{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این داستان خونه مجردی {یونا}

این داستان خونه مجردی {یونا}

تو اتاقم روی تخت دراز کشیده بودم داشتم درس می خوندم که صدای داد توکا بلند شد اسم منو صدا میرم تا خواستم بلند شم از تخت برم سمت در ، در خودش باز شد توکا خودشو پرت کرد داخل

_توکا...

نفس نفس می زد

_ توکا چیشده دختر...مگه کسی دنبالت کرده .... بیا آب بخور

توکا_ ای کاش ....کسی....کسی دنبالم کرده .... بود

_چیشده ....دی ...بنال دیگه جون به لب شدم

توکا از کیفش گوشیش رو در اورد یه عکس نشونم داد

_هاااااا....باورم نمیشه ....مطمئنی خودشونن

توکا_ آخه بنظرت.... عکس کی میتونه باشه

_واااااای اگه....اگه بابا بفهمه....

توکا_ مرگشون قطعی

_حالا تو اینو از کجا گیر آوردی

توکا _وقتی داشتم میومدم خونه دیدمشون تعقیبشون کردم تا رسیدم به این

_هاااا.... زود باش عکس رو برام بفرست...

توکا_ مطمئنی....

_اره

توکا_باشه

توکا عکس رو برام فرستاد منم عکس رو پنهان کردم

_راستی امروز قرار بود بری رستوران

توکا_اره تقریبا یک ساعت دیگه ایاتو میاد دنبالم

_پس بزار کمک کنم حاظر شی بجنب

توکا_ باشه

توکا آماده شد ساعت نه شده بود که ایاتو اومد دنبالشو بردش کثافتا عجب تیپایی هم زده بودن
رفتم داخل که سوبارو دستم رو گرفت از خونم خورد

_اییییییی....دردم میاد.....وام کن ....سو....سوبارو .... وگرنه....

سوبارو _وگرنه چی آجی کوچولو این حرفا روت نمیاد

بعد از گردنم خورد اشک تو چشمام جمع شده بود

_برات گرون تموم ...میشه ... مطمئن باش

{توکا}

با ایاتو رفت بودیم به یه رستوران خیلی شیک وقتی رفتیم داخل به غیر از پیشخدمت ها کسه دیگه ای نبود انگار تنها مشتریشون ما بودیم

_ایاتو چرا ...چرا کسی اینجا نیست...

ایاتو_خب شاید چون برای یه شب اینجارو کرایه کردم تا تنها باشیم

_نههههه

ایاتو _ارههههه

جفتمون خندیدیم بعدم رفتیم نشستیم واقعا فضا رمانتیک بود بعد شام ایاتو اومد کنار صندلی

ایاتو_بانوی جوان افتخار رقص میدین

_اه...البته ....

دست ایاتو رو گرفتم رفتیم وسط سالن رقصیدیم

ایاتو_انتظار چنین چیزی رو داشتی

_اگه بخوام راستشآ بگم حتی یه درصد هم احتمال نمیدادم

بعد رقص رفتیم کنار پنجره وایسیدیم نگاه آسمون کردیم پراز ستاره نگاه ایاتو کردم اونم نگاه من و بعد یهو ایاتو منو بوسید همون لحظه صدای آتیش بازی اومد آسمون پراز فشفشه های رنگارنگ شده بود

{یونا}

به سباستین زنگ زدم قضیه عکس رو بهش گفتم و باهم نقشه کشیدم بعد گفتن قضیه عکس به بابا سباستین بیادو منو از خونه ببر تا بهم آسیبی نرسه یکم استرس داشتم رفت اتاق کاربابا در زدم تق تق تق تق

بابا_بیا داخل

رفتم داخل

_سلام ....با...با

بابا_سلام دختر عزیزم چیزی شده رنگت پریده

_بابا...بابا من باید یه چیزی رو بهت بگم

بابا_بگو دخترم

_سو ...سوبا ...سوبارو

بابا_ سوبارو چی ....حرف بزن دیگه

_سوبارو خونه مجردی داره با شو شریکه مال جفتشونه اونا....اونا اونجا سیگار هم میکشن چیزی که شما به شدت ازش متنفرین

بابا_چییییی....تو داری چیمیگی دختر ....اصلا متوجه هستی ...

_ بله بابا ....اینم مدرکش

عکسی که توکا از شو و سوبارو گرفت بود رو نشون بابا دادم بابا عصبانی شده بود با داد اسم شو و سوبارو رو صدا زد اوناهم سریع اومدن

بابا_ این چیه ... شما بدون اینکه به من بگین رفتین خونه خریدین اونجا سیگار هم میکشین همین الان گمشین برین تو اتاقاتون یالا

اونا با خشم نگام میکردنو رفتن بیرون

بابا_تو هم میتونی بری

_چ. چشم

رفتم بیرون رفتم تو اتاقم یهو صدای قفل شدن در اومد برگشتم پشت سرم دیدم سوبارو و شو جفتشون با خشم دارن نگام می کنن

سوبارو _ کار تو بود

شو _ چرا به بابا گفتی

_ من....

سوبارو _اره تو

گرفتم تو بغل خودش شو و سوبارو می خواستن از خونم بخورن که یهو یکی زدشون کنارو منو گرفت تو بغل خودش

سباستین _ فک کنم باید یکم در رفتارتون تجدید نظر کنید ... شاهزاده من حالش خوبه

_البته لورد من

سوبارو_ این مسخره بازیارو تموم کنید یالا برو بیرون

سباستین _ چشم ... میرم بیرون ولی ....با زنم

یهو منو خودشو از پنجره انداخت بیرون بردم بالای پشته بوم

سباستین _ حالت خوبه چیزیت که نشده

سرخ شده بودم نمیدونستم چرا

سباستین _ نگاش کن تورو خدا اگه یه گورجه رو بزاری کنارش باهاش مو نمیزنه

یهو منو بوسید

سباستین _ قبلش یکم سرخیش کم بود حالا دیگه تکمیل شد

_ سباستییییین

سباستین می خندید

_ ببند نیشتو چشم دریده

یخورده که اوضاع اروم تر شد برم گردونت به اتاقم توکا هم اومده بود نشستم براش کل ماجرا رو تعریف کردم ولی انگار خیلی حواصش به حرفام نبود

توکا_ خاک تو سر دومادمون یعنی اون کاری نکرد

_ اوووف چرا دیگه دومادی منو از دست سوبارو و شو نجات داد

توکا _ اها..

_ببینم تو چته اصلا حواصت نیستا....نکنه با ایاتو...

تو
دیدگاه ها (۴۶)

بیا بهت پیام دادم

استاد بیا

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part17بعدم کامیار اومد دنبالمون و رفتیم رستور...

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

کپشن مهمه🎀🐥عروسک من😈🔞پارت دوازدهم رفتم پایین سرمو دور تا دور...

shede and shineپارت 8+رفتیم خونه تو اتاقم دراز کشیدم که گوشی...

چند پارتی درخواستی

رمان : آیدل من پارت :«3»ویو «ا/ت»با صدای هشدار ساعتم از خوا...

حقیقت خاکستری💥♡3♡-اهوم رفتم تو پذیرایی رفتم سمتشون -سلام سری...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:③فردا صبح با چشمایِ پُف کرده و قرمز بیدار شد...

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

پارت 15 اسلاید اخر لباس هانا برای رستوران

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط