{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(#قرمز_ممنوع ❤️

(#قرمز_ممنوع ❤️

#part¹⁶

﴿ویو تهیونگ﴾

همه‌چیز در یک لحظه متوقف شد.

نگاهم فقط روی تیغه‌ی چاقویی بود که زیر گلوی ات قرار داشت.

با صدایی آرام گفتم:

تهیونگ: چاقو رو بذار کنار.

زن لبخند زد.

زن: هنوز هم همون تهیونگی...

همیشه اول بقیه رو نجات می‌دی.

قدمی جلو برداشتم.

زن: وایسا!

تیغه‌ی چاقو کمی روی پوست گردن ات کشیده شد.

خط باریکی از خون روی گردنش نشست.

نفسم بند آمد.

ات: ت... تهیونگ...

جونگکوک بی‌صدا کنار جین ایستاده بود و همه‌چیز را زیر نظر داشت.

چشم‌هایش مدام بین زن، ات و محیط اطراف حرکت می‌کرد.

دنبال کوچک‌ترین فرصت بود.

...

زن: اسلحه‌ها رو بندازید روی زمین.

همین حالا.

جین با نگرانی به تهیونگ نگاه کرد.

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام اسلحه‌اش را روی زمین گذاشت.

جین هم همین کار را کرد.

زن نگاهش را به جونگکوک دوخت.

زن: تو هم.

جونگکوک بدون هیچ حرفی اسلحه را روی زمین گذاشت.

اما دست راستش هنوز آرام کنار بدنش بود.

...

زن: خیلی خوب...

حالا سه قدم برید عقب.

هر سه عقب رفتند.

لبخند رضایت روی صورت زن نشست.

زن: بالاخره یاد گرفتی ازم دستور بگیری، تهیونگ.

تهیونگ با صدایی سرد گفت:

تهیونگ: هدفت منم.

ات رو آزاد کن.

زن خندید.

زن: آزادش کنم؟

بعد از این همه زحمت؟

نه...

اون تنها چیزیه که باعث شده تو زانو بزنی.

...

ات سعی کرد خودش را از دست زن بیرون بکشد.

زن بازویش را محکم‌تر گرفت.

زن: تکون نخور!

ات با درد اخم کرد اما تسلیم نشد.

ات: اگه با تهیونگ مشکل داری...

منو واردش نکن!

زن لحظه‌ای سکوت کرد.

بعد با عصبانیت ات را به جلو هل داد.

زن: ساکت شو!

تعادل ات به هم خورد اما دوباره خودش را نگه داشت.

همان لحظه...

جونگکوک متوجه چیزی شد.

پشت سر زن، درست کنار دیوار، یک میله‌ی آهنی زنگ‌زده روی زمین افتاده بود.

آرام، بدون اینکه کسی متوجه شود، نگاهش را به جین دوخت.

فقط یک اشاره‌ی کوچک کافی بود.

جین منظورش را فهمید.

تهیونگ هنوز نگاهش را از ات برنداشته بود.

اما جونگکوک زیر لب، آن‌قدر آرام که فقط جین بشنود، گفت:

جونگکوک:

سه...

دو...

...

زن هنوز متوجه هیچ‌چیز نشده بود.
تا اینکه.....)
دیدگاه ها (۰)

❤️❤️#دنس

واکنش صادقانم:😅#شب_فرا_رسیده

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁵﴿ویو تهیونگ﴾با اشاره‌ی دستم، همه در سک...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁴﴿ویو تهیونگ﴾چشمم هنوز روی عکس بود.دستم...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹²﴿ویو ات﴾صدای بسته شدن در فلزی دوباره د...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹³چند ساعت از طلوع خورشید گذشته بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط