فیک نامجون ~~مدیر جذاب من~~ادامه پارت۴
سلام ببخشید عشقا من من تا حالا پنج و شیش روزه که دارم میزارم ولی پیجم رو بالا نمیاره میگه هیچ مطلبی نذاشتید و فلان و بیسار و آره دیگه این فصل ده پارتی هستش و خب میخوام انتهاری بزنم شیش تا پارت رو بزارم انشالله و چهار تا پارت
میونگ. بوس بایی
نامجون. وایسا خانم کیم
میونگ. جانگ یعنی فامیلیـ...
نامجون. خیر شما دیگه خانم کیم هستید از امشب ساعت هفت دیگه باید بیای خونه ی من یه هقته دیگه هم عروسی و عقدمون ـه(حس قودرت)
کیم میونگ.(هانی:مینویسم تا دلتون بخوا...یعنی چیز ام مینویسم تا...تا...دهن میونگ عادت کنه به فامیلیش😊)
واتتتتتتتت (اسم آبجیش اگه اشتباه نکنم جانگ می بود درسته؟ حالا یه چرت و پرتی مینویسم) جانگ مییییییی یه خبررر داغغغ من دیگه نمیاممممم خونهههه(میدونم خیلی زر میزنم ولی لازمه
نکته:جانگ می و میونگ تنها زندگی میکنن و خب اگر توی فیکای قبلی نوشتم که مامانشون اینطوری گفت یا اونطوری گفت یه لحظه اومده سر بزنه)
نامجون.*خنده*شبیه جوجه ها میمونه(زمزمه)
میونگ. هی شنیدما
نامجون. خـ(میونگ میدوئه میره پیش آبجیش اینا) ای بی ادب
*ساعت پنج و نیم*
میونگ. آره دیگه بعداز حرفش انگار حس قدرت میکرد طور بود(درحال جمع کردن لباساش)
چو. چه شانسی
جانگ می. ببین چو توهم که تنهایی پس تو بیا خونه ی من
میونگ. وایسا(الکی ادای تلفن حرف زدن رو درمیاره) الووو نامجون ببین من نمیام تا وقتی که جاگ می ازدواج کنه
جانگ می. چرااااا
میونگ. بایی... بخاطر اینکه نرفته میگی خونه ی من
جانگ می. باشه بابا
چو. باشه میام خونتون الان میرم وسایلو میارم
جانگ می. باشه برو بیار
*نه شب«خونه نامجون»*
نامجون. بابا یه دقیقه ست اومدی بیا برو تو اتاق بخوابیم
میونگ. باشه بابا اومدم
از اونجایی که گشادم و نصف بقیه پارت بود پسسس
ادامه دار🧸
میونگ. بوس بایی
نامجون. وایسا خانم کیم
میونگ. جانگ یعنی فامیلیـ...
نامجون. خیر شما دیگه خانم کیم هستید از امشب ساعت هفت دیگه باید بیای خونه ی من یه هقته دیگه هم عروسی و عقدمون ـه(حس قودرت)
کیم میونگ.(هانی:مینویسم تا دلتون بخوا...یعنی چیز ام مینویسم تا...تا...دهن میونگ عادت کنه به فامیلیش😊)
واتتتتتتتت (اسم آبجیش اگه اشتباه نکنم جانگ می بود درسته؟ حالا یه چرت و پرتی مینویسم) جانگ مییییییی یه خبررر داغغغ من دیگه نمیاممممم خونهههه(میدونم خیلی زر میزنم ولی لازمه
نکته:جانگ می و میونگ تنها زندگی میکنن و خب اگر توی فیکای قبلی نوشتم که مامانشون اینطوری گفت یا اونطوری گفت یه لحظه اومده سر بزنه)
نامجون.*خنده*شبیه جوجه ها میمونه(زمزمه)
میونگ. هی شنیدما
نامجون. خـ(میونگ میدوئه میره پیش آبجیش اینا) ای بی ادب
*ساعت پنج و نیم*
میونگ. آره دیگه بعداز حرفش انگار حس قدرت میکرد طور بود(درحال جمع کردن لباساش)
چو. چه شانسی
جانگ می. ببین چو توهم که تنهایی پس تو بیا خونه ی من
میونگ. وایسا(الکی ادای تلفن حرف زدن رو درمیاره) الووو نامجون ببین من نمیام تا وقتی که جاگ می ازدواج کنه
جانگ می. چرااااا
میونگ. بایی... بخاطر اینکه نرفته میگی خونه ی من
جانگ می. باشه بابا
چو. باشه میام خونتون الان میرم وسایلو میارم
جانگ می. باشه برو بیار
*نه شب«خونه نامجون»*
نامجون. بابا یه دقیقه ست اومدی بیا برو تو اتاق بخوابیم
میونگ. باشه بابا اومدم
از اونجایی که گشادم و نصف بقیه پارت بود پسسس
ادامه دار🧸
- ۱۰.۲k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط