{P:11}{Escape of love}
ویو ا/ت
با دلدرد وحشتناکی از خواب بیدار شدم که با چهره ی تهیونگ مواجه شدم
لخت بغلش بودم یاد اتفاقات دیشب افتادم سرم گیج رفت
ا/ت:«مرتبکه ح.روم.ییییی تو بهم ت.جاوز جن.سی کردیییی زندت نمیزارم»
تهیونگ از خواب پرید
و با دیدن بدن لخت من پوزخندی زد و دستش رو گذاشت رو س.ینه هام و
تهیونگ:«میبینم لیدی من بیدار شده»
خواستم جوابشو بدم ولی دلدردم نزاشت. تهیونک فهمید و اومد شروع کرد ماساژ دادن
ا/ت:«دستتو بکشششش»
ا/ت:«اصا اصلا مگه قرار نبود بریم پایگاه لئو»
تهیونگ:«نوچ تاخیر خورد»
ا/ت:«برو بیرون میخوام لباس بپوشم»
تهیونگ:«هه من که همه جارو دیدم»
اومدم جوابشو بدم که لباش رو گذاشت رو بیام و مک ارومی زد سریع جداشد لال شده بودم نمیدونستم چی بگم
ا/ت:«ب.. ب.. ب.برو بیرونننننن»
ویو تهیونگ
با خنده از اتاق اومدم بیرون شب خوبی بود خوش گذشت یاد کبودی های س.ی.نه ا/ت افتادم و سریع زنگ زدم یکی از بادیگارد بهش گفتم کمرون رو بیاره ببره تو اتاق شکنجه و اونجا به ببنده.
خودم هم رفتم تو اتاق پیش ا/ت
تهیونگ:«لیدی جر خوردن خوب بود؟»
ا/ت:«اگه خفه نشی خفه ات میکنم»
تهیپنگ:«تو نمیتونی این کارو کنی اما من میتونم فقط با دو تا انگشتم خفه ات کنم البته به شیوه خودم»
ا/ت:«بسه تو که بالاخره منو میکشی پس اینقدر عذابم نده»
تهیونگ:«باشه میرم سر اصل مطلب کمرون بهت تجاوز کرد؟»
ا/ت:«میشه راجع به اون موضوع حرف نزنینم»
تهیونگ:«الان تو اتاق شکنجه اس میخوام ببینم تا چه حد بهش سخت بگیرم قضاوتت نمیکنم»
ا/ت:«هوفف باشه ببین فقط قرار بود یکم خوشبگذرونیم که به من خیلی خوش گذشت و به همین خاطر فکر کردم عاضجشقش شدم ولی بعدش که بیشتر پیش رفت فهمیدم یه هوس زودگذر بوده»
تهیونگ:«منطقی پس میکشمش»
تا خواست اعتراض کنه از اتاق اومدم بیرون رفتم توی اتاق شکنجه.
تهیونگ:«به به جناب کمرون به چه حقی به لیدی من دست زدی»
کمرون:«قربان قسم میخورم با میل خودش بود»
تهیونگ:«دهن کثیفت رو ببند به چه حقی به عشق من دست زدی هاااا»
کمرون:«...»
تهیونگ:«ارههههه دوسش دااااارم اونم خیلی پس تورو میکشم خیلی هم عادلانس»
به بادیگاردا اشاره کردم که بکشمش صدای التماساش داشت ازارم میداد برا همین اومدم بیرون
فکرم پیش ا/ت بود اون با میل خودش با کمرون رابطه برقرار کرده بود در حالی که من من چرا اصلا چرا باید یه شبه عاشقشم شب در حالی که اون از من فرار میکنه نباید وابسته بشم باید همون موقع که پیداش کرده بودم به حرف بابام گوش کرده بودم و کشته بودمش اونوقت اینجوری نمیشد حداقل میتونم این دو روز رو براش خوب پیش ببرم باید غرور رو بزارم کنار حسم رو بهش بگم...
پس بهش پیام دادم
(ساعت هفت اماده باشه)
با دلدرد وحشتناکی از خواب بیدار شدم که با چهره ی تهیونگ مواجه شدم
لخت بغلش بودم یاد اتفاقات دیشب افتادم سرم گیج رفت
ا/ت:«مرتبکه ح.روم.ییییی تو بهم ت.جاوز جن.سی کردیییی زندت نمیزارم»
تهیونگ از خواب پرید
و با دیدن بدن لخت من پوزخندی زد و دستش رو گذاشت رو س.ینه هام و
تهیونگ:«میبینم لیدی من بیدار شده»
خواستم جوابشو بدم ولی دلدردم نزاشت. تهیونک فهمید و اومد شروع کرد ماساژ دادن
ا/ت:«دستتو بکشششش»
ا/ت:«اصا اصلا مگه قرار نبود بریم پایگاه لئو»
تهیونگ:«نوچ تاخیر خورد»
ا/ت:«برو بیرون میخوام لباس بپوشم»
تهیونگ:«هه من که همه جارو دیدم»
اومدم جوابشو بدم که لباش رو گذاشت رو بیام و مک ارومی زد سریع جداشد لال شده بودم نمیدونستم چی بگم
ا/ت:«ب.. ب.. ب.برو بیرونننننن»
ویو تهیونگ
با خنده از اتاق اومدم بیرون شب خوبی بود خوش گذشت یاد کبودی های س.ی.نه ا/ت افتادم و سریع زنگ زدم یکی از بادیگارد بهش گفتم کمرون رو بیاره ببره تو اتاق شکنجه و اونجا به ببنده.
خودم هم رفتم تو اتاق پیش ا/ت
تهیونگ:«لیدی جر خوردن خوب بود؟»
ا/ت:«اگه خفه نشی خفه ات میکنم»
تهیپنگ:«تو نمیتونی این کارو کنی اما من میتونم فقط با دو تا انگشتم خفه ات کنم البته به شیوه خودم»
ا/ت:«بسه تو که بالاخره منو میکشی پس اینقدر عذابم نده»
تهیونگ:«باشه میرم سر اصل مطلب کمرون بهت تجاوز کرد؟»
ا/ت:«میشه راجع به اون موضوع حرف نزنینم»
تهیونگ:«الان تو اتاق شکنجه اس میخوام ببینم تا چه حد بهش سخت بگیرم قضاوتت نمیکنم»
ا/ت:«هوفف باشه ببین فقط قرار بود یکم خوشبگذرونیم که به من خیلی خوش گذشت و به همین خاطر فکر کردم عاضجشقش شدم ولی بعدش که بیشتر پیش رفت فهمیدم یه هوس زودگذر بوده»
تهیونگ:«منطقی پس میکشمش»
تا خواست اعتراض کنه از اتاق اومدم بیرون رفتم توی اتاق شکنجه.
تهیونگ:«به به جناب کمرون به چه حقی به لیدی من دست زدی»
کمرون:«قربان قسم میخورم با میل خودش بود»
تهیونگ:«دهن کثیفت رو ببند به چه حقی به عشق من دست زدی هاااا»
کمرون:«...»
تهیونگ:«ارههههه دوسش دااااارم اونم خیلی پس تورو میکشم خیلی هم عادلانس»
به بادیگاردا اشاره کردم که بکشمش صدای التماساش داشت ازارم میداد برا همین اومدم بیرون
فکرم پیش ا/ت بود اون با میل خودش با کمرون رابطه برقرار کرده بود در حالی که من من چرا اصلا چرا باید یه شبه عاشقشم شب در حالی که اون از من فرار میکنه نباید وابسته بشم باید همون موقع که پیداش کرده بودم به حرف بابام گوش کرده بودم و کشته بودمش اونوقت اینجوری نمیشد حداقل میتونم این دو روز رو براش خوب پیش ببرم باید غرور رو بزارم کنار حسم رو بهش بگم...
پس بهش پیام دادم
(ساعت هفت اماده باشه)
- ۱۵.۴k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط