سناریو سانزو پارت 3
سلاممممم اومدم با ادامه سناریو سانزو پارت 3
#درخواستی
#هاروچیرو_سانزو
#چند_پارتی
پارت 3
چند دقیقه بعد سانزو ماشین رو جلوی یه رستوران نگه داشت و ا/ت رو گذاشت رو صندلی شاگرد و گفت: زود میام) و پیاده شد و در رو قفل کرد که اتاق فرار نکنه( سانزو همیشه از بیرون غذا میخرید و خودش درست نمیکرد) و رفت کلی غذا خرید و اومد گذاشت تو ماشین رو صندلی عقب و میخواست بره فروشگاه (سوپر مارکت) به ا/ت گفت: چیزی میخوای؟.
ا/ت با خجالت گفت: نه.
و سانزو رفت تو فروشگاه و چند دقیقه اومد با کلی خوراکی ( پاستیل ، چیپس ، و کلی خوراکی مورد علاقه دخترا🤭) و کیسه رو گذاشت رو پای ا/ت.
ا/ت با دیدن اون همه پاستیل رنگارنگ، چیپسهای خوشمزه و خوراکیهایی که دقیقاً همون چیزهایی بودن که عاشقشون بود، چشماش از خوشحالی برق زد. اما بلافاصله یاد اینکه چطور سانزو اون رو توی ماشین حبس کرده بود، افتاد و دوباره سرخ شد. 🫣💖
ا/ت با صدای خیلی آروم، لرزان و با اون لحنِ مظلوم و کیوتش، در حالی که داشت با انگشتهاش بازی میکرد، گفت: «مـ... ممنونم... واقعاً لازم نبود این همه چیز بخری... ولی... خیلی خوشم اومد. خیلی... خیلی لطف داری...» 🥺🍓
سانزو در حالی که یه دستش روی فرمون بود و با اون یه دست دیگه داشت با شیطنت به موهای سفید و نرم ا/ت نگاه میکرد، پوزخند زد و گفت: «فکر کردی نمیدونم چی دوست داری؟ از همین نگاه کردنها معلومه که چقدر به خوراکیها علاقه داری. در ضمن، اینها فقط شروع ماجراست... قراره کلی چیزهای دیگه هم برات بخرم.» 😎✨
ا/ت که از این حرفِ مستقیم و جسورانه سانزو شوکه شده بود، سرش رو پایین انداخت تا سانزو نتونه برقِ خوشحالی و خجالت رو توی چشمای صورتیش ببینه. با صدای خیلی آروم زمزمه کرد: «تو... تو خیلی عجیب هستی هاروچیو...»
سانزو که متوجه این حرف شد، یه لحظه نگاهش رو از جاده گرفت و با یه لبخندِ مرموز و جذاب به ا/ت خیره شد و گفت: «عجیب؟ شاید... ولی تو هم که از من فرار نکردی، پس یعنی از این آدمِ عجیب خوشت میاد، مگه نه؟» 😈❤️
ا/ت چیزی نگفت، فقط صورتش رو چسبوند به پنجره و به برفهایی که آروم روی شیشه مینشستن نگاه کرد، در حالی که قلبش داشت مثل یه پرنده توی سینهاش میزد. ❄️💓
#درخواستی
#هاروچیرو_سانزو
#چند_پارتی
پارت 3
چند دقیقه بعد سانزو ماشین رو جلوی یه رستوران نگه داشت و ا/ت رو گذاشت رو صندلی شاگرد و گفت: زود میام) و پیاده شد و در رو قفل کرد که اتاق فرار نکنه( سانزو همیشه از بیرون غذا میخرید و خودش درست نمیکرد) و رفت کلی غذا خرید و اومد گذاشت تو ماشین رو صندلی عقب و میخواست بره فروشگاه (سوپر مارکت) به ا/ت گفت: چیزی میخوای؟.
ا/ت با خجالت گفت: نه.
و سانزو رفت تو فروشگاه و چند دقیقه اومد با کلی خوراکی ( پاستیل ، چیپس ، و کلی خوراکی مورد علاقه دخترا🤭) و کیسه رو گذاشت رو پای ا/ت.
ا/ت با دیدن اون همه پاستیل رنگارنگ، چیپسهای خوشمزه و خوراکیهایی که دقیقاً همون چیزهایی بودن که عاشقشون بود، چشماش از خوشحالی برق زد. اما بلافاصله یاد اینکه چطور سانزو اون رو توی ماشین حبس کرده بود، افتاد و دوباره سرخ شد. 🫣💖
ا/ت با صدای خیلی آروم، لرزان و با اون لحنِ مظلوم و کیوتش، در حالی که داشت با انگشتهاش بازی میکرد، گفت: «مـ... ممنونم... واقعاً لازم نبود این همه چیز بخری... ولی... خیلی خوشم اومد. خیلی... خیلی لطف داری...» 🥺🍓
سانزو در حالی که یه دستش روی فرمون بود و با اون یه دست دیگه داشت با شیطنت به موهای سفید و نرم ا/ت نگاه میکرد، پوزخند زد و گفت: «فکر کردی نمیدونم چی دوست داری؟ از همین نگاه کردنها معلومه که چقدر به خوراکیها علاقه داری. در ضمن، اینها فقط شروع ماجراست... قراره کلی چیزهای دیگه هم برات بخرم.» 😎✨
ا/ت که از این حرفِ مستقیم و جسورانه سانزو شوکه شده بود، سرش رو پایین انداخت تا سانزو نتونه برقِ خوشحالی و خجالت رو توی چشمای صورتیش ببینه. با صدای خیلی آروم زمزمه کرد: «تو... تو خیلی عجیب هستی هاروچیو...»
سانزو که متوجه این حرف شد، یه لحظه نگاهش رو از جاده گرفت و با یه لبخندِ مرموز و جذاب به ا/ت خیره شد و گفت: «عجیب؟ شاید... ولی تو هم که از من فرار نکردی، پس یعنی از این آدمِ عجیب خوشت میاد، مگه نه؟» 😈❤️
ا/ت چیزی نگفت، فقط صورتش رو چسبوند به پنجره و به برفهایی که آروم روی شیشه مینشستن نگاه کرد، در حالی که قلبش داشت مثل یه پرنده توی سینهاش میزد. ❄️💓
- ۷۳
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط