{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟔


[فلش بک]
[ویو سئوجون]

همیشه عادت داشتم با هدفون دنیا رو از خودم دور کنم صدای بلند موسیقی من رو از واقعیت فراری میداد و می تونستم ساعت‌ها غرق رمان‌های مورد علاقه ام بشم. اما اون روز یه چیزی فرق داشت از گوشه ی چشمم جونگ وو رو دیدم که از اتاق سوجین به سمت اتاق مامان رفت..
با یه دست هدفونم رو از گوشم برداشتم و گوش تیز کردم.. هیچ صدایی نمیومد.. انگار همه چیز ساکت شده بود.. اونا قرار بود درس بخونن نه اینکه ساکت بشن‌‌.. این سکوت من رو بیشتر نگران کرد.

آروم به سمت اتاق مامان رفتم در اتاق نیمه باز بود و من میتونستم از لابه لای در اون داخل رو ببینم..
جونگ وو با احتیاط به سمت کمد قدیمی مامان رفت و آلبومی رو برداشت.. با دستای لرزون صفحاتش رو ورق میزد و با دقت به عکس‌ها نگاه می کرد..

چشم هاش پر از احساسات مختلف بود تعجب، غم و یه جور حسرت عميق.

با صدای سوجین به سرعت آلبوم رو سر جاش گذاشت و دستاش رو روی صورتش کشید..انگار داشت اشکاش رو پاک میکرد یه عکس کوچیکتر
از لابه لای صفحات بیرون زده بود اون عکس رو برداشت. لحظه ای بهش خیره شد و چهره اش از شوک عین گچ شد...نمیدونستم اون عکس چی بود اما حالت چهره ی جونگ وو نشون میداد که اون عکس دنیاش رو زیر و رو کرده

دوباره صدای سوجین اومد..
به سرعت از جلوی در کنار کشیدم و به اتاق خودم رفتم..و از لای در به جونگ وو نگاه کردم..
سعی داشت چهره اش رو عادی نشون بده اما قرمزی چشماش و لرزش دستاش حقیقت رو لو می داد...سوجین با لبخندی که از همه چیز بی خبر بود سمتش رفت و باهم به اتاق رفتن..

به محض بسته شدن در اتاق سوجین سریع سراغ اون آلبوم قدیمی رفتم و عکسی که از لای البوم بیرون زده بود رو برداشتم...تو اون عکس ، جوونی مامان با کسی که تاحالا ندیدمش،بود..
این نگاه توی عکس یه نگاه عادی به همدیگه نبود...این...این...یه نگاه عاشقانه بود...
یعنی این مرد ربطی به جونگ وو داره که اون انقدر آشفته شده بود؟
میخواستم اون عکس اولی که جونگ وو با دیدنش اشک میریخت رو پیدا کنم که با صدای کلید تو قفل در شونه هام بالا پرید و سریع از اتاق بیرون اومدم.

[پایان فلش بک]

____________

[زمان حال]

یک هفته گذشت تو این یه هفته وضع خانواده خوب شد و آرامش و صمیمیت دوباره به خونه برگشته بود...
صبح زود... ساعت هفت..وقتی تهیونگ تو شرکت و دوقلوها دانشگاه بودن، ا.ت تصمیم گرفت کمی تو هوای تازه قدم بزنه...درد قلبش هر روز بیشتر میشد اما اون هنوز به هیچ کس چیزی نگفته بود. میخواست خودش با این حقیقت تلخ کنار بیاد..

هوای خنک و بوی بارون تازه برای لحظاتی آرامش بخش بود..ا.ت تو کوچه های خلوت نزدیک خونه قدم میزد که یهو دردی تیز و وحشتناک تو سینه اش پیچید.

دردی متفاوت با همیشه...دردی سوزاننده که نفسش رو برید... احساس کرد قلبش در حال فشرده شدنه... دستش رو محکم روی سینه اش گذاشت و به دیوار نزدیکترین ساختمون تکیه داد.

ا.ت: نه... نه...الان

بدنش شروع به لرزیدن کرد...پاهاش دیگه توان نگه داشتنش رو نداشتن... چشماش تار میشد و صداها تو گوشش مبهم میشدن...
اون تنها بود..هیچکس تو کوچه نبود..
وحشت از تنهایی و مرگ تموم وجود ا.ت رو فرا گرفت.. این پایان بود؟ اینطوری تموم میشد؟

به سختی سعی کرد تلفنش رو از کیفش بیرون بیاره اما دستاش انقدر میلرزید که نمیتونست اونو نگه داره..
تلفن از دستش افتاد.. آخرین چیزی که به یاد داشت تاریکی مطلق بود که به سمتش میومد.. بدن نحیفش بی صدا روی زمین خاکی کوچه فرود اومد.. فریادی از درد تو گلوش خفه شد...
ا.ت تنها در بین سکوت وحشتناکِ کوچه ، بیهوش افتاده بود در حالی که قلبش با آخرین توان تلاش میکرد تا به تپش ادامه بده...
هر وقت حمایت ها زیاد شد پارت بعدی رو میزارم♡
دیدگاه ها (۸۱)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هوا بارونی بود و صدای بارون ...

نام: قرارداد نفرتPart:²⁸جونگکوک دوباره ویس رو پخش کرد.چند ثا...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم

part. 24

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط