{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love²⁹



**فصلِ بعد: سایه‌هایِ گذشته، لبخندهایِ امروز (و رازی که برملا می‌شود)**

باران بند آمده بود، اما آسمان هنوز دلگیر بود. هوایِ دانشگاه بویِ خاکِ باران‌خورده می‌داد و برگ‌هایِ زرد و نارنجی، فرشِ لغزنده‌ای زیرِ پایم ساخته بودند. در حالی که به سمتِ کافه‌یِ همیشگی می‌رفتم تا کمی ذهنم را آرام کنم، صدایِ آشنایی از پشتِ سرم مرا صدا زد:

- هی! تویی!

برگشتم و کیونگ‌می را دیدم که با لبخندی پهن و چشمانی درخشان به سمتم می‌آمد. لباس‌هایش کمی رسمی‌تر از همیشه بود، انگار از جایی مهم آمده بود.

+ سلام کیونگ‌می! چطوری؟ چه عجب امروز این طرفا؟

- وای، تو اصلاً باور نمی‌کنی چی شده! تهیونگ…

*مکث کرد و گونه‌هایش گل انداخت. قلبم فشرده شد. تهیونگ؟ همان تهیونگ که چند دقیقه پیش با جیمین و جانگکوک درگیرِ عملیاتی مخفی بود؟ این دیگر چه داستانی بود؟*

+ تهیونگ؟ چی شده مگه؟

- ما… ما رابطه‌یِ جدیدی رو شروع کردیم. خیلی ناگهانی بود، ولی… حس می‌کنم خیلی بهم میایم. خیلی وقته که می‌خواستم اینو بهت بگم، ولی خب… وقت نشد.

*لبخندش مصنوعی به نظر می‌رسید. نگاهش را به سمتی دیگر دزدید. انگار خودش هم مطمئن نبود که این "رابطه" چقدر واقعی است. در ذهنم، تصویرِ تهیونگ که با عجله در حالِ مکالمه بود و به "بچه‌یِ یارو" اشاره می‌کرد، نقش بست. چطور ممکن بود؟ او که با جیمین و جانگکوک برایِ دستگیریِ یک مجرم، به صورتِ مخفیانه در دانشگاه فعالیت می‌کرد.*

+ تهیونگ؟ رابطه‌یِ جدید؟ خب… خیلی خوبه که خوشحالی. ولی… مطمئنی؟

- چرا اینقدر تعجب کردی؟ مگه من نباید خوشحال باشم؟

*لحنش کمی تغییر کرده بود. انگار انتظار داشت با هیجانِ بیشتری از رابطه‌اش استقبال کنم.*

+ چرا، چرا، حتماً. فقط… یه کم غافلگیر شدم. همین.

*سعی کردم لبخند بزنم، اما انگار نقابم داشت می‌افتاد. ذهنم درگیرِ تناقضات بود. تهیونگ، عملیاتِ مخفی، جیمین، جانگکوک… و حالا این رابطه‌یِ جدید با کیونگ‌می.*

- راستی، تو رو ندیدم. امروز کلاس داشتی؟

*با تردید جواب دادم:*

+ آره، با جیمین. ولی زود تموم شد.

*اسمِ جیمین که آمد، لبخندی دیگر رویِ لبِ کیونگ‌می نشست، اما این بار لبخندی متفاوت بود؛ لبخندی که انگار رازی را پنهان می‌کرد.*

- آهان! جیمین. اونم خیلی پسرِ خوبیه. من و تهیونگ گاهی باهاش و با جانگکوک وقت می‌گذرونیم. خیلی باحالن.

*این حرفش تیرِ خلاص را به قلبم زد. "گاهی باهاش وقت می‌گذرونیم." پس این عملیاتِ مخفی، فقط بینِ جیمین، جانگکوک و تهیونگ نبود. کیونگ‌می هم به نحوی در جریان بود! اما چگونه؟ و چرا؟ نقشِ او چه بود؟ آیا او هم مثلِ تهیونگ، در حالِ بازی کردن بود؟*

+ جدی؟ نمی‌دونستم باهاشون اینقدر نزدیکی.

- آره، چون… خب، اون‌ها یه جورایی… خانواده‌یِ من هستن. منظورم اینه که… با هم خیلی صمیمی هستیم.

*او گفت "خانواده". این کلمه، در آن لحظه، طنینِ شوم‌تری داشت. انگار تمامِ روابط، رنگِ دیگری به خود گرفته بود. آن عملیاتِ پلیسی، آن آشناییِ ناگهانیِ تهیونگ و کیونگ‌می، و حالا این ادعایِ "خانوادگی" بودن… همه نشان می‌داد که پایِ من، نه فقط در یک داستانِ عاشقانه‌یِ پیچیده، بلکه در یک شبکه‌یِ مرموز گرفتار شده بود. آیا جیمین از این موضوع خبر داشت؟ و اگر داشت، چرا به من چیزی نگفته بود؟*

- خب، من دیگه باید برم. کار دارم. ولی خبرم کن اگه خواستی بازم با بچه‌ها ببینیم همو.

*و با همان لبخندِ مرموزش، دور شد. من مانده بودم و انبوهی از سوالات. کیونگ‌می، که فکر می‌کردم دوستِ ساده‌ای است، حالا بخشی از این عملیاتِ پنهانی به نظر می‌رسید. و تهیونگ، با آن رابطه‌یِ تازه و دروغینش… همه چیز، وهم‌آلود و خطرناک شده بود. آیا جیمین هم در این بازیِ پیچیده، نقشی بازی می‌کرد؟ و من، در کجایِ این نقشه قرار داشتم؟*


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

خب ماهم از این ترند عقب نمونیم😔وای این آهنگه خیلی خیلی رابطه...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

چندپارتی جیمین

آخرین بحث پارت ۱۲

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁴ویو ته‌وون_________امشب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط