My Arirang
My Arirang
Part ۲۷
جونکوک وقتی از خواب بیدار شد کمی سعی کرد به یاد بیاره که چرا برهنه بوده اما به یاد نمیآورد ، احساس گرسنگی زیادی داشت
پس بلند شد و لباسی لطیف و مناسب اشرافی پوشید و به آرومی از اقامتگاه خارج شد و به سمت محوطه رفت
از دیدن سربازان تعجب نکرد اما از ندیدن تهیونگ تعجب کرده بود
جونکوک: فرمانده تهیونگ کجان؟
سرباز: ایشون به ما گفتن که برای پیدا کردن هویت فردی که دیشب سعی کرده بود شمارو مخفیانه تماشا کنه رفتن ، از ما خواستند به شما یاد آوری کنیم که امروز صبحانه بخورید و برای سوارکاری نرید و استراحت کنید
جونکوک: استراحت کنم؟
سرباز: بله قربان گفتن که انگار دیشب بیش از حد خسته بودید
جونکوک: آها ...
.
.
.
( نزدیکی عصر)
.
.
.
جونکوک: پیشکار هون
پیشکار: بله جناب شاهزاده
جونکوک: از صبح فرمانده تهیونگ به اقامتگاه اومده؟
پیشکار: خیر قربان
جونکوک: میخوام ببینمش میشه بهش بگی بیاد اینجا
پیشکار هون: چشم قربان
( وقتی پیشکار رفت)
جونکوک در فکر فرو رفت ،احساس عجیبی داشت درک نمیکرد که چرا اون آلفا باید ازش دوری کنه ،اصلا چرا دوری اون آلفا براش مهم بود
از افکار خودش عصبی شد و موهاش رو بهم ریخت ... تقریباً مدتی طول کشید تا تهیونگ به دیدن او بیاد
( تهیونگ در نزدیکی غروب وارد اتاق شاهزاده شد و با سر به تعظیم کرد )
تهیونگ: میخواستید منو ببینید
جونکوک: چرا امروز نیومدی ؟
تهیونگ: باید متوجه میشدم کی پشت اتاقت داشت سعی میکرد تماشات کنه
جونکوک: من مهم ترم یا اون؟
تهیونگ: ها؟
جونکوک: من مهم ترم یا اون کسی که دیشب ...
( جونکوک ادامه نداد با فکر کردن به دیشب احساس های عجیبی بهش وارد میشد ... درک نمیکرد که چرا محافظش باید اونو ببره حموم )
جونکوک: دیشب این تو بودی که ... تو منو برهنه کردی؟
تهیونگ: من شمارو بردم حموم چون باعث شده بودم خونی بشید و ...
جونکوک: وَ !؟
تهیونگ: و شما خوابیدید
جونکوک: من نخوابیدم این تو بودی که ...
.
.
.
تهیونگ چند ثانیه نگاهی به اومگای مضطرب انداخت و متوجه چشم های رنگ گرفته اومگا شد اولین بار بود چشم های شاهبلوطی سرخ رنگ جونکوک برای آلفا تازگی داشت اما متوجه نشد که چرا ناگهان احساس تیر کشیدن شدیدی در جای زخمی که دیشب برداشته بود احساس کرد ...)
جونکوک: چرا تو ... بوی خون میدی؟
تهیونگ: چیزی نیست فقط یکم ...
جونکوک ناگهان در میان حرف او گفت
جونکوک: لباستو دربیار
تهیونگ: چی؟
جونکوک: فرمون هاتو حس میکنم لباساتو دربیار ...
تهیونگ: من خوبم شاهزاده
جونکوک ناگهان جلوی آلفا ایستاد هردو در چشمان رنگ گرفته هم نگاه کردند و ناگهان گفت ...
جونکوک ناگهان نزدیک شد و بدون گفتن چیزی ناگهان جایی که احساس میکرد بیشتر فرمون رو حس میکنه ... لمس کرد که
با انگشت های خونیش مواجه شد ...و به چشم های آلفا نگاه کرد ...
جونکوک: لباسات ...
.
.
.
درشون بیار...
Part ۲۷
جونکوک وقتی از خواب بیدار شد کمی سعی کرد به یاد بیاره که چرا برهنه بوده اما به یاد نمیآورد ، احساس گرسنگی زیادی داشت
پس بلند شد و لباسی لطیف و مناسب اشرافی پوشید و به آرومی از اقامتگاه خارج شد و به سمت محوطه رفت
از دیدن سربازان تعجب نکرد اما از ندیدن تهیونگ تعجب کرده بود
جونکوک: فرمانده تهیونگ کجان؟
سرباز: ایشون به ما گفتن که برای پیدا کردن هویت فردی که دیشب سعی کرده بود شمارو مخفیانه تماشا کنه رفتن ، از ما خواستند به شما یاد آوری کنیم که امروز صبحانه بخورید و برای سوارکاری نرید و استراحت کنید
جونکوک: استراحت کنم؟
سرباز: بله قربان گفتن که انگار دیشب بیش از حد خسته بودید
جونکوک: آها ...
.
.
.
( نزدیکی عصر)
.
.
.
جونکوک: پیشکار هون
پیشکار: بله جناب شاهزاده
جونکوک: از صبح فرمانده تهیونگ به اقامتگاه اومده؟
پیشکار: خیر قربان
جونکوک: میخوام ببینمش میشه بهش بگی بیاد اینجا
پیشکار هون: چشم قربان
( وقتی پیشکار رفت)
جونکوک در فکر فرو رفت ،احساس عجیبی داشت درک نمیکرد که چرا اون آلفا باید ازش دوری کنه ،اصلا چرا دوری اون آلفا براش مهم بود
از افکار خودش عصبی شد و موهاش رو بهم ریخت ... تقریباً مدتی طول کشید تا تهیونگ به دیدن او بیاد
( تهیونگ در نزدیکی غروب وارد اتاق شاهزاده شد و با سر به تعظیم کرد )
تهیونگ: میخواستید منو ببینید
جونکوک: چرا امروز نیومدی ؟
تهیونگ: باید متوجه میشدم کی پشت اتاقت داشت سعی میکرد تماشات کنه
جونکوک: من مهم ترم یا اون؟
تهیونگ: ها؟
جونکوک: من مهم ترم یا اون کسی که دیشب ...
( جونکوک ادامه نداد با فکر کردن به دیشب احساس های عجیبی بهش وارد میشد ... درک نمیکرد که چرا محافظش باید اونو ببره حموم )
جونکوک: دیشب این تو بودی که ... تو منو برهنه کردی؟
تهیونگ: من شمارو بردم حموم چون باعث شده بودم خونی بشید و ...
جونکوک: وَ !؟
تهیونگ: و شما خوابیدید
جونکوک: من نخوابیدم این تو بودی که ...
.
.
.
تهیونگ چند ثانیه نگاهی به اومگای مضطرب انداخت و متوجه چشم های رنگ گرفته اومگا شد اولین بار بود چشم های شاهبلوطی سرخ رنگ جونکوک برای آلفا تازگی داشت اما متوجه نشد که چرا ناگهان احساس تیر کشیدن شدیدی در جای زخمی که دیشب برداشته بود احساس کرد ...)
جونکوک: چرا تو ... بوی خون میدی؟
تهیونگ: چیزی نیست فقط یکم ...
جونکوک ناگهان در میان حرف او گفت
جونکوک: لباستو دربیار
تهیونگ: چی؟
جونکوک: فرمون هاتو حس میکنم لباساتو دربیار ...
تهیونگ: من خوبم شاهزاده
جونکوک ناگهان جلوی آلفا ایستاد هردو در چشمان رنگ گرفته هم نگاه کردند و ناگهان گفت ...
جونکوک ناگهان نزدیک شد و بدون گفتن چیزی ناگهان جایی که احساس میکرد بیشتر فرمون رو حس میکنه ... لمس کرد که
با انگشت های خونیش مواجه شد ...و به چشم های آلفا نگاه کرد ...
جونکوک: لباسات ...
.
.
.
درشون بیار...
- ۱۲۱
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط