راز خون پارت یازدهم
تهیونگ هنوز کنار در ایستاده بود که دایانا با دست به صندلی کنار تخت اشاره کرد.
«میتونی بشینی، میدونی؟ قرار نیست ازت امتحان بگیرم.»
تهیونگ ابرویی بالا انداخت.
«چه حیف. من برای امتحان دادن خیلی آماده بودم.»
دایانا خیره نگاهش کرد.
«تو همیشه همینقدر رو اعصابی؟»
«نه. امروز دارم خودمو کنترل میکنم.»
دایانا خندهی کوتاهی کرد و تهیونگ بالاخره روی صندلی نشست. حتی نشستن او هم نوعی اعتمادبهنفس عجیب داشت؛ به پشتی صندلی تکیه داد و پاهایش را روی هم انداخت، انگار تمام عمارت به او تعلق داشت. که خب، واقعاً هم داشت!
دایانا چند لحظه به او نگاه کرد.
«میخوام دربارهی گذشتهات بیشتر بدونم.»
لبخند تهیونگ کمی محو شد، اما نگاهش همچنان آرام بود.
«کدوم قسمت؟ زندگی اشرافی و خستهکنندهام، یا بخش جذابترش؟»
«بخش جذابترش.»
«پس خودم.»
دایانا بالش کوچکی برداشت و به سمتش پرت کرد.
تهیونگ بهراحتی گرفتش.
«خشونت در اولین دیدار؟ انتظارش رو نداشتم، دایانا.»
«این اولین دیدارمون نیست، نه؟» دایانا ناگهان پرسید.
لبخند تهیونگ برای لحظهای ثابت ماند.
سؤال سادهای بود، اما چیزی در آن وجود داشت که نمیشد بهراحتی از کنارش گذشت.
بالش را کنار گذاشت و کمی صاف نشست.
«چرا اینو میپرسی؟»
«چون از همون اول طوری رفتار کردی که انگار منو میشناسی. اسمم رو میدونستی. گفتی بالاخره پیدام کردی. بعد هم اون عکسها...» مکث کرد. «تهیونگ، من واقعاً کیام؟»
تهیونگ مدتی نگاهش کرد. این بار خبری از شوخی نبود.
«تو دایانایی.»
دایانا اخم کرد.
«اگه قراره مسخرهام کنی، همین الان بگو.»
«من هیچوقت سؤالهای مهمت رو مسخره نمیکنم.»
لحنش آرام بود، اما چنان قاطع گفت که دایانا دیگر چیزی نگفت.
تهیونگ ادامه داد:
«فقط هنوز نمیتونم تمام جوابها رو بهت بدم.»
«چون بهم اعتماد نداری؟»
«چون بعضی حقیقتها وقتی بدون آمادگی باهاشون روبهرو بشی، بیشتر از اینکه کمکت کنن، آزارت میدن.»
دایانا نگاهش را پایین انداخت.
«و تو از کجا میدونی من نمیتونم تحملشون کنم؟»
تهیونگ کمی به جلو خم شد.
«نمیدونم.»
مکث کرد و لبخند محوی زد.
«برای همین دارم سعی میکنم قبل از اینکه از روی کنجکاوی خودتو به دردسر بندازی، بیشتر بشناسمت.»
دایانا چشمهایش را ریز کرد.
«این حرفت خیلی شبیه توجیه بود.»
«و تو خیلی شبیه کسی هستی که قراره فردا دوباره تمام قانونهای منو زیر پا بذاره.»
«من همچین کاری نمیکنم!»
تهیونگ با نگاهی معنادار به او خیره شد.
دایانا چند ثانیه دوام آورد و بعد زیر لب گفت:
«خب... قول نمیدم.»
تهیونگ خندید. خندهای کوتاه و واقعی که برای چند لحظه چهرهی همیشه مرموزش را تغییر داد.
دایانا متوجه شد وقتی لبخند میزند، چهرهاش چقدر متفاوت میشود. انگار مردی که تمام شب با رازهایش او را سردرگم کرده بود، برای لحظهای کنار رفته بود.
«چی؟» تهیونگ پرسید.
دایانا سریع نگاهش را برگرداند.
«هیچی!»
«عجیبه. معمولاً وقتی کسی اینطوری نگاهم میکنه، یه چیزی میخواد.»
«شاید داشتم فکر میکردم چطور ممکنه یکی اینقدر مغرور باشه.»
تهیونگ لبخندش را عمیقتر کرد.
«و به نتیجهای هم رسیدی؟»
«آره. باید یه درمانی براش پیدا کرد.»
«متأسفم. چند قرنه که دنبال درمان میگردم. هنوز چیزی پیدا نکردم.»
دایانا خندید.
اما وقتی خندهاش آرام شد، دوباره به او نگاه کرد.
«تهیونگ... تو هیچوقت دلت برای زندگی قبلیت تنگ نمیشه؟ وقتی انسان بودی؟»
این بار تهیونگ فوراً جواب نداد.
نگاهش برای لحظهای به پنجره رفت؛ به ماهی که پشت شیشههای بلند عمارت میدرخشید.
«بعضی وقتها.»
«برای خانوادهات؟»
«نه همیشه.»
«برای آدمهایی که دوستشون داشتی؟»
سکوت.
بعد تهیونگ آرام گفت:
«برای یکیشون... بیشتر از همهچیز.»
دایانا متوجه تغییر صدایش شد. دیگر نخواست سؤال بعدی را فوراً بپرسد.
تهیونگ نگاهش را به او برگرداند.
«حالا نوبت توئه.»
دایانا متعجب شد.
«نوبت من برای چی؟»
«من از گذشتهام گفتم. تو هم یه چیزی دربارهی خودت بگو.»
«مثلاً چی؟»
تهیونگ کمی فکر کرد و بعد با همان لبخند بازیگوشش گفت:
«مثلاً اینکه چرا یه دختر عاقل، خونهای وسط جنگل میخره، بعد نصف شب دنبال یه روباه عجیب راه میافته و وارد عمارت یه خونآشام میشه.»
دایانا بالش دوم را برداشت.
«تهیونگ!»
او با خونسردی دستش را جلو آورد.
«بله، ملکهی من؟»
دایانا بیحرکت ماند.
این بار، برخلاف دفعات قبل، تهیونگ هم لبخندش را سریع جمع نکرد.
انگار این خطاب برایش معنایی داشت که دایانا هنوز نمیدانست.
و دایانا برای اولین بار به این فکر افتاد که شاید پشت تمام آن غرور و شوخیهای کوچک، مردی نشسته که مدت بسیار طولانی منتظر شنیدن صدای او بوده است.
من اومدممممم حمایتتت
«میتونی بشینی، میدونی؟ قرار نیست ازت امتحان بگیرم.»
تهیونگ ابرویی بالا انداخت.
«چه حیف. من برای امتحان دادن خیلی آماده بودم.»
دایانا خیره نگاهش کرد.
«تو همیشه همینقدر رو اعصابی؟»
«نه. امروز دارم خودمو کنترل میکنم.»
دایانا خندهی کوتاهی کرد و تهیونگ بالاخره روی صندلی نشست. حتی نشستن او هم نوعی اعتمادبهنفس عجیب داشت؛ به پشتی صندلی تکیه داد و پاهایش را روی هم انداخت، انگار تمام عمارت به او تعلق داشت. که خب، واقعاً هم داشت!
دایانا چند لحظه به او نگاه کرد.
«میخوام دربارهی گذشتهات بیشتر بدونم.»
لبخند تهیونگ کمی محو شد، اما نگاهش همچنان آرام بود.
«کدوم قسمت؟ زندگی اشرافی و خستهکنندهام، یا بخش جذابترش؟»
«بخش جذابترش.»
«پس خودم.»
دایانا بالش کوچکی برداشت و به سمتش پرت کرد.
تهیونگ بهراحتی گرفتش.
«خشونت در اولین دیدار؟ انتظارش رو نداشتم، دایانا.»
«این اولین دیدارمون نیست، نه؟» دایانا ناگهان پرسید.
لبخند تهیونگ برای لحظهای ثابت ماند.
سؤال سادهای بود، اما چیزی در آن وجود داشت که نمیشد بهراحتی از کنارش گذشت.
بالش را کنار گذاشت و کمی صاف نشست.
«چرا اینو میپرسی؟»
«چون از همون اول طوری رفتار کردی که انگار منو میشناسی. اسمم رو میدونستی. گفتی بالاخره پیدام کردی. بعد هم اون عکسها...» مکث کرد. «تهیونگ، من واقعاً کیام؟»
تهیونگ مدتی نگاهش کرد. این بار خبری از شوخی نبود.
«تو دایانایی.»
دایانا اخم کرد.
«اگه قراره مسخرهام کنی، همین الان بگو.»
«من هیچوقت سؤالهای مهمت رو مسخره نمیکنم.»
لحنش آرام بود، اما چنان قاطع گفت که دایانا دیگر چیزی نگفت.
تهیونگ ادامه داد:
«فقط هنوز نمیتونم تمام جوابها رو بهت بدم.»
«چون بهم اعتماد نداری؟»
«چون بعضی حقیقتها وقتی بدون آمادگی باهاشون روبهرو بشی، بیشتر از اینکه کمکت کنن، آزارت میدن.»
دایانا نگاهش را پایین انداخت.
«و تو از کجا میدونی من نمیتونم تحملشون کنم؟»
تهیونگ کمی به جلو خم شد.
«نمیدونم.»
مکث کرد و لبخند محوی زد.
«برای همین دارم سعی میکنم قبل از اینکه از روی کنجکاوی خودتو به دردسر بندازی، بیشتر بشناسمت.»
دایانا چشمهایش را ریز کرد.
«این حرفت خیلی شبیه توجیه بود.»
«و تو خیلی شبیه کسی هستی که قراره فردا دوباره تمام قانونهای منو زیر پا بذاره.»
«من همچین کاری نمیکنم!»
تهیونگ با نگاهی معنادار به او خیره شد.
دایانا چند ثانیه دوام آورد و بعد زیر لب گفت:
«خب... قول نمیدم.»
تهیونگ خندید. خندهای کوتاه و واقعی که برای چند لحظه چهرهی همیشه مرموزش را تغییر داد.
دایانا متوجه شد وقتی لبخند میزند، چهرهاش چقدر متفاوت میشود. انگار مردی که تمام شب با رازهایش او را سردرگم کرده بود، برای لحظهای کنار رفته بود.
«چی؟» تهیونگ پرسید.
دایانا سریع نگاهش را برگرداند.
«هیچی!»
«عجیبه. معمولاً وقتی کسی اینطوری نگاهم میکنه، یه چیزی میخواد.»
«شاید داشتم فکر میکردم چطور ممکنه یکی اینقدر مغرور باشه.»
تهیونگ لبخندش را عمیقتر کرد.
«و به نتیجهای هم رسیدی؟»
«آره. باید یه درمانی براش پیدا کرد.»
«متأسفم. چند قرنه که دنبال درمان میگردم. هنوز چیزی پیدا نکردم.»
دایانا خندید.
اما وقتی خندهاش آرام شد، دوباره به او نگاه کرد.
«تهیونگ... تو هیچوقت دلت برای زندگی قبلیت تنگ نمیشه؟ وقتی انسان بودی؟»
این بار تهیونگ فوراً جواب نداد.
نگاهش برای لحظهای به پنجره رفت؛ به ماهی که پشت شیشههای بلند عمارت میدرخشید.
«بعضی وقتها.»
«برای خانوادهات؟»
«نه همیشه.»
«برای آدمهایی که دوستشون داشتی؟»
سکوت.
بعد تهیونگ آرام گفت:
«برای یکیشون... بیشتر از همهچیز.»
دایانا متوجه تغییر صدایش شد. دیگر نخواست سؤال بعدی را فوراً بپرسد.
تهیونگ نگاهش را به او برگرداند.
«حالا نوبت توئه.»
دایانا متعجب شد.
«نوبت من برای چی؟»
«من از گذشتهام گفتم. تو هم یه چیزی دربارهی خودت بگو.»
«مثلاً چی؟»
تهیونگ کمی فکر کرد و بعد با همان لبخند بازیگوشش گفت:
«مثلاً اینکه چرا یه دختر عاقل، خونهای وسط جنگل میخره، بعد نصف شب دنبال یه روباه عجیب راه میافته و وارد عمارت یه خونآشام میشه.»
دایانا بالش دوم را برداشت.
«تهیونگ!»
او با خونسردی دستش را جلو آورد.
«بله، ملکهی من؟»
دایانا بیحرکت ماند.
این بار، برخلاف دفعات قبل، تهیونگ هم لبخندش را سریع جمع نکرد.
انگار این خطاب برایش معنایی داشت که دایانا هنوز نمیدانست.
و دایانا برای اولین بار به این فکر افتاد که شاید پشت تمام آن غرور و شوخیهای کوچک، مردی نشسته که مدت بسیار طولانی منتظر شنیدن صدای او بوده است.
من اومدممممم حمایتتت
- ۳.۰k
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط