007-پنهان در مه - پارت ۷۶

....
007-پنهان در مه - پارت ۷۶
....

بعد از صبحانه، معلم ها به بچه‌ها اجازه دادند نیم‌ساعتی آزاد باشند. بکی دستِ آنیا را گرفت و با هیجان گفت: «آلما چان، بیا بریم سمتِ رودخونه ای که موقع اومدن دیدیم!»

آنیا کمی مردد ماند؛ صدایِ رودخانه برایِ او آزاردهنده نبود، اما از شبِ پیش، به هرچه که در آنِ طرفِ جنگل بود، شک داشت. با این‌حال سری تکان داد و همراهِ بکی رفت.

آن‌ها رویِ سنگ‌هایِ ساحلِ رودخانه نشستند. بکی پاهایش را تویِ آب سرد تکان می‌داد و با دقت به آنیا نگاه می‌کرد. بعد از مکثی گفت: «آلما چان...یکم مضطرب به نظر می رسی...»

آنیا قلبش ریخت؛ فکر کرد شاید بکی چیزی فهمیده باشد، اما خودش را کنترل کرد و پرسید: «هوم؟ چرا اینو می گی؟»

بکی شانه‌ای بالا انداخت: «نمی‌دونم... فقط اینطوری حس کردم.» سپس خندید و ادامه داد: «ولی خب، با اون چهره‌یِ جدی‌ات، فکر نکنم اشتباه کرده باشم!»

آنیا که از چابکیِ ذهنیِ بکی متعجب شده بود، خندید: «بکیِ ما خیلی باهوشه!»

بکی با خوشحالی چشمانش را تنگ کرد: «البته! من یه دختر خیلی باهوشم!»

بعدازظهر، معلم بچه‌ها را به گروه‌های متفاوت تقسیم کرد تا «نقشه‌یِ جنگل» را با دقت بررسی کنند. آنیا و بکی در یک گروه قرار گرفتند.

اویل با صدایِ بلند شروع به نقش‌خوانی کرد: «ما باید این مسیر رو بریم و این‌جا رو علامت‌گذاری کنیم.»

اوین درحالی که دور می شد به آنیا نگاه کرد و با نیشخند گفت: «حواست باشه اینکار بچه بازی نیستا...گاو نر می خواهد و مرد کهن! »

آنیا سرش را بالا گرفت و با آرامش جواب داد: « مرد کهن نمیخواد ، هوش می خواد که بعید بدونم تو داشته باشی...»

اوین دندون قروچه ای کرد:« تو...تو چی گفتی؟!!»

آنیا دستش را بالا برد و گفت:«ولی می‌دونی، یه‌وقتی شنیدم یه روباه فقط با بو کردن راه خونه‌ش رو پیدا می‌کنه؛ پس فکر نکنم مشکلی داشته باشی.»

اوین به سمت آنیا هجوم برد اما دامیان یقه اش را گرفت:«عه؟ دامیان ساما؟»

دامیان با گوشه ی چشم به او نگاه کرد:« وقت اضافه نداریم اینجا تلف کنیم باید بریم»

این پاسخ، اوین را ساکت کرده بود و آنیا در دلش از سکوتِ آن‌ها لذت می‌برد. دامیان که زیرِ لب داشت لبخندش را پنهان می‌کرد، نگاهی زیرچشمی به آنیا انداخت.

بکی با هیجان روی شونه های آنیا پرید و محکم بغلش کرد:« خیلی خوب اون بچه ننه رو با خاک یکسان کردی! دیگه داشت می رفت رو مخم.»

آنیا ریز ریز خندید و به راه افتاد.
....

شبِ آخر، معلم آتشی بزرگ روشن کرد و بچه‌ها را دورِ آن جمع کرد تا «شبِ داستان‌گویی» برگزار شود. بکی آنیا را صدا کرد: «آلما چان، بیا کنارِ من بشین!»

آنیا نشست و گروه‌هایِ دیگر هم کمکم جمع شدند. دامیان که با اویل و اوین وارد می‌شد، برایِ لحظه‌ای با آنیا چشم‌درچشم شد؛ او جلو آمد تا در دایره‌یِ نورِ آتش، جایِ خالیِ کنارِ آن‌ها را بگیرد.

بکی که از میانِ شعله‌هایِ آتش پرسه می‌زد، با نگاهی به دامیان گفت: «نگاه کن آلما چان؛ یه ستارهٔ دنباله دار!»

آنیا که با آن لبخندِ محو شده بود، با احتیاط پاسخ داد: «خیلی قشنگه!»

بکی خندید: «بله خیلی زیباست...»

همه‌یِ نگاه ها، در حالی که آتشِ شعله‌هایش را می‌فرستاد، آرام آرام با داستان‌هایِ جنگل درهم می‌آمیخت. آنیا گوش داد، به شعله‌ها خیره شد و گاهی با گوشه‌یِ چشم به اطراف نگاه می‌کرد. همه‌چیز آرام و عادی به نظر می‌رسید،
دقیقاً همان چیزی که آنیا می‌خواست؛ حتی اگر وسطِ آن، رازی سنگین در سینه‌اش داشت.

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۴)

عشقی حقیقی

عشق حقیقیپارت:۴موقعیت کتاب خونهمانیا تو ذهن:هوممم چطوره یک ک...

آوای شبپارت ۱۹موقعیت : شامانیا به زور قاشقو توی دهانش میگذاش...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۹**(روز بعد - کلاس درس 🏫)بکی با یک دفت...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۷

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۷‌بعد از یک هفته‌ای ...

راز هایی که ماراا کنار هم آوردند=پارت ۳بعد از زنگ آخر، تقریب...

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

P23از زبان نویسندهانیا رفت تو دست شویی و شروع به گریه کردن ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط