{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !!!
دیدگاه ها (۳)

رمان اسیر خان پارت اول ۱

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.5 (روایت از زبان ا...

dark life = 45کل روز، ات توی کتابخانه گذروند. سعی کرد خودش ر...

پیامی که نباید می‌رسید پارت ۱ | پیامی که نباید می‌رسید ساعت...

Part ¹⁵ویو جونگکوک دختر خیلی خوشگلی بود به قول مامانم قرص ما...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

چند پارتی جونگ کوک

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧𝐏𝐚𝐫𝐭:12بعد از خرید لباس عروس دومین چیز مورد علاقه ی ا....

لونا و ويليام

وقتی اسپایدرمن بود و تو... ᴘᴀʀᴛ1شاید بگید این ها همش الکی ول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط