عشق قرار دادی پارت ۱۷
لیا : چی ؟ بابا چرا منو حبس میکنی
پدر لیا: لیا اگر از حرفام سر پیچی کنی کسی میشم که تا حالا نبودم پس حواست به خودت باشه شب بخیر و رفت
منم با بغض گلوم که مامان منو برد تو اتاقم و کنارم نشست
و گفت لیا چخبره بهم بگو : ( کل ماجرا رو میگه) مامان لیا: آخ دخترم تو کی بزرگ شدی و عاشق شدی ای کاش میبوسیدیش
لیا : چرا؟
مامان لیا: حداقل مطمئن میشدی
لیا : من با کار بابا مطمئن شدم مامان من دیوانه وار عاشق جیمین شدم
مامان لیا : باشه حالا بخواب شب بخیر
لیا : شب بخیر
ویو مامان لیا:
لیا واقعا عاشق جیمین شده آه آه جیمین با دخترم چه کردی سعی کردم تا لیا رو خوشحال کنم پس صبح بعد صبحونه بابای لیا رفت سر کار و مامان لیا یه سرویس دونفره صبحونه برای لیا و جیمین درست کرد که زنگ خونه خورد و مامان لیا درو باز کرد مامان لیا : سلام پسرم خوش اومدی
جیمین: ممنون خاله
مامان لیا: برو لیا رو بیدار کن
جیمین : باشه ، رفتم مثل فرشته ها خوابیده بود کنارش دراز کشیدم و موهاشو بو کردم بهترین بورو میداد اروم با لباشو بینیش بازی میکردم که چشماشو باز کرد
ویو لیا: احساس چیزی رو بینیم و لبام کردم تا چشمامو باز کردن دیدم جیمین و سریع پریدم و گفتم: تو اینجا چیکار میکنی از کجا اومدی برو تا مامانم و بابام تورو ندیدن الکی درد سر درسا نکن که
جیمین خندید و گفت: اروم باش یه نفس بگیر بعدم منو مامانت صدا کرد بیام
لیا : چی مامانم ، وای مامانم یه دونست بلند شدم رفتم دست شویی تا اومدم دیدم جیمین داره به عکسای اتاقم نگاه میکنه تا برگشت سمتم گردنشو گرفتم و لبامو کبونم به لباش و جیمین تو شوک بود بعد که جدا شدم جیمین خندید و گفت این الان که حرفشو قطع کردم و گفتم: عاشقتم که جیمین منو بوسید اینبار هردو با ولع همو میبوسیدیم تقریبا فکر کنم پنج دقیقه ای همو بوسیدیم تا جدا شدیم جیمین گفت : من دیونتم
که دیدم صدای خنده های ریز ریز میاد که دیدم مامانمه که اومد داخل با سینی و گذاشت رو کاناپه و گفت: میدونستم تو این وعضین جیمین صدات نمیکردم بیای
لیا : چرا مامان
مامان لیا : چرا داره داشتین لب هم دیگه رو میکندین
که جیمین و لیا خجالت کشیدن
لیا : مامان تو از کی داشتی مارو میدیدی ؟
مامان لیا : از اولش ولی میدونی منو چی خوشحال کرد؟
لیا : چی ؟ اینکه بلخره برای هم دیگه شدید
جیمین: به لطف شما خاله جونه
مامان لیا: خاله نگو من دیگه مامانتم
جیمین : چشم مامان
مامان لیا: صبحونتون رو بخورید و جیمین تو هم تا بابای لیا نیومده برو
جیمین: چشم
لیا و جیمین صبحونه رو خوردن و جیمین رفت لیا به قدری خوشحال بود
دوستان خواهشا لایک کنید 🙏🏻🙏🏻🙏🏻
پدر لیا: لیا اگر از حرفام سر پیچی کنی کسی میشم که تا حالا نبودم پس حواست به خودت باشه شب بخیر و رفت
منم با بغض گلوم که مامان منو برد تو اتاقم و کنارم نشست
و گفت لیا چخبره بهم بگو : ( کل ماجرا رو میگه) مامان لیا: آخ دخترم تو کی بزرگ شدی و عاشق شدی ای کاش میبوسیدیش
لیا : چرا؟
مامان لیا: حداقل مطمئن میشدی
لیا : من با کار بابا مطمئن شدم مامان من دیوانه وار عاشق جیمین شدم
مامان لیا : باشه حالا بخواب شب بخیر
لیا : شب بخیر
ویو مامان لیا:
لیا واقعا عاشق جیمین شده آه آه جیمین با دخترم چه کردی سعی کردم تا لیا رو خوشحال کنم پس صبح بعد صبحونه بابای لیا رفت سر کار و مامان لیا یه سرویس دونفره صبحونه برای لیا و جیمین درست کرد که زنگ خونه خورد و مامان لیا درو باز کرد مامان لیا : سلام پسرم خوش اومدی
جیمین: ممنون خاله
مامان لیا: برو لیا رو بیدار کن
جیمین : باشه ، رفتم مثل فرشته ها خوابیده بود کنارش دراز کشیدم و موهاشو بو کردم بهترین بورو میداد اروم با لباشو بینیش بازی میکردم که چشماشو باز کرد
ویو لیا: احساس چیزی رو بینیم و لبام کردم تا چشمامو باز کردن دیدم جیمین و سریع پریدم و گفتم: تو اینجا چیکار میکنی از کجا اومدی برو تا مامانم و بابام تورو ندیدن الکی درد سر درسا نکن که
جیمین خندید و گفت: اروم باش یه نفس بگیر بعدم منو مامانت صدا کرد بیام
لیا : چی مامانم ، وای مامانم یه دونست بلند شدم رفتم دست شویی تا اومدم دیدم جیمین داره به عکسای اتاقم نگاه میکنه تا برگشت سمتم گردنشو گرفتم و لبامو کبونم به لباش و جیمین تو شوک بود بعد که جدا شدم جیمین خندید و گفت این الان که حرفشو قطع کردم و گفتم: عاشقتم که جیمین منو بوسید اینبار هردو با ولع همو میبوسیدیم تقریبا فکر کنم پنج دقیقه ای همو بوسیدیم تا جدا شدیم جیمین گفت : من دیونتم
که دیدم صدای خنده های ریز ریز میاد که دیدم مامانمه که اومد داخل با سینی و گذاشت رو کاناپه و گفت: میدونستم تو این وعضین جیمین صدات نمیکردم بیای
لیا : چرا مامان
مامان لیا : چرا داره داشتین لب هم دیگه رو میکندین
که جیمین و لیا خجالت کشیدن
لیا : مامان تو از کی داشتی مارو میدیدی ؟
مامان لیا : از اولش ولی میدونی منو چی خوشحال کرد؟
لیا : چی ؟ اینکه بلخره برای هم دیگه شدید
جیمین: به لطف شما خاله جونه
مامان لیا: خاله نگو من دیگه مامانتم
جیمین : چشم مامان
مامان لیا: صبحونتون رو بخورید و جیمین تو هم تا بابای لیا نیومده برو
جیمین: چشم
لیا و جیمین صبحونه رو خوردن و جیمین رفت لیا به قدری خوشحال بود
دوستان خواهشا لایک کنید 🙏🏻🙏🏻🙏🏻
- ۱۶.۹k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط