پارت6

که دیدم دوتا مرد غول پیکر بغلم وایسادن یکیشون به اون یکی گفت
بنظرت ببریمش پیش رئیس چقدر گیرمون میاد (اینارو با *نشون میدم)
قلبم داشت از دهنم میزد بیرون
ارت: چیـ
اتو انداختن توی گونی
ا/ت: کمککک کمکک(جیغ)
*دهنتو ببنددد(داد)
با دادش ا/ت دیگه حرفی نزد

فقط اشک میریخت اشکی که توش هم ترس بود هم غم سوار ماشینش کردن ماشین واستاد
استرس ا/ت بیشتر شد
ویو ا/ت

یهو منو از کیسه انداختن بیرون اولین چیزی که دیدم کفشی براق بود انقدر براق که برقش داشت چشامو اذیت میکرد
سرمو بالا اوردم ی مرد خیلی جذاب و خوش تیپی بود
داشتن باهم صحبت میکردن
*٠ارباب از تو پارک پیداش کردیم دختر خوشگلیه گفتم شاید ب عنوان بردتون چیز جذابی بشه
مردی که جلوی من بود گفت باشه اوکیه معامله جوره بعدم مقداری پول بهشون داد و اونا رفتن
مرده که حلوم بود گفت تو الان خدمتکار جدید منی و از من دستور میگیری
منو ارباب جونگ کوک صدا کن
ا/ت: چ.... چ. چشممم ار... باب(لکنت)
اتو بزور سوار ماشینش کرد


(چند مین بعد)
کوک: رسیدیم
ویو ا/ت
چشمام پر اشک بود همه چیو تار میدیدم چشمامو مالیدم و اشکامو پاک کردم
از تعجب دهنم باز مونده بود ای... اینجا قصره؟
کوک: ها پس انتظار دیگه ای داشتی(سرد)
پیاده شو
ماتم برده بود
کوک: مگه کری هویی پیاده شووو(داد)
ا/ت پیاده شد و دنبال کوک راه افتاد
کوک: اجوماااا
اجوما: بله ارباب
کوک: ی اتاق خدمتکار ب این دختر بده نیرو جدیده
اجوما: چشم
اجوما دست ا/ت رو گرفت و به سمت اتاق راه نماییش کرد
اجوما: بیا عزیزمم راستی اسمت چیه؟
_ا/ت
اجوما: خب ا/ت بیا اینم اتاقته فقط بزار چند تا قانون اینجا رو بهت بگم
قانون اول ب هیچ عنوان بدون اجازه ارباب از در این قصر بیرون نمیری
قانون دو تا زمانی رئیس نگه که بریم توی اتاقش حق نزدیک شدن ب در اتاقشم نداریم
قانون سه هیچ وقت روی حرف رئیس حرف نزن
و قانون اخر که مهم ترینشه هیج وقت توی غذای ارباب نمک نمیریزی خیلی بد حساسیت بهش داره فقط کافیه یذره توی غذا حسش کنه تا کلتو از جا بکنه
ا/ت ماتش برده بود
یعنی انقدر سختگره
اجوما: اره معلومه و اینم خودت میدونی که رئیس.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوشحال میشم حمایت کنید.
دیدگاه ها (۶)

Forbidden love①(عشق ممنوعه) تق تق تقا/ت: کیهچانی: چطوری کوچو...

ویو یونگیا/ت از اتاق اومد بیرون وای چقد خوشگل شده بود .اگه ق...

مافیای من

My Boy❄

مافیای من

True Love③②چند ساعت بعد تهیونگ: لباست رو دوست داشتی؟ ا/ت: خی...

پارت چهار دخترا کم کم رفتن و فقط سونی موندسونی هم زود رفت تو...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : ششم » بعد همه سوار ون ها شدن و راه ا...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁹ویو: اتهنوز باورم نمی‌شد.بابا......

Love youپارت دوازدهمسرم بدجور درد میکرد بزور چشمامو باز کردم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط