فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

پارت ۴ —

((حقیقتی که آرام نزدیک می‌شد))

سه روز گذشت.

سه روزی که جونگ‌کوک تصمیم گرفته بود هیچ سؤالی نپرسد.

نه «کجا بودی؟»

نه «با کی بودی؟»

نه حتی «کی برمی‌گردی؟»

اما سکوت کردن، برخلاف چیزی که فکر می‌کرد، آرامش نداشت.

هرچه کمتر می‌پرسید، بیشتر متوجه چیزهایی می‌شد که قبلاً از کنارشان ساده می‌گذشت.

تهیونگ دیگر صبح‌ها برایش صبحانه درست نمی‌کرد.

دیگر موقع رفتن نمی‌گفت: «مواظب خودت باش.»

و شب‌ها، وقتی به خانه برمی‌گشت، اولین چیزی که نگاه می‌کرد جونگ‌کوک نبود.

گوشی‌اش بود.

آن شب، ساعت نزدیک دوازده بود.

جونگ‌کوک روی مبل نشسته بود و تلویزیون روشن بود، اما حتی نمی‌فهمید چه چیزی پخش می‌شود.

صدای کلید در که آمد، سرش را بلند کرد.

تهیونگ وارد شد.

این بار حتی عذرخواهی هم نکرد.

کیفش را روی زمین گذاشت و مستقیم سمت اتاق رفت.

جونگ‌کوک آرام گفت:

— تهیونگ.

تهیونگ ایستاد.

— هوم؟

— امشب کجا بودی؟

چند ثانیه سکوت.

— بیرون.

جونگ‌کوک خندید؛ خیلی آرام.

— می‌دونم بیرون بودی.

تهیونگ برگشت.

— پس چرا می‌پرسی؟

— چون می‌خواستم ببینم این بار هم دروغ می‌گی یا نه.

صورت تهیونگ تغییر کرد.

— چی داری می‌گی؟

جونگ‌کوک از جایش بلند شد.

— هیچ‌چی.

— نه، بگو.

— ولش کن.

— جونگ‌کوک!

برای اولین بار صدای تهیونگ بالا رفت.

جونگ‌کوک چند لحظه به او نگاه کرد.

چشم‌هایش پر از اشک بود، اما اجازه نداد اشک‌ها پایین بیایند.

— می‌دونی مشکل چیه؟

تهیونگ ساکت شد.

— من هنوز نمی‌دونم چه اتفاقی افتاده... ولی تو دیگه مثل کسی که چیزی برای پنهان کردن نداره رفتار نمی‌کنی.

تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.

همین کافی بود.

جونگ‌کوک برگشت و سمت اتاق رفت.

اما قبل از اینکه در را ببندد، صدای تهیونگ را شنید:

— فردا باید باهات حرف بزنم.

جونگ‌کوک ایستاد.

آرام برگشت.

— درباره چی؟

تهیونگ جواب نداد.

فقط گفت:

— فردا.


---

صبح روز بعد، جونگ‌کوک زود بیدار شد.

روی میز آشپزخانه یک لیوان آب و یک یادداشت بود.

دست‌خط تهیونگ.

«وقتی برگشتم، صحبت می‌کنیم.»

جونگ‌کوک چند بار یادداشت را خواند.

دلش نمی‌خواست بفهمد چرا دست‌هایش می‌لرزند.

تمام روز منتظر ماند.

ظهر شد.

عصر شد.

غروب رسید.

اما تهیونگ نیامد.

ساعت هشت...

نه.

ساعت نه...

نه.

ساعت ده...

باز هم نه.

جونگ‌کوک برای اولین بار گوشی‌اش را برداشت تا خودش تماس بگیرد.

اما قبل از اینکه شماره را بگیرد، پیامی از طرف تهیونگ آمد:

«امشب نمیام خونه.»

فقط همین.

نه توضیحی.

نه عذرخواهی‌ای.

نه حتی یک کلمه بیشتر.

جونگ‌کوک گوشی را پایین آورد.

چند دقیقه به صفحه خاموش خیره ماند.

بعد آرام گفت:

— پس اون حرفی که قرار بود بزنی چی شد؟

و همان شب، برای اولین بار، جونگ‌کوک تصمیم گرفت دیگر منتظر تهیونگ نماند.

اما چیزی که نمی‌دانست این بود که فردای آن روز، حقیقتی را می‌فهمد که دیگر هیچ‌کدامشان نمی‌توانند از آن فرار کنند.

--------------------------------------
.
.
.
ادامه دارد.
چرا خودم از این پارت خوشم نیومد؟😃😂

#بی‌تی‌اس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیک‌تهکوک #تهکوک
دیدگاه ها (۹۸)

فیک تهکوک وارث زار

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

پارت ۱ | اولین روز کاریساعت هشت صبح بود.شرکت «JK Group» مثل ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد...ا/ت با صدای ز...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۳ | «حرفی که نصفه ماند» 🖤...

Heir of Light and Darknesspart : 14صبح روز بعد، تهیونگ با صد...

پارت نهم: انتخابسکوت اتاق سنگین شده بود.جونگ‌کوک به پیام روی...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟚: راز رزیکافه کم‌کم شلوغ‌تر می‌شد، اما ا/ت...

In the Embrace of DarknessPART 1صدای آرام موسیقی در کافه پخش...

تهکوک؛ اسیر سایه‌هاپارت یکشب، دانشگاه تقریباً خالی شده بود.ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط