عشق!
part2:
وقتی چشماشو باز کرد نور نرم و لطیفی همه جارو روشن کرده بود ، بوی گل میاومد.
زیر سایه درختی دراز کشیده بود باد ملایمی از لابه لای برگ ها میوزید
درست همونجا... لیا با لبخندی شیرین کنار آرمان نشسته بود آرمان لبخند زد ، از شدت خوشحالی اشک توی چشماش جمع شده بود اما یه چیزی عجیب بود نه درد داشت ، نه صدای بوق دستگاه و نه بوی بیمارستان
«میدونی آرمان...من از همون شب که از پست بوم افتادم رفتم ولی تو هیچ وقت درک نکردی نمیتونستی باور کنی من دیگه نیستم
با اینکه برای آخرین بار جن..ازم رو بغل کردی ، تمام این مدت با خاطرات و صدا های تو سرت زندگی کردی
ولی خب اینجا جاییِ که دیگه هیچی بینمون فاصله نمیاندازه
وبا هم قدم زدن توی باغی که زمان معنیای نداشت!
وقتی چشماشو باز کرد نور نرم و لطیفی همه جارو روشن کرده بود ، بوی گل میاومد.
زیر سایه درختی دراز کشیده بود باد ملایمی از لابه لای برگ ها میوزید
درست همونجا... لیا با لبخندی شیرین کنار آرمان نشسته بود آرمان لبخند زد ، از شدت خوشحالی اشک توی چشماش جمع شده بود اما یه چیزی عجیب بود نه درد داشت ، نه صدای بوق دستگاه و نه بوی بیمارستان
«میدونی آرمان...من از همون شب که از پست بوم افتادم رفتم ولی تو هیچ وقت درک نکردی نمیتونستی باور کنی من دیگه نیستم
با اینکه برای آخرین بار جن..ازم رو بغل کردی ، تمام این مدت با خاطرات و صدا های تو سرت زندگی کردی
ولی خب اینجا جاییِ که دیگه هیچی بینمون فاصله نمیاندازه
وبا هم قدم زدن توی باغی که زمان معنیای نداشت!
- ۱.۹k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط