{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در سال قحطی ، عارفی غلامی را دید که شادمان بود.

در سال قحطی ، عارفی غلامی را دید که شادمان بود.

پرسید: چطور در چنین وضعی شادی می کنی؟

گفت : من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد .

عارف گفت : از خودم شرم دارم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و

من «خدایی» دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم...
دیدگاه ها (۹)

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۷" در آغوش رویای آبی ات "...

My lovely neighbor part : 78

در سال قحطی ، صاحبدلی پریشان حال ، غلامی را دید که بسیار شاد...

در سال قحطی ، صاحبدلی پریشان حال ، غلامی را دید که بسیار شاد...

در سال قحطی ، صاحبدلی پریشان حال ، غلامی را دید که بسیار شاد...

توکلدر سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغ...

💕 در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل ...

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گر...

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم، همه زانوی غم به بغل گ...

*💥❆﷽❆💥**🔔#تــلنگــ❗ـــر امــروز*🔰در سالی که قحطی شده بود و م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط