•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•
•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•
• #گوسفند_منه🐏🌼 •
• #Part_7
اقای مینگ هو هلک و هلک سینی به دست وارد شد
با دیدنم اخم کرد
_جا کم آوردی بچه؟! بیا پایین ببینم...
نیشم باز شد
_عمو مینگ باز پژمرده شدی چرا؟!
اخمو نزدیک کابینت شد
_از صبح بشور بساب کردم؛ آخرش سر اینکه پیراهن حضرت آقا رو دیر از خشک شویی گرفتم توبیخ شدم!
با فضولی گفتم:
_پیرهن کی؟!
_رئیس.. همیشه یه دست لباس اضافه داره که موقع جلسه عوض کنه!
امروز الی بلی میخواست لباس تمیزشو عوض کنه..
چه رئیس از دماغ شتر افتادهای!
داشتم پیش خودم رئیس و تصور میکردم که دست آقای مینگ روی اون بطری طلایی نشست!
چشمام گرد شد...
بطری و برداشت و با بهت نگاهش کرد!
نه نه نه... نه مینجی!
تو معجون رئیس و کوفت نکردی..
اصلا به روی خودت نیار..
طبق معمول وقتی استرسی میشدم آهنگ خودمو خوندم
_مینجی چه قشنگ چشم هات!!
ولی مگه میشد قیافه قرمز و شوکه مینگ هو و دید و آروم گرفت؟!
_بدبخت شدم..
•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•
• #گوسفند_منه🐏🌼 •
• #Part_7
اقای مینگ هو هلک و هلک سینی به دست وارد شد
با دیدنم اخم کرد
_جا کم آوردی بچه؟! بیا پایین ببینم...
نیشم باز شد
_عمو مینگ باز پژمرده شدی چرا؟!
اخمو نزدیک کابینت شد
_از صبح بشور بساب کردم؛ آخرش سر اینکه پیراهن حضرت آقا رو دیر از خشک شویی گرفتم توبیخ شدم!
با فضولی گفتم:
_پیرهن کی؟!
_رئیس.. همیشه یه دست لباس اضافه داره که موقع جلسه عوض کنه!
امروز الی بلی میخواست لباس تمیزشو عوض کنه..
چه رئیس از دماغ شتر افتادهای!
داشتم پیش خودم رئیس و تصور میکردم که دست آقای مینگ روی اون بطری طلایی نشست!
چشمام گرد شد...
بطری و برداشت و با بهت نگاهش کرد!
نه نه نه... نه مینجی!
تو معجون رئیس و کوفت نکردی..
اصلا به روی خودت نیار..
طبق معمول وقتی استرسی میشدم آهنگ خودمو خوندم
_مینجی چه قشنگ چشم هات!!
ولی مگه میشد قیافه قرمز و شوکه مینگ هو و دید و آروم گرفت؟!
_بدبخت شدم..
•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•
- ۷۰۸
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط