🍓 مشتری همیشگی 🍰
🍓 مشتری همیشگی 🍰
پارت ۵
آن روز تهیونگ برخلاف همیشه بیرون نرفت.
گوشهی کارگاه یک میز کوچک وجود داشت که مشتریها میتوانستند آنجا شیرینیشان را بخورند.
تهیونگ نشست.
نامیرا پرسید:
«منتظر کسی هستین؟»
«نه.»
«پس چرا نشستین؟»
تهیونگ لبخند زد.
«میخوام کوکی رو همینجا بخورم.»
«باشه.»
نامیرا برگشت سر کار.
اما هر چند دقیقه یکبار متوجه نگاه تهیونگ میشد.
بالاخره گفت:
«چیه؟»
تهیونگ گفت:
«هیچی.»
«پس چرا نگاه میکنی؟»
«کار کردن شما جالبه.»
نامیرا خندید.
«کار کردن من چه جذابیتی داره؟»
تهیونگ آرام گفت:
«زیاده.»
نامیرا مکث کرد.
«مثلاً؟»
تهیونگ به دستهای او اشاره کرد.
«وقتی خمیر رو شکل میدین، خیلی جدی میشین.»
نامیرا خندید.
«خب؟»
«وقتی سفارش خراب میشه اخم میکنین.»
«خب؟»
«وقتی یکی از کارکناتون کارش خوب میشه، لبخند میزنین.»
نامیرا آرام شد.
تهیونگ ادامه داد:
«فکر کنم به کارتون خیلی اهمیت میدین.»
نامیرا لبخند کوچکی زد.
«آره.»
تهیونگ به او نگاه کرد.
«این قشنگه.»
نامیرا چیزی نگفت.
اما برای اولین بار...
حضور آن مشتری عجیب دیگر آزارش نمیداد.
🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓
پارت ۵
آن روز تهیونگ برخلاف همیشه بیرون نرفت.
گوشهی کارگاه یک میز کوچک وجود داشت که مشتریها میتوانستند آنجا شیرینیشان را بخورند.
تهیونگ نشست.
نامیرا پرسید:
«منتظر کسی هستین؟»
«نه.»
«پس چرا نشستین؟»
تهیونگ لبخند زد.
«میخوام کوکی رو همینجا بخورم.»
«باشه.»
نامیرا برگشت سر کار.
اما هر چند دقیقه یکبار متوجه نگاه تهیونگ میشد.
بالاخره گفت:
«چیه؟»
تهیونگ گفت:
«هیچی.»
«پس چرا نگاه میکنی؟»
«کار کردن شما جالبه.»
نامیرا خندید.
«کار کردن من چه جذابیتی داره؟»
تهیونگ آرام گفت:
«زیاده.»
نامیرا مکث کرد.
«مثلاً؟»
تهیونگ به دستهای او اشاره کرد.
«وقتی خمیر رو شکل میدین، خیلی جدی میشین.»
نامیرا خندید.
«خب؟»
«وقتی سفارش خراب میشه اخم میکنین.»
«خب؟»
«وقتی یکی از کارکناتون کارش خوب میشه، لبخند میزنین.»
نامیرا آرام شد.
تهیونگ ادامه داد:
«فکر کنم به کارتون خیلی اهمیت میدین.»
نامیرا لبخند کوچکی زد.
«آره.»
تهیونگ به او نگاه کرد.
«این قشنگه.»
نامیرا چیزی نگفت.
اما برای اولین بار...
حضور آن مشتری عجیب دیگر آزارش نمیداد.
🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓
- ۱۳۷
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط