{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دو

ساعت دو بامداد بود که جونگکوک با هیون و سه تا از محافظهای دیگر وارد کلاب «نایت هاوک» شد. اینجا مال قلمرو خودش نبود—یک کلاب بیطرف در منطقه جنوبی، جایی که آدمهای مختلف برای قمار و خوشگذرانی جمع میشدند. نورهای نئون بنفش و قرمز روی تتوهای بازویش میرقصیدند و هر کس که نگاهش میکرد، سریع سرش را پایین میانداخت.

میز پوکر در گوشهای دنج چیده شده بود. جونگکوک کتش را درآورد و به هیون داد. با پیراهن مشکی آستینکوتاه، تتوی اژدهای سیاه و خنجر خونین روی ساعدش، وسط جمعیت میدرخشید. نشست پشت میز و بدون مقدمه، یک مشت اسکناس روی میز کوبید.

«حاضرم بازی کنم با هرکسی که جرات داشته باشه.»

چند نفری جلو آمدند و باختند. جونگکوک با خونسردی تمام، سیگارش را بین انگشتان تتودارش میچرخاند و برگهای پوکر را مثل شعبدهباز جابهجا میکرد. تا اینکه یک مرد میانسال با کت کهنه و چهرهای خسته جلویش نشست.

اسمش هان سه اون بود. چشمهایش پر از ناامیدی ولی دستهایش لرزان بود.

«من بازی میکنم،» گفت با لحنی که به سختی از گلویش بیرون میآمد.

جونگکوک لبخند سردی زد. «شرط؟»

هان سه اون خندید《بعدش میگم»

سی دقیقه بعد، جونگکوک برد مرد میانسال رنگ پریده بود. عرق از پیشونی اش چکید
جونگکوک گفت: «خب ؟»

اما هان سه اون نیامد. زانوهایش خالی شد و روی صندلی فرو ریخت. با صدایی که میلرزید، گفت: «من... هیچی ندارم. فقط... فقط یه دختر دارم. ات . تنها دارایی منه.»

جونگکوک ابروهایش را بالا انداخت. سیگارش را در زیرسیگاری خاموش کرد. «دخترت رو میفروشی؟»

«نه!» هان فریاد زد و بعد جونگکوک خندید : «خب پس باید یک تیر حرومت کنم؟»

سه اون گفت نه

جونگکوک با بیحوصلگی دست تکان داد. «بگیرش بیار.»

پنج دقیقه بعد، هان با دختری برگشت که پشت سرش ایستاده بود. جونگکوک اول نگاهی به هان انداخت، بعد چشمانش به سمت دختر رفت و...

مکث کرد.

دختر، حدوداً بیست ساله، با موهای مشکی بلند و چشمانی درشت و قهوهای بود که در نور میدرخشیدند. لباس سادهای پوشیده بود، ولی چیزی در ایستادنش بود—یک جور وقار در میان تمام این هرجومرج.

جونگکوک برای چند ثانیه خیره ماند. تتوی اژدها روی بازویش زیر نور آبی چشمک زد. بعد، ناگهان از جا بلند شد و نزدیکتر رفت. صدایش آرامتر از همیشه شد، ولی تهوعآور و سرد: «اسمت چیه؟»

دختر نگاهش کرد. نه از روی ترس، بلکه با کنجکاوی. «ات.»

جونگکوک سرش را کج کرد. لبخند کجی روی لبش نشست. «ات...» اسمش را مثل مزمورهای قدیمی زیر لب تکرار کرد. بعد رو به هان کرد و با لحنی که هیچ شوخی در آن نبود، گفت: «پدرت که بهت محل نمیده...ولی ......»

یک قدم به ات نزدیکتر شد. دست تتودارش را دراز کرد و چانهاش را بلند کرد تا صورتش را بهتر ببیند. ات تکان نخورد؛ فقط نگاهش کرد.

«قول میدم ازت مراقبت کنم،» گفت جونگکوک با لحنی که برای اولین بار، ته آن یک ذره حرارت داشت. «بیا با من.»

ات نگاهی به پدرش انداخت که با چشمانی اشکبار سرش را پایین انداخته بود. بعد نگاهش را به جونگکوک برگرداند و فقط پرسید: «چرا من؟»

جونگکوک دستش را برداشت و تتوی خنجر را نشان داد. «چون از هر چیزی که تا حالا بردم، تو... اولین چیزی هستی که میخوام نگهش دارم.»

دستش را دراز کرد. ات برای لحظهای تردید کرد، بعد دستش را در دست سرد و تتودار جونگکوک گذاشت.

جونگکوک بدون نگاه به هان، با هیون گفت: «پول رو بهش پس بده. دوبرابر.» و بعد، ات را با خودش به سمت در خروجی برد.

کمتر از یک ساعت بعد، یونجی در آپارتمان طبقه پنجاه و دوم نشسته بود و از پنجره به شهر نگاه میکرد. جونگکوک پشت سرش ایستاده بود، لیوان ویسکی در دست، تتوهایش در نور شهر میدرخشید.

«نگران نباش،» گفت با همان لحن سرد ولی حالا با حسی تازه. «اینجا از خونه پدرت امنتره. ولی یادت باشه... من کسی نیستم که بشه بهش خیانت کرد.»

ات برگشت و نگاهش کرد. «من که هنوز بهت قول ندادم.»

جونگکوک جرعه ای نوشید و لبخند سرد اما حقیقی زد. «قول میدی، ات. چون من عادت ندارم چیزی رو که بردم، از دست بدم.»

و تتوی اژدها روی بازویش، در تاریکی شب، انگار نفس کشید.

شرط های پارت بعد
۶ لایک و ۱ کامنت
دیدگاه ها (۱)

Last leaves/رمان جیمین

رایحه پنهانجونگ‌هیون نگاهی به تهیونگ انداخت.بعد دوباره رو به...

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁶﴿ویو تهیونگ﴾همه‌چیز در یک لحظه متوقف ش...

the lost leaves/رمان جیمین

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇22ویو هویج:بعد از اون روز، ات سعی کرد...

خون و عشق پارت ۱۲🥹❤️حدود نیم ساعت گذشتهان هنوز روی همون صندل...

Part 3

*^.قانون خشونت.*^

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط