{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در سال قحطی ، صاحبدلی پریشان حال ، غلامی را دید که بسیار

در سال قحطی ، صاحبدلی پریشان حال ، غلامی را دید که بسیار شادمان بود .

پرسید : چطور در چنین وضعیتی شادمانی می کنی ؟!

گفت : من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی که برای او کار میکنم روزی مرا می دهد .

صاحبدل به خود گفت :

شرم دارم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد ؛

و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزگارم هستم ...!
دیدگاه ها (۶)

می گویند ساده ام....!می گویند انگار از پشت کوه آمده ! انگار...

معلم برای سفید بودن برگ نقاشیم تنبیهم کرد و همه بهم خندیدن ا...

صبح را زودتر از همه گنجشک ها آغاز می کنم. من پر از سلام های ...

عجب حکایتیست دنیا …دستی که داس برمی داردهمان دستی است که کاش...

در سال قحطی ، صاحبدلی پریشان حال ، غلامی را دید که بسیار شاد...

در سال قحطی ، صاحبدلی پریشان حال ، غلامی را دید که بسیار شاد...

در سال قحطی ، عارفی غلامی را دید که شادمان بود.پرسید: چطور د...

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم، همه زانوی غم به بغل گ...

من خدایی دارم که مالک تمام دنیاستدر سالی که قحطی بیداد کرده...

توکلدر سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغ...

*💥❆﷽❆💥**🔔#تــلنگــ❗ـــر امــروز*🔰در سالی که قحطی شده بود و م...

💕 در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل ...

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گر...

✅ اعتقاد یا اعتماد ؟!✍ چه میزان به خدا اعتماد داریم؟در سالی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط