گیووین
موضوع:(وقتی به یه پسر دیگه نزدیک میشی)
از خط قرمزات رد شدی عروسک!
گیووین/ا.ت
ویو نویسنده
تصمیم گرفته بود امروز با دوستاش بره بیرون و تا دیر وقت باهاشون وقت بگذرونه..
اشتباه نکنید با همسر عزیزش قهر نکرده بود که بخاد برای تلافی بره بار اینبار فقط دلش میخاست یکم اون پاپی دوست داشتنی رو اذیت کنه..
امروز صبح که از خواب بیدار شد بهش گفت که امروز دیر میاد خونه پس چی از این بهتر؟
خیلی راحت میتونست با دوستاش بره بیرون بدون اینکه کسی بهش گیر بده و سوال پیچش کنه!
رفت حموم و بعد از 35 دقیقه اومد بیرون و موهاشو خشک کرد..
پشت میز ارایشش نشست و کمی میکاپ کرد..
یه میکاپ معمولی که زیاد هم تو چشم نبود..
برای لباساش یه شلوار لی گشاد سرمهای و یه نیم تنه تنگ سفید با یه کت لی همرنگ شلوارش پوشيد بعد از زدن عطر مورد علاقش و چک کردن خودش تو ایینه از اتاق بیرون رفت..
گوشیش و کلیدش هاش رو از روی میز جلو مبل برداشت و از خونه رفت بیرون..
قرار بود اول برن کافه بعدش برن کارائوکه برای همین به سمت کافه رفت کافهای که توش قرار داشت زیاد از خونشون دور نبود پس ترجیح داد پیاده بره..
بعد از 15 دقیقه پیاده روی بلاخره به کافه رسید..
به محض باز کردن در صدای زنگولهای که بالا در بود به صدا دراومد..
کمی مکث کرد تا دوستاش رو پیدا کنه بعد از کمی گشتن، دوستاش رو پشت میزی در گوشهای ترین بخش کافه پیدا کرد و مستقیم به سمتشون رفت..
پشت میز رو صندلی نشست و مشغول حرف زدن با دوستاش شد..
بعد از کمی، سفارش هاشون رسید..
.
.
از کافه بیرون رفتن به سمت کارائوکه حرکت کردن..
وارد یکی از اتاق های اونجا شدن و نشستن..
مشغول صحبت بودن و خوراکی میخوردن که یکی در رو باز کرد و وارد شد..
ا.ت: یاا اجوشی واسه چی بدون اجازه وارد-
-سوبینا
سوبین: عع ا.ت توعی؟!!
-چقد خوشحالم که میبینمت
-دلم برات تنگ شده بود
ا.ت: منم همونطور
-بیا اینجا بشین
سوبین رفت سمتش و کنارش نشست..
اونا مشغول صحبت کردن بودن که یکی از دوستای ا.ت که انگار از این وضعیت راضی نبود و نگران ا.ت بود صداش کرد..
نیلا: ا.ت
-گیووین میدونه که باما اومدی بیرون
ا.ت: چی؟ گیووین؟ نه اون امروز دیرتر میاد خونه
یوری: حتی بهش زنگ هم نزدی؟
ا.ت: نعچ
-چون اگه زنگ میزدم دوباره میخاست گیر بده که کجا میری و با کی میری
-تهشم میگفت نه باید بمونی خونه
نیلا: خب حق داره
-اون دوست داره دلش نمیخاد صدمه ببینی
ا.ت: چراانقد طرف اونو میگیری؟
یوری: چون...
نیلا: اهم اهم
ا.ت: یاا دختره
سوبین: ا.ت اروم باش بسه چیزی نگفت که
ا.ت: هوفف
-ساعت چنده؟
نیلا: نمیدونم بزار ببینم
-وای یاخداا کی انقد زود گذشت که ما نفهمیدیممم
ا.ت: مگه ساعت چندههه؟؟؟!
نیلا: ساعت 21:30 پاشید جمع کنید بریمم
ا.ت: یاخدا
یوری: ا.ت خدا رحمتت کنه
نیلا: حتما به ملاقات خودت و بچت میایم
ا.ت: خفه شو تا همینجا چالت نکردممم
نیلا: شکر خوردم
ا.ت: دیگه نخور چون برات خوب نیست
بدون اینکه منتظر جواب دوستش بمونه از جاش بلند شد و اون مکان رو ترک کرد و به سمت خونشون رفت..
کلید رو جا انداخت و در با صدای تیک ارومی باز شد..
چراغا خاموش بود پس گیووین هنوز نیومده بود خونه..
نفس راحتی کشید و با خیال راحت به سمت اتاق مشترکشون قدم برداشت..
وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست هنگامی که داشت میرفت سمت تخت کت لیش رو از تنش دراورد و انداخت رو تخت..
گیووین: خوش گذشت؟؟
با شنیدن صدای اشنایی از پشت سرش تمام بدنش یخ کرد چون خوب میدونست اون صدا متعلق به کیه!
برگشت سمت صدا با گیووینی که لباس بالا تنه نداشت و موهاش خیس بود مواجه شد حتما رفته بود حموم!
الان بوی شامپو رو احساس میکرد اما چرا زمانی که وارد اتاق شد متوجهش نشد؟
رفت سمت گیووین و حولهای که دور گردنش بود رو برداشت و انداخت رو سرش و شروع کرد به خشک کردن موهای خیسش..
موقعی که داشت موهاشو خشک میکرد گیووین مچ دستش رو گرفت..
گیووین: جوابمو ندادی!
ا.ت: باور کن جای بدی نرفته بودم!
-تازه تنها هم نبودم نیلا یوری هم بودن
گیووین: پس سوبین چی؟
-فک کردی اگه بهم نگی متوجه نمیشم؟
ا.ت: تو...تو
گیووین: از کجا فهمیدم؟
-دیگه با اونش کاری نداشته باش چون الان وقته اینکه تنبیه بشی
پرتش کرد رو تخت و خودش هم رفت روش..
سرشو برد کنار گوشش و اروم لب زد..
گیووین: از خط قرمزات رد شدی عروسک الانم باید تاوانش رو پس بدی!
دیگه بقیش به من ربطی نداره خوش بگذره😊
ولی منم خیلی کنجکاو شدم گیووین داداش از کجا فهمیدی؟!😅
از خط قرمزات رد شدی عروسک!
گیووین/ا.ت
ویو نویسنده
تصمیم گرفته بود امروز با دوستاش بره بیرون و تا دیر وقت باهاشون وقت بگذرونه..
اشتباه نکنید با همسر عزیزش قهر نکرده بود که بخاد برای تلافی بره بار اینبار فقط دلش میخاست یکم اون پاپی دوست داشتنی رو اذیت کنه..
امروز صبح که از خواب بیدار شد بهش گفت که امروز دیر میاد خونه پس چی از این بهتر؟
خیلی راحت میتونست با دوستاش بره بیرون بدون اینکه کسی بهش گیر بده و سوال پیچش کنه!
رفت حموم و بعد از 35 دقیقه اومد بیرون و موهاشو خشک کرد..
پشت میز ارایشش نشست و کمی میکاپ کرد..
یه میکاپ معمولی که زیاد هم تو چشم نبود..
برای لباساش یه شلوار لی گشاد سرمهای و یه نیم تنه تنگ سفید با یه کت لی همرنگ شلوارش پوشيد بعد از زدن عطر مورد علاقش و چک کردن خودش تو ایینه از اتاق بیرون رفت..
گوشیش و کلیدش هاش رو از روی میز جلو مبل برداشت و از خونه رفت بیرون..
قرار بود اول برن کافه بعدش برن کارائوکه برای همین به سمت کافه رفت کافهای که توش قرار داشت زیاد از خونشون دور نبود پس ترجیح داد پیاده بره..
بعد از 15 دقیقه پیاده روی بلاخره به کافه رسید..
به محض باز کردن در صدای زنگولهای که بالا در بود به صدا دراومد..
کمی مکث کرد تا دوستاش رو پیدا کنه بعد از کمی گشتن، دوستاش رو پشت میزی در گوشهای ترین بخش کافه پیدا کرد و مستقیم به سمتشون رفت..
پشت میز رو صندلی نشست و مشغول حرف زدن با دوستاش شد..
بعد از کمی، سفارش هاشون رسید..
.
.
از کافه بیرون رفتن به سمت کارائوکه حرکت کردن..
وارد یکی از اتاق های اونجا شدن و نشستن..
مشغول صحبت بودن و خوراکی میخوردن که یکی در رو باز کرد و وارد شد..
ا.ت: یاا اجوشی واسه چی بدون اجازه وارد-
-سوبینا
سوبین: عع ا.ت توعی؟!!
-چقد خوشحالم که میبینمت
-دلم برات تنگ شده بود
ا.ت: منم همونطور
-بیا اینجا بشین
سوبین رفت سمتش و کنارش نشست..
اونا مشغول صحبت کردن بودن که یکی از دوستای ا.ت که انگار از این وضعیت راضی نبود و نگران ا.ت بود صداش کرد..
نیلا: ا.ت
-گیووین میدونه که باما اومدی بیرون
ا.ت: چی؟ گیووین؟ نه اون امروز دیرتر میاد خونه
یوری: حتی بهش زنگ هم نزدی؟
ا.ت: نعچ
-چون اگه زنگ میزدم دوباره میخاست گیر بده که کجا میری و با کی میری
-تهشم میگفت نه باید بمونی خونه
نیلا: خب حق داره
-اون دوست داره دلش نمیخاد صدمه ببینی
ا.ت: چراانقد طرف اونو میگیری؟
یوری: چون...
نیلا: اهم اهم
ا.ت: یاا دختره
سوبین: ا.ت اروم باش بسه چیزی نگفت که
ا.ت: هوفف
-ساعت چنده؟
نیلا: نمیدونم بزار ببینم
-وای یاخداا کی انقد زود گذشت که ما نفهمیدیممم
ا.ت: مگه ساعت چندههه؟؟؟!
نیلا: ساعت 21:30 پاشید جمع کنید بریمم
ا.ت: یاخدا
یوری: ا.ت خدا رحمتت کنه
نیلا: حتما به ملاقات خودت و بچت میایم
ا.ت: خفه شو تا همینجا چالت نکردممم
نیلا: شکر خوردم
ا.ت: دیگه نخور چون برات خوب نیست
بدون اینکه منتظر جواب دوستش بمونه از جاش بلند شد و اون مکان رو ترک کرد و به سمت خونشون رفت..
کلید رو جا انداخت و در با صدای تیک ارومی باز شد..
چراغا خاموش بود پس گیووین هنوز نیومده بود خونه..
نفس راحتی کشید و با خیال راحت به سمت اتاق مشترکشون قدم برداشت..
وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست هنگامی که داشت میرفت سمت تخت کت لیش رو از تنش دراورد و انداخت رو تخت..
گیووین: خوش گذشت؟؟
با شنیدن صدای اشنایی از پشت سرش تمام بدنش یخ کرد چون خوب میدونست اون صدا متعلق به کیه!
برگشت سمت صدا با گیووینی که لباس بالا تنه نداشت و موهاش خیس بود مواجه شد حتما رفته بود حموم!
الان بوی شامپو رو احساس میکرد اما چرا زمانی که وارد اتاق شد متوجهش نشد؟
رفت سمت گیووین و حولهای که دور گردنش بود رو برداشت و انداخت رو سرش و شروع کرد به خشک کردن موهای خیسش..
موقعی که داشت موهاشو خشک میکرد گیووین مچ دستش رو گرفت..
گیووین: جوابمو ندادی!
ا.ت: باور کن جای بدی نرفته بودم!
-تازه تنها هم نبودم نیلا یوری هم بودن
گیووین: پس سوبین چی؟
-فک کردی اگه بهم نگی متوجه نمیشم؟
ا.ت: تو...تو
گیووین: از کجا فهمیدم؟
-دیگه با اونش کاری نداشته باش چون الان وقته اینکه تنبیه بشی
پرتش کرد رو تخت و خودش هم رفت روش..
سرشو برد کنار گوشش و اروم لب زد..
گیووین: از خط قرمزات رد شدی عروسک الانم باید تاوانش رو پس بدی!
دیگه بقیش به من ربطی نداره خوش بگذره😊
ولی منم خیلی کنجکاو شدم گیووین داداش از کجا فهمیدی؟!😅
- ۵.۸k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط