پارت ۳: سایههایی که با هم آشنا میشن
پارت ۳: سایههایی که با هم آشنا میشن
سکوت کلاس با صدای ملایم کشیده شدن مداد روی کاغذ، از حالت سنگین خارج شده بود. حالا دیگر سکوت، مثل یک دیوار بین آنها نبود؛ بلکه مثل یک پتو، دورِ هر دوی آنها را گرفته بود.
جونگکوک وقتی مداد را به تهیونگ برگرداند، به دستهای خودش نگاه کرد. ردِ سیاهیِ گرافیت روی انگشتهایش نشسته بود. این اولین بار بود که حس میکرد کثیف بودنِ دستها، چیز بدی نیست.
تهیونگ با دقت به اثر جونگکوک نگاه کرد. آن خط صاف و بیرحم که جونگکوک کشیده بود، حالا با منحنیهای نرمِ تهیونگ، شبیه به ریشهی یک درخت شده بود که سعی میکرد از میان یک سنگ سخت بیرون بیاید.
تهیونگ آرام گفت:
— «این خط… خیلی مقاومت میکنه. مثل خودت.»
جونگکوک کمی سرخ شد و رویش را برگرداند.
— «فقط یه خط ساده بود. نمیخواستم هنر کنم.»
— «هنر کردن یعنی همون چیزی که الان کردی. یعنی بدون اینکه به نتیجه فکر کنی، فقط اجازه بدی دستت حرکت کنه. بدون ترس از اینکه نتیجهی بد بشه.»
جونگکوک به یاد تمرینهای سخت صبحگاهش افتاد؛ جایی که اگر اشتباه میکرد، باید دوباره از صفر شروع میکرد. اینجا، روی این کاغذ، اشتباه کردن، بخشی از زیباییِ طرح بود.
ناگهان صدای برخورد شدیدی به درِ کلاس خورد. هر دو با هم جا خوردند. جونگکوک سریع نیمخیز شد، انگار منتظر مربی بود که با عصبانیت وارد شود. اما فقط صدای باد بود که به در برخورد کرده بود.
تهیونگ نفس عمیقی کشید و دوباره به صندلیاش تکیه داد. نگاهش کمی غمگین شد.
— «باید بریم. اگه نگهبان مدرسه یا معلمها بفهمن اینجا هستیم، حتماً یه جوری بابتش بازخواست میشن.»
جونگکوک کیفش را با عجله بست. وقتی خواست بلند شود، متوجه شد که تهیونگ هنوز روی دفترچهاش دست گذاشته است، انگار نمیخواهد آن دنیای کوچک و امن را رها کند.
در راه خروج از سالن تاریک، جونگکوک ناخودآگاه قدمهایش را با قدمهای تهیونگ هماهنگ کرد. وقتی به درِ اصلی مدرسه رسیدند، باران کمی آرامتر شده بود، اما هوا هنوز سرد بود.
قبل از اینکه از زیر سایهبان مدرسه جدا شوند، جونگکوک ایستاد. تردید داشت، اما یک چیزی در درونش میگفت که نباید این ارتباطِ ناگهانی را قطع کند.
— «تهیونگ…» صدایش در فضای خلوت مدرسه کمی لرزید. «من… فردا هم میآم اینجا. منظورم اینه که… اگه دوباره بارون بیاد یا اگه فقط… اگه خواستی روی یه کاغذ دیگه خط بکشی، من هستم.»
تهیونگ ایستاد. زیر نورِ کمِ چراغهای خیابان، چشمانش درخشان به نظر میرسیدند. لبخندش این بار کمی واقعیتر بود؛ لبخندی که تمامِ اون لایهی محافظتیاش را کمی کنار میزد.
— «من هم فردا میآم، جونگکوک. با یه مدادِ سیاهِ جدید.»
آنها از زیر سایهبان خارج شدند و هر کدام در جهت مخالف رفتند؛ یکی به سمت باشگاه و تمرینهای طاقتفرسا، و دیگری به سمت خانهای که سکوت در آن سنگینتر از کلاس بود. اما برای اولین بار، هر دو میدانستند که در انتهای یک روز خاکستری، کسی هست که دنیای آنها را کمی رنگیتر میبیند.
سکوت کلاس با صدای ملایم کشیده شدن مداد روی کاغذ، از حالت سنگین خارج شده بود. حالا دیگر سکوت، مثل یک دیوار بین آنها نبود؛ بلکه مثل یک پتو، دورِ هر دوی آنها را گرفته بود.
جونگکوک وقتی مداد را به تهیونگ برگرداند، به دستهای خودش نگاه کرد. ردِ سیاهیِ گرافیت روی انگشتهایش نشسته بود. این اولین بار بود که حس میکرد کثیف بودنِ دستها، چیز بدی نیست.
تهیونگ با دقت به اثر جونگکوک نگاه کرد. آن خط صاف و بیرحم که جونگکوک کشیده بود، حالا با منحنیهای نرمِ تهیونگ، شبیه به ریشهی یک درخت شده بود که سعی میکرد از میان یک سنگ سخت بیرون بیاید.
تهیونگ آرام گفت:
— «این خط… خیلی مقاومت میکنه. مثل خودت.»
جونگکوک کمی سرخ شد و رویش را برگرداند.
— «فقط یه خط ساده بود. نمیخواستم هنر کنم.»
— «هنر کردن یعنی همون چیزی که الان کردی. یعنی بدون اینکه به نتیجه فکر کنی، فقط اجازه بدی دستت حرکت کنه. بدون ترس از اینکه نتیجهی بد بشه.»
جونگکوک به یاد تمرینهای سخت صبحگاهش افتاد؛ جایی که اگر اشتباه میکرد، باید دوباره از صفر شروع میکرد. اینجا، روی این کاغذ، اشتباه کردن، بخشی از زیباییِ طرح بود.
ناگهان صدای برخورد شدیدی به درِ کلاس خورد. هر دو با هم جا خوردند. جونگکوک سریع نیمخیز شد، انگار منتظر مربی بود که با عصبانیت وارد شود. اما فقط صدای باد بود که به در برخورد کرده بود.
تهیونگ نفس عمیقی کشید و دوباره به صندلیاش تکیه داد. نگاهش کمی غمگین شد.
— «باید بریم. اگه نگهبان مدرسه یا معلمها بفهمن اینجا هستیم، حتماً یه جوری بابتش بازخواست میشن.»
جونگکوک کیفش را با عجله بست. وقتی خواست بلند شود، متوجه شد که تهیونگ هنوز روی دفترچهاش دست گذاشته است، انگار نمیخواهد آن دنیای کوچک و امن را رها کند.
در راه خروج از سالن تاریک، جونگکوک ناخودآگاه قدمهایش را با قدمهای تهیونگ هماهنگ کرد. وقتی به درِ اصلی مدرسه رسیدند، باران کمی آرامتر شده بود، اما هوا هنوز سرد بود.
قبل از اینکه از زیر سایهبان مدرسه جدا شوند، جونگکوک ایستاد. تردید داشت، اما یک چیزی در درونش میگفت که نباید این ارتباطِ ناگهانی را قطع کند.
— «تهیونگ…» صدایش در فضای خلوت مدرسه کمی لرزید. «من… فردا هم میآم اینجا. منظورم اینه که… اگه دوباره بارون بیاد یا اگه فقط… اگه خواستی روی یه کاغذ دیگه خط بکشی، من هستم.»
تهیونگ ایستاد. زیر نورِ کمِ چراغهای خیابان، چشمانش درخشان به نظر میرسیدند. لبخندش این بار کمی واقعیتر بود؛ لبخندی که تمامِ اون لایهی محافظتیاش را کمی کنار میزد.
— «من هم فردا میآم، جونگکوک. با یه مدادِ سیاهِ جدید.»
آنها از زیر سایهبان خارج شدند و هر کدام در جهت مخالف رفتند؛ یکی به سمت باشگاه و تمرینهای طاقتفرسا، و دیگری به سمت خانهای که سکوت در آن سنگینتر از کلاس بود. اما برای اولین بار، هر دو میدانستند که در انتهای یک روز خاکستری، کسی هست که دنیای آنها را کمی رنگیتر میبیند.
- ۱۶۹
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط