{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در سال قحطی ، عارفی غلامی را دید که شادمان بود.

در سال قحطی ، عارفی غلامی را دید که شادمان بود.

پرسید: چطور در چنین وضعی شادی می کنی؟

گفت : من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد .

عارف گفت : از خودم شرم دارم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و

من «خدایی» دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم...
دیدگاه ها (۹)

امام خمینی (ره) : دهه ی فجر ، آیینه ای است که خورشید اسلام د...

امام خامنه ای (مد ظله) :انقلاب بزرگ ما در میان همه خصومتها ،...

درزندگی نه گل باش که اسیرخاک شوی ونه باران باش که به خاک بیف...

کمی پس از آن که آقای داربی از دانشگاه مردان سخت کوش ، مدرکش ...

چشم در چشم پریسا انداختم و‌گفتم تو را خدا دو دقیقه همین جا م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط