{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Heir of Light and Darkness

Heir of Light and Darkness
part : 14

صبح روز بعد، تهیونگ با صدای زنگ گوشی جونگ‌کوک از خواب بیدار شد. جونگ‌کوک که فکر می‌کرد تهیونگ هنوز خوابه، سریع گوشی رو برداشت و از اتاق بیرون رفت.

- بله؟

صدای رئیس از اون طرف خط بلند شد.

رئیس: امیدوارم یادت نرفته باشه برای چی اونجایی.

- یادم نرفته.

رئیس: پس چرا هنوز زنده‌ست؟

جونگ‌کوک سکوت کرد.

رئیس: بهت فرصت زیادی نمی‌دم، جونگ‌کوک. یا کار رو تموم می‌کنی، یا خودم میام سراغش.

تماس قطع شد.

جونگ‌کوک گوشی رو پایین آورد و دستش رو لای موهاش برد. دیگه نمی‌دونست باید چیکار کنه. هر راهی که انتخاب می‌کرد، یه نفر آسیب می‌دید.

+ با کی حرف می‌زدی؟

جونگ‌کوک با شنیدن صدای تهیونگ برگشت. تهیونگ چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود و با چشم‌های خواب‌آلود نگاهش می‌کرد.

- با یکی از همکارام.

+ این‌قدر زود؟!

- کار داشتیم دیگه.

تهیونگ چیزی نگفت، اما نگاهش روی صورت جونگ‌کوک ثابت موند.

+ جونگ‌کوک، تو داری یه چیزی رو ازم پنهون می‌کنی؟

جونگ‌کوک برای لحظه‌ای مکث کرد.

- نه فندقک.

+ پس چرا وقتی دیشب اون مرد اومد، انگار می‌شناختیش؟

جونگ‌کوک جواب نداد.

تهیونگ یه قدم بهش نزدیک شد.

+ من نمی‌خوام مجبورِت کنم چیزی بگی که نمی‌خوای، ولی اگه قراره کنار هم باشیم، حداقل بهم دروغ نگو.

این حرف بیشتر از هر تهدیدی به جونگ‌کوک فشار آورد. دلش می‌خواست همه‌چیز رو اعتراف کنه، اما تصویر رئیسش جلوی چشمش اومد.

- من فقط می‌خوام ازت محافظت کنم.

تهیونگ با ناراحتی نگاهش کرد.

+ گاهی وقتا محافظت کردن با پنهون‌کاری فرق داره، جونگ‌کوک.

بعد از کنارش رد شد و به سمت آشپزخونه رفت.

جونگ‌کوک همون‌جا موند. برای اولین بار، بیشتر از رئیسش از این می‌ترسید که تهیونگ دیگه بهش اعتماد نکنه.

---

چند ساعت بعد، وقتی تهیونگ تنها بود، صدای آرومی از پشت پنجره شنید.

صدا: وارث نور...

تهیونگ سریع برگشت.

+ کیه؟!

روی شیشه، نمادی سفید و درخشان ظاهر شد؛ همون نمادی که شب قبل بین مه دیده بود.

صدا دوباره زمزمه کرد:

صدا: به کسی که کنارت ایستاده، اعتماد نکن...

تهیونگ با وحشت به پنجره نزدیک شد. قبل از اینکه بتونه چیزی بپرسه، نماد محو شد.

در همون لحظه، جونگ‌کوک وارد اتاق شد.

- فندقک؟ چی شده؟

تهیونگ سریع به سمتش برگشت. دلش می‌خواست اتفاقی رو که افتاده بود تعریف کنه، اما جمله‌ی اون صدا توی ذهنش تکرار می‌شد.

«به کسی که کنارت ایستاده، اعتماد نکن...»

+ هیچی. فقط یه صدایی شنیدم.

- چه صدایی؟

تهیونگ چند لحظه بهش خیره موند.

+ نمی‌دونم... شاید خیالاتی شدم.

جونگ‌کوک فهمید که تهیونگ حقیقت رو نمی‌گه، اما چیزی نپرسید.

هیچ‌کدومشون نمی‌دونستن که اون صدا اتفاقی ظاهر نشده بود.

جایی دورتر، رئیس به تصویر محوی از تهیونگ نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد.

رئیس: خوبه... بذار شک کنه. وقتی دیگه به جونگ‌کوک اعتماد نداشته باشه، جدا کردنشون خیلی آسون‌تر می‌شه.

نگاهش روی نماد تاریکی افتاد.

رئیس: و وقتی پیوندشون از بین بره، دیگه هیچ‌چیزی نمی‌تونه جلوی منو بگیره.

~~~

ادامه دارد...

دارم میرم مدرسه گفتم یه پارتی هم برای شما بزارم🥸هرچند باید پنجشنبه یا جمعه میزاشتم ولی الان گذاشتم برید حال کنید اصلا🧍🏻‍♀️✨
دیدگاه ها (۷)

پارت ۱ | اولین روز کاریساعت هشت صبح بود.شرکت «JK Group» مثل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط