{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💕 در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به ب

💕 در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند،
مرد عارفی از کوچه ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است.
به او گفت: چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی؟
جواب داد که : من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد
و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد،
پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟
آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود، می گوید :
“از خودم شرم کردم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد
و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم…!”
دیدگاه ها (۱)

★彡   Part 62 彡★ پیدا کردن تاکسی این موقع صبح کار سختی بود، ا...

توکلدر سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغ...

در سال قحطی ، عارفی غلامی را دید که شادمان بود.پرسید: چطور د...

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گر...

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم، همه زانوی غم به بغل گ...

در سال قحطی ، صاحبدلی پریشان حال ، غلامی را دید که بسیار شاد...

در سال قحطی ، صاحبدلی پریشان حال ، غلامی را دید که بسیار شاد...

در سال قحطی ، صاحبدلی پریشان حال ، غلامی را دید که بسیار شاد...

✅ اعتقاد یا اعتماد ؟!✍ چه میزان به خدا اعتماد داریم؟در سالی ...

*💥❆﷽❆💥**🔔#تــلنگــ❗ـــر امــروز*🔰در سالی که قحطی شده بود و م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط