیم میشه یه جورایی »
–«اوو بلاخره…تاکی من باید حسودی میکردم حالا دیگه نوبته توعه»
–«ببین ، نه که نخوام بری فقط نمیتونم فکر کنم کنار اونی شاید مسخره به نظر برسه ولی دلم آشوبه»
–«لیا اون واسه من تموم شده»
لیا چند لحظه به صفحه گوشی خیره شد ، قلبش تند میزد انگار میخواست بیاد تو دهنش.
–«خب حالا قول میدی نری!؟»
آرمان آهی کشید. ، نیم لبخندی روی لباش نشست:
–«باشه نمیرم…جایی که تو نباشی نمیرم»
از همه شب رابطهشون انگار یه لایهی جدید پیدا کرد ، یهجور عمق یا امنیت.
مخ زدناشون ، قهر و آشتی کردناشون ، شبای طولانی حرف زدن ، دیالوگ هایی که تو دل آدم جا خوش میکرد...
یه شیگب که تو ماشین بودن و آهنگ محبوبشون پخش میشد
لیا لب زد: «میدونی گاهی حس میکنم خوشبختی ترسناکه انگار یه چیزی خرابش میکنه یعنی... همش منتظری یه چیزی خرابش کنه»
آرمان که تا الان مات و مهبوت به لبای لیا زل زده بود گفت:«خب پس هر وقت خراب شد از نو شروع میکنیم هوم؟ کافیه تو باشی»
ماه ها گذشت ، شبای طولانی که پر حرف و خنده بود کمکم کوتاه تر شدن ، دیگه پیام «رسیدی؟»دیر تر میاومد ، جواب «دلم برات تنگ شده»خشک تر میشد !
و بلاخره اون شب لعنتی رسید....
–«لیا ما چرا همیشه داریم بحث میکنیم ؟... خسته نشدی؟خستهت نکردم؟!»
لیا با صدای لرزون غرید
–«تو خسته شدی تو نه من! من هنوزم پیاما و چتا و لبخندای قبللانمون رو مرور میکنم ولی نمیدونم چرا هرچی بیشتر میگذره دور تر میشیم»
–«چون شاید…شاید فقط دوست داشتن کافی نیست! نا بلد نبودیم و نیستیم که چجوری باید کنار هم باشیم هرچی بیشتر تلاش کردیم بیشتر خوردیم به دیوار»
سکوت افتاد سکوتی که مثل قبل آرامش نداشت سنگین ، ترسناک و پر از ناگفته
لیا:«پس اینجا تموم میشیم؟»
–« نه لیا ما تموم نمیشیم! ما فقط الان ادامه نمیدیم»
لیا زیر لب (چه فرقی داره مثلا)
و دیگه هیچ پیامی ارسال نشد نه شب بخیر ، نه صبح بخیر .
یه شب لیا یه زمزمهی دلی نوشت و گذاشت استوری:«وجودت بوی بهشت میده»
درست بعد از اون آرمان استوری گذاشت بایه عکس تار نوشت :« گر نباشی فرشته…از کجا دانی چگونه بویست بهشت!»
اما اون شب به زیبایی نوشتهها نبود
هوا ابری بود و بویرخاک نم خورده لذت زیادی داشت ، باد موهای لیا رو پریشون کرده بود ، روی لبه ایستاد میخواست تمام خاطرات بد رو پرت کنه پایین تا سبک بشه ولی انگار همه چی برعکس شد ، بجای خاطرات خودش افتاد!
لیل زنده موند اما از کمر به پایین فلج شد ، روز ها بیمارستان ، شب ها کابوس ، قلبش شکست ، روحش ترک برداشت ، اما کمکم دوباره یاد گرفت بخنده حتی راه بره.
یه روز تصمیم گرفت به آرمان زنگ بزنه دستش میلرزید اما چشمامشو بست و دکمه تماسو به آرومی لمس کرد.
«مشترک مورد نظر در خاموش می باشد... لطفاً بعد صدای بوق پیغام بگذارید »
لیا به آرومی لب زد:«اگه میتونی…بیا دنبالم دارم مرخص میشم ، دلم برات تنگ شده ، خیلی…»
چند دقیقه بعد وقتی آرمان گوشیش رو روشن کرد و این پیام بی پاسخ لیا رو دید یه چیزی ته دلش لرزید ، با عجله به لیا زنگ زد اما متاسفانه لیا درگیر کار های ترخیص بود بدون اینکه حواسش به گوشی ته کیفش باشه
آرمان به شدت نرگان بود تا حدی که قلبش داشت از سینهش میزد بیرون سوار ماشین شد و باسرعت تو خیابون پیچید
هی شماره لیا رو میگرفت اما کسی جواب نمیداد
چشمش واسه یه لحظه از جاده گرفت و به گوشی داد و یهو همه چیز تاریک شد
ادامه دارد...https://wisgoon.com/p/NHZ20BG9L9/
داستان عاشقانهی آرمان و لیا از اونایی بود که پر از خنده های از ته دل ، قهر های بچه گانه ، دلتنگی هایی که از تو نگاههم موج میزد
یه جرقه وسط هیاهوی دنیا آروم و بی صدا...که رابطهای شیرین را رقم میزد
یه شب آرمان دعوت شده بود به یه مهمونی ، مهمونیای که به ظاهر عادی و بی اهمیت بود اما برای لیا فرق داشت مثل زنگ خطر در دل لیا آشوب به پا کرده بود
لیا میدونست اون دختر…همونی که یه زمانی ، یه گوشه از قلب آرمان رد پاهاش مونده بود به اون مهمونی کوفتی دعوت بود
لیا بدون فکر کردن شروع به تایپ کرد و سپس ارسال:
–« میخوای بری ؟»
–«چطور!؟…نباید برم؟»
–«نه خب ببین حسودیم میشه یه جورایی »
–«اوو بلاخره…تاکی من باید حسودی میکردم حالا دیگه نوبته توعه»
–«ببین ، نه که نخوام بری فقط نمیتونم فکر کنم کنار اونی شاید مسخره به نظر برسه ولی دلم آشوبه»
–«لیا اون واسه من تموم شده»
لیا چند لحظه به صفحه گوشی خیره شد ، قلبش تند میزد انگار میخواست بیاد تو دهنش.
–«خب حالا قول میدی نری!؟»
آرمان آهی کشید. ، نیم لبخندی روی لباش نشست:
–«باشه نمیرم…جایی که تو نباشی نمیرم»
از همه شب رابطهشون انگار یه لایهی جدید پیدا کرد ، یهجور عمق یا امنیت.
مخ زدناشون ، قهر و آشتی کردناشون ، شبای طولانی حرف زدن ، دیالوگ هایی که تو دل آدم جا خوش میکرد...
یه شیگب که تو ماشین بودن و آهنگ محبوبشون پخش میشد
لیا لب زد: «میدونی گاهی حس میکنم خوشبختی ترسناکه انگار یه چیزی خرابش میکنه یعنی... همش منتظری یه چیزی خرابش کنه»
آرمان که تا الان مات و مهبوت به لبای لیا زل زده بود گفت:«خب پس هر وقت خراب شد از نو شروع میکنیم هوم؟ کافیه تو باشی»
ماه ها گذشت ، شبای طولانی که پر حرف و خنده بود کمکم کوتاه تر شدن ، دیگه پیام «رسیدی؟»دیر تر میاومد ، جواب «دلم برات تنگ شده»خشک تر میشد !
و بلاخره اون شب لعنتی رسید....
–«لیا ما چرا همیشه داریم بحث میکنیم ؟... خسته نشدی؟خستهت نکردم؟!»
لیا با صدای لرزون غرید
–«تو خسته شدی تو نه من! من هنوزم پیاما و چتا و لبخندای قبللانمون رو مرور میکنم ولی نمیدونم چرا هرچی بیشتر میگذره دور تر میشیم»
–«چون شاید…شاید فقط دوست داشتن کافی نیست! نا بلد نبودیم و نیستیم که چجوری باید کنار هم باشیم هرچی بیشتر تلاش کردیم بیشتر خوردیم به دیوار»
سکوت افتاد سکوتی که مثل قبل آرامش نداشت سنگین ، ترسناک و پر از ناگفته
لیا:«پس اینجا تموم میشیم؟»
–« نه لیا ما تموم نمیشیم! ما فقط الان ادامه نمیدیم»
لیا زیر لب (چه فرقی داره مثلا)
و دیگه هیچ پیامی ارسال نشد نه شب بخیر ، نه صبح بخیر .
یه شب لیا یه زمزمهی دلی نوشت و گذاشت استوری:«وجودت بوی بهشت میده»
درست بعد از اون آرمان استوری گذاشت بایه عکس تار نوشت :« گر نباشی فرشته…از کجا دانی چگونه بویست بهشت!»
اما اون شب به زیبایی نوشتهها نبود
هوا ابری بود و بویرخاک نم خورده لذت زیادی داشت ، باد موهای لیا رو پریشون کرده بود ، روی لبه ایستاد میخواست تمام خاطرات بد رو پرت کنه پایین تا سبک بشه ولی انگار همه چی برعکس شد ، بجای خاطرات خودش افتاد!
لیل زنده موند اما از کمر به پایین فلج شد ، روز ها بیمارستان ، شب ها کابوس ، قلبش شکست ، روحش ترک برداشت ، اما کمکم دوباره یاد گرفت بخنده حتی راه بره.
یه روز تصمیم گرفت به آرمان زنگ بزنه دستش میلرزید اما چشمامشو بست و دکمه تماسو به آرومی لمس کرد.
«مشترک مورد نظر در خاموش می باشد... لطفاً بعد صدای بوق پیغام بگذارید »
لیا به آرومی لب زد:«اگه میتونی…بیا دنبالم دارم مرخص میشم ، دلم برات تنگ شده ، خیلی…»
چند دقیقه بعد وقتی آرمان گوشیش رو روشن کرد و این پیام بی پاسخ لیا رو دید یه چیزی ته دلش لرزید ، با عجله به لیا زنگ زد اما متاسفانه لیا درگیر کار های ترخیص بود بدون اینکه حواسش به گوشی ته کیفش باشه
آرمان به شدت نرگان بود تا حدی که قلبش داشت از سینهش میزد بیرون سوار ماشین شد و باسرعت تو خیابون پیچید
هی شماره لیا رو میگرفت اما کسی جواب نمیداد
چشمش واسه یه لحظه از جاده گرفت و به گوشی داد و یهو همه چیز تاریک شد
ادامه دارد...https://wisgoon.com/p/NHZ20BG9L9/
- ۸.۶k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط