عشق مافیایی

پارت :۶

ویو لارا صبح بیدار شدم به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت نه صبحه .
وایییییی دیرم شد باید برم بیمارستان.
رفتم که درو باز کنم که دیدم قفله شوخی میکنی دیرم شدهه . کلی داد زدم جیغ زدم ولی کسی درو باز نکرد .
- اهاییی من باید برم بیمارستان بیاید این درو باز کنیدددد ( داد )

دیدم کلید توی در چرخید رفتم عقب اگه اون مرده تهیونگ باشه چی ؟ قفل باز شد . ای لال بشی با این زبونت . تهیونگ توی چارچوب در بود . داشت اعصبانی نگام میکرد .

- ببخشید من باید برم تا الان هم بیمارستان شیفت دارم هم برادرم خونس منتظرمه .

+تو هیچ جایی نمیری .

- یعنی چی چون فکر کردی مافیایی میتونی ادم ربایی کنی ؟!

با این سوالم اومد جلو که من خوردم به دیوار و منو بین دستاش قفل کرد.

+ اره من تورو دزدیدم چیکار میخوای بکنی ؟

- ( سکوت)

+ میدونی برای چی اینجایی ؟! نترس الان به همه ی سوالات جواب میدم . تو اینجایی چون من توی اون کارخونه با یه نگا عاشقت شدم کاری هم نمیتونی بکنی یا قبول میکنی یا به زور تورو مال خودم میکنم .

- ( از تعجب دهنش باز مونده )

+ زود باش جواب بده .

- من حتی اگه بمیرم با یه مافیا وارد رابطه ( دوست پسر دوست دختری بچها رابطه جنسی نیست 😂) نمیشم .

+ تو چه بخوای چه نخوای باید بشی تازه رابطه نه تو اخر همین هفته جانم این خونه یعنی همسر من میشی .

- چییییییییی ؟؟!؟!؟!؟(داد)

+ همین که شنیدی .

- من باید برم برو کنار .

اومدم بزنم بیرون ولی دستمو گرفت و اورد سر جای قبلی .

+ فکر نکنم قبول نکردن پیشنهادم برات خوب بشه

- تو الان داری تهدیدم میکنی اونم واسه ی اینکه زنت بشم ؟؟

+ من تهدید نمیکنم عمل میکنم .

- من الان قبول نمیکنم میخوای چیکار کنی ؟؟

نمیدونم این شجاعتو از کجا اوردم ولی حرفی که توی دلم بود رو زدم و داشت با تعجب نگام میکرد . اومد دم گوشم و زمزمه وار گفت :

+گفتی داداشت خیلی واست مهمه نه ؟؟ فکر نکنم دوست داشته باشی بلایی سرش بیاد . ( پوزخند)

- اا.گه به داداشم صدمه ای برسه اون وقت هرچی دیدی به چشم خودت دیدی ( لکنت )

+ پس اگه میخوای این اتفاق نیوفته باید درخواستمو قبول کنی .

کم کم اشک داشت توی چشمام جمع میشد . اخه چرا الاننن . چرا الان که زندگیم داشت خوب میشد این مافیا باید سرو کلش پیدا میشد ؟؟ ای کاش به اون کارخونه لعنتی نمیرفتم . لعنت بهت اقای هان .
با بغض جواب دادم :

- بزار برم برادرمو ببینم بعد جوابتو میدم .

+ نه یا الان میگی یا دیگه برادرتو نمیبینی . میتونم سه چهار ساعت بهت وقت بدم که فکر کنی ولی از جواب رد بدم میاد و واسه خودتم بد میشه پس بهتره درست انتخاب کنی بیبی 😏😈🔥

- اینطوری صدام نزن

+ هرجور دلم بخواد زنمو صدا میزنم .

بعد خواست از اتاق بره بیرون که گفت :

+ نظرم عوض شد تا ساعت ۹ شب وقت داری فکر کنی . بعدشم که خواستی نظرتو بگی بیا اتاق کارم .

بعد رفت بیرون . وقتی گفت بیبی چندشم شد ( از خداتم باشه زنیکه) ولی باید به خاطر سوهوک قبول کنم . این فکر کردن نداره من به خاطر سوهوک هر کاری میکنم ازدواج با مافیا که کوچیکشه .

پارت بعد فردا 🫣🔥💞
میدونم خیلی زود کاری کردم اعتراف کنه و یه دو سه پارتو من جا دادم تو یه پارت ولی گفتم این اعترافو سریع تموم کنم . تازه وقتی زنش شد کلی اتفاقات هیجان انگیز تو راهه 👋🤭 خدایی پارتا زیاده حال کنید 🥲
دیدگاه ها (۰)

پارت ۸ رمان. (ازدواج اجباری) داشتم میرفتم سمت خونه که تلفنم...

چندپارتی درخواستی

وقتی پدرت بود🧡پارت ۲تا اینکه صدای در اومدتق تق.با اینکه حال ...

پارت ۱۱«اخیش بالاخره رسید....خیلی گشنم‌ بود»«منم همین طور کو...

رمان آیدل پارت ۴ فلش بک به صبح: با صدای مامانم که داشت سرم د...

وقتی روت کراشن ولی تو از رابطه خوشت نمیادچان:ات م...من د...د...

the first lie

#دو پارتی از هیونجین . درخواستی موضوع: (وقتی توی کمپانی باها...

پارت یک از زبان نویسنده صدای گریه ی دختر کل عمارت رو پر کرده...

My Arirang Part ۲۱جونکوک: خدای من نمی‌دونم تو چی فکر کردی ،،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط