چهار پارتی از لینو( عشقی میان سایه ها )
پارت اخر
هفته ها گذشت
زخم های لینو خوب شد اما زخم های قلبش تازه تر از همیشه بود هربار که ا/ت میخندید دنیای خستگیش رنگ میگرفت اما سایه های گذشته هنوز دنبال شون بودن دشمنان خیانت ها و دنیایی که کسی مثل ا/ت حق نداشت توش عاشق بشه
یه شب توی پشت بام لینو با چشمای خسته روبه شهر پر نور ایستاده بود ا/ت بهش نزدیک شد دستاشو تو جیب هودیش جا داد
+میدونی همیشه فکر میکردم آدم بدی هستی
لینو لبخند تلخی زد
_درست فکر کردی
ا/ت سرش به چپ کج کرد
+نه فقط از جاهایی زدی که مجبورت کردن ولی وقتی پیشتم احساس.... بدی ندارم
سکوت.... باد موهای ا/ت به هم ریخت لینو برگشت و اروم زم زم کرد
_ تو نمیتونی توی این زندگی بمونی من تمومش میکنم برای خودم ..برای تو
+اگه تمومش کنی من چی میشم من بخشی از اون شدم نمیخوای منو نجات بدی ... لینو؟!
اون لحظه لینو جلو رفت فاصله شون فقط چند سانتی متر بود
دستش بالا اورد نوک انگشت هاش روی لپ ا/ت گذاشت
_تو؟... تو همون نوری هستی که من ازش فرار میکردم حالا فقط دلم میخواد غرقش شم
ا/ت نفسش حبس کرد قلبش تند میزد چشماش پر اشک شد
+ پس نرو جایی لینو... با من بمون هرچی که بینمون هست
لینو لبخند زد لبخند ارومی که هیچ پولی نمیتونست بخره بعد اهسته پیشونیشو روی پیشونی ا/ت گذاشت
_ برای اولین بار صدای قلب هامون یکی بود
ماه ها بعد شایعات زیادی توی شهر پیچید *رئیس مافیایی که ناپدید شد با دختری که هیچوقت نیاید عاشقش میشد*
در روستایی دور کنار دریا خونه ی چوبی بود با صدای خنده ای گرم که از پنجره بیرون می اومد
ا/ت کنار پنجره چای می ریخت
+ نمیتونم باور کنم یه روز انقدر راحت بخندم
لینو از پشت اومد دشتاشو رو دورش حلقه کرد گونه اش رو بوسید
_گفتم که حتی تاریکی هم یه وقتایی تسلیم عشق میشه
ا/ت لبخندی زد
+ولی فقط وقتی توش امیدی هست
_اون امید تویی کوچولوی من
پایان🩷
حمایت فراموش نشه
هفته ها گذشت
زخم های لینو خوب شد اما زخم های قلبش تازه تر از همیشه بود هربار که ا/ت میخندید دنیای خستگیش رنگ میگرفت اما سایه های گذشته هنوز دنبال شون بودن دشمنان خیانت ها و دنیایی که کسی مثل ا/ت حق نداشت توش عاشق بشه
یه شب توی پشت بام لینو با چشمای خسته روبه شهر پر نور ایستاده بود ا/ت بهش نزدیک شد دستاشو تو جیب هودیش جا داد
+میدونی همیشه فکر میکردم آدم بدی هستی
لینو لبخند تلخی زد
_درست فکر کردی
ا/ت سرش به چپ کج کرد
+نه فقط از جاهایی زدی که مجبورت کردن ولی وقتی پیشتم احساس.... بدی ندارم
سکوت.... باد موهای ا/ت به هم ریخت لینو برگشت و اروم زم زم کرد
_ تو نمیتونی توی این زندگی بمونی من تمومش میکنم برای خودم ..برای تو
+اگه تمومش کنی من چی میشم من بخشی از اون شدم نمیخوای منو نجات بدی ... لینو؟!
اون لحظه لینو جلو رفت فاصله شون فقط چند سانتی متر بود
دستش بالا اورد نوک انگشت هاش روی لپ ا/ت گذاشت
_تو؟... تو همون نوری هستی که من ازش فرار میکردم حالا فقط دلم میخواد غرقش شم
ا/ت نفسش حبس کرد قلبش تند میزد چشماش پر اشک شد
+ پس نرو جایی لینو... با من بمون هرچی که بینمون هست
لینو لبخند زد لبخند ارومی که هیچ پولی نمیتونست بخره بعد اهسته پیشونیشو روی پیشونی ا/ت گذاشت
_ برای اولین بار صدای قلب هامون یکی بود
ماه ها بعد شایعات زیادی توی شهر پیچید *رئیس مافیایی که ناپدید شد با دختری که هیچوقت نیاید عاشقش میشد*
در روستایی دور کنار دریا خونه ی چوبی بود با صدای خنده ای گرم که از پنجره بیرون می اومد
ا/ت کنار پنجره چای می ریخت
+ نمیتونم باور کنم یه روز انقدر راحت بخندم
لینو از پشت اومد دشتاشو رو دورش حلقه کرد گونه اش رو بوسید
_گفتم که حتی تاریکی هم یه وقتایی تسلیم عشق میشه
ا/ت لبخندی زد
+ولی فقط وقتی توش امیدی هست
_اون امید تویی کوچولوی من
پایان🩷
حمایت فراموش نشه
- ۶۷.۶k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط