ولی دیکرپویایی نبودتاصدای مرابشنودفریادم میان درختان میپی
ولی دیکرپویایی نبودتاصدای مرابشنودفریادم میان درختان میپیچیدوانعکاس ان صدای وحشتناکی بودکه ترس براندامم انداخته بود.بدون اینکه به اطرافم نگاه بکنم باحالت خیز به طرف خانه دویدم مدام زیرلب نام خدارامیبردم واین بهم ارامش می دادوقتی ازدورچراغ خانه های روستا رادیدم نفس راحتی کشیدم.
دران هوای خنک تابستان ازعرق لباسهاوموهایم به بدنم چسبیده بود.فهمیدم پویابه قصدتلافی مراانجارهاکرده بود.خوشبختانه وقتی واردخانه شدم کسی خانه نبودکه توبیخم کند.یکراست به طرف دستشویی رفتم وخودم رادرایینه نگاه کردم.رنگ صورتم مثل گچ سفیده شده بود ابی به صورتم زدم وازانجابیرون امدم.
ثرم به شدت دردمیکردوچشمانم می سوخت همراه بایه لیوان اب وقرض ارامبخش به اتاقم رفتم چنددقیقه بیشترطول نکشیدکه ازتاثیرقرص خوابم برد.
صبح ازصدای مادرم ازخواب بیدارشدم.چشمانم رابه سختی گشودم.بازهم داشت مراتوبیخ میکرد.گوشهایم راخوب تیزکردم تاببینم چی میگویید.
دختره ی چش سفیداون ازعصری که غیبش زدواون هم ازدیشب که راحت خوابیده.اصلا ملاحضه ی منو پدرش رونمیکنه دیشب مدام سراغش رامیگرفتندومنم مجبور شدم به دوریه چیزای روسرهم کنم.
حالا که چیزی نشده حتما حالش خوب نبوده وگرنه بهاردختری نیست که سرشب بگیره بخوابه.
زینت جون برویه سربهش بزن.ببین حالش خوبه.دیشب متوجه شدم که دیشب قرض خورده این دختره اخرش منودق میده.
چشم شماخودتون روناراحت نکتیدبهتره زودتربرین چون پدرومادرم اماده بودن.
همین که سایه زینت دراستانه ی دردیدم چشمانم راروی هم گذاشتم ولی اوزیرکترازمن بود.
خودتی فک کردی نمیدونم که بیداری پاشوتااین تنگ اب راروی صورتت خالی نکردم.
هنوزچشمانم رابازنکردم که یه پارج اب روی من بینواخالی کرد.نفسم برای مدتی بنداومدسریع بلندشدم وبه دنبال زینت دویدم ولی موفق نشدم اوراگیراندازم البته تقصیرتلفن بی موقع بودوگرنه حسابی اوراگوشمالی میدادم وقتی گوشی رابراشتم جزصدای نفسهای شخصی صدای دیگری نمی امد.
گوشی روگذاشتم وبااخم گفتم.
مزاحم.
زینت به طرفم امدوگف:
کی بود؟
شانه هایم رابالا انداختم وگفتم:
اگه می فهمیدم خیلی خوب بود.
نگاه مرموزی بهم انداخت وگفت:
بهترکه اقای رضایی لطف کردن به واسطه ی ثروت وپارتی بازی شان برق وخط تلفن به این دیارحقیرارسال نمایندکه این خودش کاری بسیارخداپسندانه است.چون این روستای بزرگ جزنادرترین روستاهایی است که ازتمکانات برق وتلفن برخورداراست.
نگاهی به پارچ ابی بودکه درطاقچه کنارتلفن گذاشته بودبدون اینکه متوجه بشودارام ارام ان راازپشت برداشتم ودریک چشم بهم زدن اب داخبش راروی زینت خالی کردم.زبانش بند امد.قهقه ای سردادم وگفتم.
بی خیال شما دکلمتون روبخونید.
پابه فرارگذاشتم فضای خونه کوچک بوداومیتوانست سریع مرابگیردبرای همین ازخانه زدم بیرون بالباس خیس وپا برهنه درمیان کوچه هامی دویدیم عده ی ازاهالی بادیدن مابه شوق امده بودن وماروتشویق میکردنددرمیان یکی ازکوچه هامحکم به شخصی برخوردم وبازپس افتادن من روی زمین بود.زینت که تازه به سرکوچه رسیده بودوهنوزنگاهش یه مانیفتاده بودسریع اب راروی من خالی کردوباصدای بلندگفت:
حالابرنده شدم.
موهایم روی صورتم راپوشانده بودباندشدم وانهاراکنارزدم.
دلم میخواست زمین دهن بازمیکردومنومی بلعیدان عذاب بهترازاین بودکه این چنین جلوی خانواده ی اقای رضایی شرمنده شوم.
زینت هم حالی بهترازمن نداشت هردوباصدای لرزانی سلام کردیم وبازپس ان صدای خنده شان بودکمی جدات کردم سرم رابالابگیریم.
دروهله ی اول چشمم به اقای رضای افتادقیافش مهربون دوست داشتنی بودوبعدازان خانمش که باتحسین مرانگاه میکرد کنارخانم اقای رضایی دختربزرکش بودکهدمثل اولین باری که دیدمش باچهرهری پرفیس وافاده اش براندازم کرد.پشت سرانها دخترکوچکش بودکه باشیطنت نگاهم میکرداین بارنگاهم برامیرثابت ماندودرنگاهش برق شیطنت خاصی موج میزدکه وجودن رالرزاندسریع سرم رابه پایین انداختم .اقایی رضایی دست زیرچانه ام زدوسرم رابالا گرفت میان خنده گفت:
شمابایدبعارخانم باشید.
ارام گفتم:
بله.
پس ان همه تعریف وتمجید بیخودنبود.
دسش راروی شانه م گذاشت وگفت:
ازاین لحظات زندگیتان به خوبی لستفاده کنیدکه دیگرهیچ گاه برنمیگردد.
وازکنارمان گذشت چشمم به زینت افتاداوهم همانطورخیره نگاهم میکردهرکدام منتظرسخن اززبان دیگری بودیم.
روبه زینت کردم وگفتم :
چه روزهای رابرای دیدن اقای رضایی شمارش میکردم هیچ دلم نمیخواست اولین دیدارم بااواین چنین اغازشود.
اوهم مغموش نگاهش رابه زیرانداخت وگفت:
منم االان داشتم به همین موضوع فک میکردم.
بازگفتم:
حالا اوچه فکری درباره ی من میکنند.؟
باپوزخندی نمکین گفا:
هیچ فقط به این فک میکنن که چه عروس خل وچلی دارند.
باغیط گفتم:
حال کی خواست عروس اینا بشه؟
روبه رویم ایستادومراهم ازراه رفتن بارداشت.
واه واه چه افاده هایکی بیادجمش کنه.خیل
دران هوای خنک تابستان ازعرق لباسهاوموهایم به بدنم چسبیده بود.فهمیدم پویابه قصدتلافی مراانجارهاکرده بود.خوشبختانه وقتی واردخانه شدم کسی خانه نبودکه توبیخم کند.یکراست به طرف دستشویی رفتم وخودم رادرایینه نگاه کردم.رنگ صورتم مثل گچ سفیده شده بود ابی به صورتم زدم وازانجابیرون امدم.
ثرم به شدت دردمیکردوچشمانم می سوخت همراه بایه لیوان اب وقرض ارامبخش به اتاقم رفتم چنددقیقه بیشترطول نکشیدکه ازتاثیرقرص خوابم برد.
صبح ازصدای مادرم ازخواب بیدارشدم.چشمانم رابه سختی گشودم.بازهم داشت مراتوبیخ میکرد.گوشهایم راخوب تیزکردم تاببینم چی میگویید.
دختره ی چش سفیداون ازعصری که غیبش زدواون هم ازدیشب که راحت خوابیده.اصلا ملاحضه ی منو پدرش رونمیکنه دیشب مدام سراغش رامیگرفتندومنم مجبور شدم به دوریه چیزای روسرهم کنم.
حالا که چیزی نشده حتما حالش خوب نبوده وگرنه بهاردختری نیست که سرشب بگیره بخوابه.
زینت جون برویه سربهش بزن.ببین حالش خوبه.دیشب متوجه شدم که دیشب قرض خورده این دختره اخرش منودق میده.
چشم شماخودتون روناراحت نکتیدبهتره زودتربرین چون پدرومادرم اماده بودن.
همین که سایه زینت دراستانه ی دردیدم چشمانم راروی هم گذاشتم ولی اوزیرکترازمن بود.
خودتی فک کردی نمیدونم که بیداری پاشوتااین تنگ اب راروی صورتت خالی نکردم.
هنوزچشمانم رابازنکردم که یه پارج اب روی من بینواخالی کرد.نفسم برای مدتی بنداومدسریع بلندشدم وبه دنبال زینت دویدم ولی موفق نشدم اوراگیراندازم البته تقصیرتلفن بی موقع بودوگرنه حسابی اوراگوشمالی میدادم وقتی گوشی رابراشتم جزصدای نفسهای شخصی صدای دیگری نمی امد.
گوشی روگذاشتم وبااخم گفتم.
مزاحم.
زینت به طرفم امدوگف:
کی بود؟
شانه هایم رابالا انداختم وگفتم:
اگه می فهمیدم خیلی خوب بود.
نگاه مرموزی بهم انداخت وگفت:
بهترکه اقای رضایی لطف کردن به واسطه ی ثروت وپارتی بازی شان برق وخط تلفن به این دیارحقیرارسال نمایندکه این خودش کاری بسیارخداپسندانه است.چون این روستای بزرگ جزنادرترین روستاهایی است که ازتمکانات برق وتلفن برخورداراست.
نگاهی به پارچ ابی بودکه درطاقچه کنارتلفن گذاشته بودبدون اینکه متوجه بشودارام ارام ان راازپشت برداشتم ودریک چشم بهم زدن اب داخبش راروی زینت خالی کردم.زبانش بند امد.قهقه ای سردادم وگفتم.
بی خیال شما دکلمتون روبخونید.
پابه فرارگذاشتم فضای خونه کوچک بوداومیتوانست سریع مرابگیردبرای همین ازخانه زدم بیرون بالباس خیس وپا برهنه درمیان کوچه هامی دویدیم عده ی ازاهالی بادیدن مابه شوق امده بودن وماروتشویق میکردنددرمیان یکی ازکوچه هامحکم به شخصی برخوردم وبازپس افتادن من روی زمین بود.زینت که تازه به سرکوچه رسیده بودوهنوزنگاهش یه مانیفتاده بودسریع اب راروی من خالی کردوباصدای بلندگفت:
حالابرنده شدم.
موهایم روی صورتم راپوشانده بودباندشدم وانهاراکنارزدم.
دلم میخواست زمین دهن بازمیکردومنومی بلعیدان عذاب بهترازاین بودکه این چنین جلوی خانواده ی اقای رضایی شرمنده شوم.
زینت هم حالی بهترازمن نداشت هردوباصدای لرزانی سلام کردیم وبازپس ان صدای خنده شان بودکمی جدات کردم سرم رابالابگیریم.
دروهله ی اول چشمم به اقای رضای افتادقیافش مهربون دوست داشتنی بودوبعدازان خانمش که باتحسین مرانگاه میکرد کنارخانم اقای رضایی دختربزرکش بودکهدمثل اولین باری که دیدمش باچهرهری پرفیس وافاده اش براندازم کرد.پشت سرانها دخترکوچکش بودکه باشیطنت نگاهم میکرداین بارنگاهم برامیرثابت ماندودرنگاهش برق شیطنت خاصی موج میزدکه وجودن رالرزاندسریع سرم رابه پایین انداختم .اقایی رضایی دست زیرچانه ام زدوسرم رابالا گرفت میان خنده گفت:
شمابایدبعارخانم باشید.
ارام گفتم:
بله.
پس ان همه تعریف وتمجید بیخودنبود.
دسش راروی شانه م گذاشت وگفت:
ازاین لحظات زندگیتان به خوبی لستفاده کنیدکه دیگرهیچ گاه برنمیگردد.
وازکنارمان گذشت چشمم به زینت افتاداوهم همانطورخیره نگاهم میکردهرکدام منتظرسخن اززبان دیگری بودیم.
روبه زینت کردم وگفتم :
چه روزهای رابرای دیدن اقای رضایی شمارش میکردم هیچ دلم نمیخواست اولین دیدارم بااواین چنین اغازشود.
اوهم مغموش نگاهش رابه زیرانداخت وگفت:
منم االان داشتم به همین موضوع فک میکردم.
بازگفتم:
حالا اوچه فکری درباره ی من میکنند.؟
باپوزخندی نمکین گفا:
هیچ فقط به این فک میکنن که چه عروس خل وچلی دارند.
باغیط گفتم:
حال کی خواست عروس اینا بشه؟
روبه رویم ایستادومراهم ازراه رفتن بارداشت.
واه واه چه افاده هایکی بیادجمش کنه.خیل
- ۴.۲k
- ۰۸ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط