رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی
پارت ۵۷
پس از اینکه آهنگ تمام شد سوگل یک قلوپ از آبپرتقالش را سرکشید و برای پاک کردن لبش دستی رویش کشیده و پرسید:
- میتونی به من ترکی یاد بدی؟
کایان که از این جمله سوگل خوشش آمده بود با ابرویی بالا رفته گفت:
- Elbette
<<حتما!>>
کایان لبش را با زبان تر کرد و گاز بزرگی از کیک زده و پرسید:
- Türkçe hakkında bir şey biliyor musun?
<<هیچی از ترکی بلد نیستی؟>>
سوگل شانهای بالا انداخت و ابروهایش را به هم نزدیک کرده و گفت:
- خیلی نه! فقط بعضی کلمهها رو متوجه میشم.
کایان درحالی که یک به یک خوراکیها را باز میکرد به هر سختی بود از سوگل خواست تا کلمهها را یکی- یکی بگوید تا او معنی و مفهومشان را برایش توضیح دهد، حدود نیم ساعتی میشد که کنار هم نشسته و در حال یادگیری زبان ترکی بودند بماند که کایان با خنده و شوخی و گاهی مسخرهبازی کلمات را به او یاد میداد و مابین هر یادگیری یکی از خوراکیها را باز کرده و برای جفتشان نصف میکرد.
آخرین خوراکی یک لواشک بزرگ بود که کایان آن را از داخل نایلون بیرون آورد با خنده آشغالهای خوراکیها را جمع میکرد که گفت:
- İlk oturum bitti
<<جلسه اول تموم شد.>>
سپس خندید و لواشک را باز کرد همانطور که لواشک را نصف میکرد پرسید:
- Artık sana öğrettiğim kelimelere göre sözlerimin anlamını anlayabilirsin!
<<حالا با توجه به کلمههایی که بهت یاد دادم میتونی معنی حرفهام رو بفهمی!>>
سوگل که چند کلمه از سوال کایان را متوجه شده بود سری تکان داده و گفت:
- اوهوم یکم.
کایان که لبخند رضایت و دنداننمایی روی لبش نقش بسته بود لواشک را به سمتش گرفته و گفت:
- çok zeki
<<خیلی زرنگی.>>
لبخند سوگل با این جمله پررنگتر شده و با و ولع مشغول خوردن لواشک شد کایان درحالی که تمام تمرکزش روی لواشک خوردن سوگل بود لیسی به لواشکش زد، سوگل انگشتش را داخل دهان برده و تمیز کرد و با بالا آوردن سرش چهره خندان کایان را دید که به او خیره شده.
ناخودآگاه لبخندی روی لبش جای گرفت و سپس سرش را برگرداند تا بیشتر از این خیره چشمابروی مشکی کایان نماند.
نگاهش را به باران درحال بارش دوخته و از اینهمه احساس نزدیکی به کایان و نگاه خیره سرزنشوار با خود گفت:
- یکم جنبه داشته باش دختر.
کایان که از خجالتی بودن سوگل مطلع بود خواست بحثی بینشان باز کند که پرسید:
- Boyok amcanın ailesinin geldiğini gördün mü?
<<راستی دیدی که خانواده عمو بویوک اومدن؟>>
سوگل جدی شد و با تعجب پرسید:
- جدی میگی؟ کی اومدن؟
کایان لبش را با زبانش ترک کرد و موهایش را با دستش به سمتی شانه کرد درحالی که از زور حرص نفسی میکشید گفت:
- Yarım saat oldu! Ben de buradan gördüm
<<نیم ساعت میشه! من هم از اینجا دیدمشون.>>
سوگل سری تکان داد و گازی به باقیمانده لواشکش زد و درحالی که به خاطر طعم ترش لواشک چشمانش را ریز کرده بود گفت:
- وای کایان خواهش میکنم با هم درگیر نشین!
دوباره کایان شانهای بالا انداخته و درحالی که ریز- ریز با صدا میخندید گفت:
- ok Seogil'e ama garanti vermiyorum
<<باشه سئوگیل ولی تضمین نمیکنم >>
سوگل چشمانش گرد شد لبش را به دندان گرفته و درحالی که میخواست متقاعدش کند گفت:
- میدونم که به حرفم گوش میکنی .
لبخند محوی روی لب کایان نقش بست و همراه با آهنگ زمزمه کنان بدنش را تکان داد با این کارش سوگل به خنده افتاد و گفت:
- خوشم میاد که خودتو با هر لحظه وفق میدی! اصلاً با بقیه کاری نداری فقط تو کار خودتی.
کایان تکانی به دستان مردانهاش داده و با دست اشاره کرد که برقص!
سوگل که تعجب کرده بود سری تکان داده و گفت:
- بیخیال!
اما کایان مصرانه درحالی که خود نیز دستانش را بالا برده بود گفت:
- Hadi baba, bir tur dans edelim
<<بیا بابا بیا یه دور برقصیم.>>
ریتم آهنگ طوری بود که سوگل تنها به تکان دادن شانهاش اکتفا کرد اما خنده از لبانش محو نمیشد همانطور که داشت به مسخره بازیهای کایان میخندید صدای راحله در گوشش پیچید که گفت:
- سوگل کجایی نگاه راحله به در باز بالکن بود اما جایی که سوگل و کایان نشسته بودند مشخص نبود سوگل به سرعت از جایش بلند شده و با عجله وارد اتاق شد و همان لحظه که مادرش را دید در بالکن را بسته و پرده را کشید.
پس از اینکه آهنگ تمام شد سوگل یک قلوپ از آبپرتقالش را سرکشید و برای پاک کردن لبش دستی رویش کشیده و پرسید:
- میتونی به من ترکی یاد بدی؟
کایان که از این جمله سوگل خوشش آمده بود با ابرویی بالا رفته گفت:
- Elbette
<<حتما!>>
کایان لبش را با زبان تر کرد و گاز بزرگی از کیک زده و پرسید:
- Türkçe hakkında bir şey biliyor musun?
<<هیچی از ترکی بلد نیستی؟>>
سوگل شانهای بالا انداخت و ابروهایش را به هم نزدیک کرده و گفت:
- خیلی نه! فقط بعضی کلمهها رو متوجه میشم.
کایان درحالی که یک به یک خوراکیها را باز میکرد به هر سختی بود از سوگل خواست تا کلمهها را یکی- یکی بگوید تا او معنی و مفهومشان را برایش توضیح دهد، حدود نیم ساعتی میشد که کنار هم نشسته و در حال یادگیری زبان ترکی بودند بماند که کایان با خنده و شوخی و گاهی مسخرهبازی کلمات را به او یاد میداد و مابین هر یادگیری یکی از خوراکیها را باز کرده و برای جفتشان نصف میکرد.
آخرین خوراکی یک لواشک بزرگ بود که کایان آن را از داخل نایلون بیرون آورد با خنده آشغالهای خوراکیها را جمع میکرد که گفت:
- İlk oturum bitti
<<جلسه اول تموم شد.>>
سپس خندید و لواشک را باز کرد همانطور که لواشک را نصف میکرد پرسید:
- Artık sana öğrettiğim kelimelere göre sözlerimin anlamını anlayabilirsin!
<<حالا با توجه به کلمههایی که بهت یاد دادم میتونی معنی حرفهام رو بفهمی!>>
سوگل که چند کلمه از سوال کایان را متوجه شده بود سری تکان داده و گفت:
- اوهوم یکم.
کایان که لبخند رضایت و دنداننمایی روی لبش نقش بسته بود لواشک را به سمتش گرفته و گفت:
- çok zeki
<<خیلی زرنگی.>>
لبخند سوگل با این جمله پررنگتر شده و با و ولع مشغول خوردن لواشک شد کایان درحالی که تمام تمرکزش روی لواشک خوردن سوگل بود لیسی به لواشکش زد، سوگل انگشتش را داخل دهان برده و تمیز کرد و با بالا آوردن سرش چهره خندان کایان را دید که به او خیره شده.
ناخودآگاه لبخندی روی لبش جای گرفت و سپس سرش را برگرداند تا بیشتر از این خیره چشمابروی مشکی کایان نماند.
نگاهش را به باران درحال بارش دوخته و از اینهمه احساس نزدیکی به کایان و نگاه خیره سرزنشوار با خود گفت:
- یکم جنبه داشته باش دختر.
کایان که از خجالتی بودن سوگل مطلع بود خواست بحثی بینشان باز کند که پرسید:
- Boyok amcanın ailesinin geldiğini gördün mü?
<<راستی دیدی که خانواده عمو بویوک اومدن؟>>
سوگل جدی شد و با تعجب پرسید:
- جدی میگی؟ کی اومدن؟
کایان لبش را با زبانش ترک کرد و موهایش را با دستش به سمتی شانه کرد درحالی که از زور حرص نفسی میکشید گفت:
- Yarım saat oldu! Ben de buradan gördüm
<<نیم ساعت میشه! من هم از اینجا دیدمشون.>>
سوگل سری تکان داد و گازی به باقیمانده لواشکش زد و درحالی که به خاطر طعم ترش لواشک چشمانش را ریز کرده بود گفت:
- وای کایان خواهش میکنم با هم درگیر نشین!
دوباره کایان شانهای بالا انداخته و درحالی که ریز- ریز با صدا میخندید گفت:
- ok Seogil'e ama garanti vermiyorum
<<باشه سئوگیل ولی تضمین نمیکنم >>
سوگل چشمانش گرد شد لبش را به دندان گرفته و درحالی که میخواست متقاعدش کند گفت:
- میدونم که به حرفم گوش میکنی .
لبخند محوی روی لب کایان نقش بست و همراه با آهنگ زمزمه کنان بدنش را تکان داد با این کارش سوگل به خنده افتاد و گفت:
- خوشم میاد که خودتو با هر لحظه وفق میدی! اصلاً با بقیه کاری نداری فقط تو کار خودتی.
کایان تکانی به دستان مردانهاش داده و با دست اشاره کرد که برقص!
سوگل که تعجب کرده بود سری تکان داده و گفت:
- بیخیال!
اما کایان مصرانه درحالی که خود نیز دستانش را بالا برده بود گفت:
- Hadi baba, bir tur dans edelim
<<بیا بابا بیا یه دور برقصیم.>>
ریتم آهنگ طوری بود که سوگل تنها به تکان دادن شانهاش اکتفا کرد اما خنده از لبانش محو نمیشد همانطور که داشت به مسخره بازیهای کایان میخندید صدای راحله در گوشش پیچید که گفت:
- سوگل کجایی نگاه راحله به در باز بالکن بود اما جایی که سوگل و کایان نشسته بودند مشخص نبود سوگل به سرعت از جایش بلند شده و با عجله وارد اتاق شد و همان لحظه که مادرش را دید در بالکن را بسته و پرده را کشید.
- ۴.۳k
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط