𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁹
ویو: ات
هنوز باورم نمیشد.
بابا...
دیگه نبود.
اشکهام پشت سر هم میریختن و نمیتونستم جلوشون رو بگیرم.
جونگکوک کنارم نشست و آروم بغلم کرد.
_ آروم باش ات...
+ نمیتونم...
_ میدونم.
+ بابا...
صدام لرزید.
جونگکوک دستش رو آروم روی سرم کشید.
_ من اینجام. تنها نیستی.
ولی حالم هر لحظه بدتر میشد.
سرم گیج میرفت و دستهام میلرزید.
جونگکوک سریع بلند شد.
_ اجوما!
چند لحظه بعد اجوما با عجله وارد اتاق شد.
اجوما: چی شده ارباب؟
_ یه قرص آرامبخش بیار.
اجوما: چشم ارباب.
صدای جونگکوک باعث شد مامانش، عمه و یونا هم از خواب بیدار بشن و خودشون رو به اتاق برسونن.
مامانش با نگرانی نگاهم کرد.
× چی شده؟
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد فقط گفت:
_ ویکتور...
مامانش همون لحظه فهمید اتفاق بدی افتاده.
عمه و یونا هم فقط نگاه میکردن.
اجوما برگشت و دارو رو آورد.
جونگکوک کنارم نشست و کمکم کرد دارو رو بخورم.
+ کوک...
_ هوم؟
+ نمیخوام بخوابم...
_ فقط یه کم استراحت کن.
_ من کنارت هستم.
چشمهام کمکم سنگین شد.
آخرین چیزی که حس کردم، دست جونگکوک بود که هنوز دورم بود.
بعد چشمهام بسته شد.
---
فردا
صبح که بیدار شدم، چند لحظه فقط به سقف خیره موندم.
بعد همهچیز یادم اومد.
بابا...
اشک دوباره توی چشمهام جمع شد.
آروم از جام بلند شدم و لباس مشکیای که برای مراسم آماده کرده بودم پوشیدم.
جلوی آینه ایستادم.
دیگه هیچ چیز برام مهم نبود.
فقط دلم میخواست این روز هرچه زودتر تموم بشه.
از اتاق بیرون اومدم و پایین رفتم.
جونگکوک پایین منتظرم بود.
اون هم لباس مشکی پوشیده بود.
وقتی منو دید، چیزی نگفت.
فقط جلو اومد و دستم رو گرفت.
مامانش هم کنار ماشین ایستاده بود.
× منم باهاتون میام.
نگاهش کردم.
× به خاطر ات.
سرم رو آروم تکون دادم.
از عمه و یونا خبری نبود.
با توجه به کینهای که از بابا داشتن، تصمیم گرفته بودن توی مراسم شرکت نکنن.
چند دقیقه بعد سوار ماشین شدیم.
هیچکس حرفی نمیزد.
من فقط به پنجره خیره شده بودم و به روزهایی فکر میکردم که بابا کنارم بود.
ماشین جلوی محل مراسم توقف کرد.
جونگکوک دستم رو گرفت.
_ بریم؟
آروم سر تکون دادم.
از ماشین پیاده شدم.
ولی همین که قدم اول رو برداشتم، دوباره بغض گلوم رو گرفت.
این بار دیگه راه برگشتی نبود...
باید با واقعیت روبهرو میشدم.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁹
ویو: ات
هنوز باورم نمیشد.
بابا...
دیگه نبود.
اشکهام پشت سر هم میریختن و نمیتونستم جلوشون رو بگیرم.
جونگکوک کنارم نشست و آروم بغلم کرد.
_ آروم باش ات...
+ نمیتونم...
_ میدونم.
+ بابا...
صدام لرزید.
جونگکوک دستش رو آروم روی سرم کشید.
_ من اینجام. تنها نیستی.
ولی حالم هر لحظه بدتر میشد.
سرم گیج میرفت و دستهام میلرزید.
جونگکوک سریع بلند شد.
_ اجوما!
چند لحظه بعد اجوما با عجله وارد اتاق شد.
اجوما: چی شده ارباب؟
_ یه قرص آرامبخش بیار.
اجوما: چشم ارباب.
صدای جونگکوک باعث شد مامانش، عمه و یونا هم از خواب بیدار بشن و خودشون رو به اتاق برسونن.
مامانش با نگرانی نگاهم کرد.
× چی شده؟
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد فقط گفت:
_ ویکتور...
مامانش همون لحظه فهمید اتفاق بدی افتاده.
عمه و یونا هم فقط نگاه میکردن.
اجوما برگشت و دارو رو آورد.
جونگکوک کنارم نشست و کمکم کرد دارو رو بخورم.
+ کوک...
_ هوم؟
+ نمیخوام بخوابم...
_ فقط یه کم استراحت کن.
_ من کنارت هستم.
چشمهام کمکم سنگین شد.
آخرین چیزی که حس کردم، دست جونگکوک بود که هنوز دورم بود.
بعد چشمهام بسته شد.
---
فردا
صبح که بیدار شدم، چند لحظه فقط به سقف خیره موندم.
بعد همهچیز یادم اومد.
بابا...
اشک دوباره توی چشمهام جمع شد.
آروم از جام بلند شدم و لباس مشکیای که برای مراسم آماده کرده بودم پوشیدم.
جلوی آینه ایستادم.
دیگه هیچ چیز برام مهم نبود.
فقط دلم میخواست این روز هرچه زودتر تموم بشه.
از اتاق بیرون اومدم و پایین رفتم.
جونگکوک پایین منتظرم بود.
اون هم لباس مشکی پوشیده بود.
وقتی منو دید، چیزی نگفت.
فقط جلو اومد و دستم رو گرفت.
مامانش هم کنار ماشین ایستاده بود.
× منم باهاتون میام.
نگاهش کردم.
× به خاطر ات.
سرم رو آروم تکون دادم.
از عمه و یونا خبری نبود.
با توجه به کینهای که از بابا داشتن، تصمیم گرفته بودن توی مراسم شرکت نکنن.
چند دقیقه بعد سوار ماشین شدیم.
هیچکس حرفی نمیزد.
من فقط به پنجره خیره شده بودم و به روزهایی فکر میکردم که بابا کنارم بود.
ماشین جلوی محل مراسم توقف کرد.
جونگکوک دستم رو گرفت.
_ بریم؟
آروم سر تکون دادم.
از ماشین پیاده شدم.
ولی همین که قدم اول رو برداشتم، دوباره بغض گلوم رو گرفت.
این بار دیگه راه برگشتی نبود...
باید با واقعیت روبهرو میشدم.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۳.۷k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط