بقیش
بقیش
کاکاشی تقریبا دو متر از جا پرید وقتی یک صدای ناشناس و دخترانه را از پشت سرش شنید.
سرش بلافاصله چرخید:"ببخشین من شمارو ندیدم."
S.k:"اصلا ایرادی نداره به خودتون فشار نیارین. اگه از دکوری ناراضی این باید بگم هم نظریم، میتونین به همکارم اطلاع بدین."
کاکاشی دوبار پلک زد و سعی کرد چیزی را که میدید باور کند.
یک دختر کوچولوی مو صورتی که قدش به زور تا کمر کاکاشی میرسید، با یک لباس پف پفی قرمز رنگ جلویش ایستاده بود.
سینه ی کوچکش را با اعتماد به نفس بیرون داده بود و ارنج هایش را پشتش برده بود، در حالی که مژه های بلند صورتی رنگش روی گونه هایش سایه می انداختند.
یک بچه مدرسه ای؟ احتمالا ۱۳ یا ۱۴ ساله.
کاکاشی پلک زد:"دختر جون گم شدی؟"
دخترک خیلی صریح جواب میداد، ابروهای گلبهی اش کمی توی هم رفتند:"نه، ولی بنظر میاد شما گم شدین. مسئولیت بزرگسالای گمشده با منه."
_____________________
خب بچه ها میدونین چجوری بدبخت شدم؟ اینجوری که فرض کنین من رفتم یه مدرسه، بعد دوستام رفتن یه مدرسه دیگه. یعنی یجوری تک و تنها شدم میخواستم بزنم تو سر خودم🌚🎀
بعد دومین ضد حالو اونجا خوردم که فهمیدم از بقیه بچه های کلاسمون یخورده عقب ترم کلا هم درسو بلد نیستم و کار از قهوه ای شدن گذشته.
بعد سومین ضد حالو میدونین کجا خوردم؟ فمیدم هیچکس تو کلاسمون نه اوتاکوعه نه بی ال فنه، کلا همه تو درسن اقا فقط منم گی میخورم.🗿
و چهارمین ضد حال از این قرار شد که متوجه شدم ریاضیم از بیخ و بن مشکل داره. همه تا سوال ۱۰۰ حل میکردن من هنوز تو ۲+۲=۴ مونده بودم 👁👄👁
جون من بیاین بگین تنها نیستم و بدبخت نشدم هنوز جون من
کاکاشی تقریبا دو متر از جا پرید وقتی یک صدای ناشناس و دخترانه را از پشت سرش شنید.
سرش بلافاصله چرخید:"ببخشین من شمارو ندیدم."
S.k:"اصلا ایرادی نداره به خودتون فشار نیارین. اگه از دکوری ناراضی این باید بگم هم نظریم، میتونین به همکارم اطلاع بدین."
کاکاشی دوبار پلک زد و سعی کرد چیزی را که میدید باور کند.
یک دختر کوچولوی مو صورتی که قدش به زور تا کمر کاکاشی میرسید، با یک لباس پف پفی قرمز رنگ جلویش ایستاده بود.
سینه ی کوچکش را با اعتماد به نفس بیرون داده بود و ارنج هایش را پشتش برده بود، در حالی که مژه های بلند صورتی رنگش روی گونه هایش سایه می انداختند.
یک بچه مدرسه ای؟ احتمالا ۱۳ یا ۱۴ ساله.
کاکاشی پلک زد:"دختر جون گم شدی؟"
دخترک خیلی صریح جواب میداد، ابروهای گلبهی اش کمی توی هم رفتند:"نه، ولی بنظر میاد شما گم شدین. مسئولیت بزرگسالای گمشده با منه."
_____________________
خب بچه ها میدونین چجوری بدبخت شدم؟ اینجوری که فرض کنین من رفتم یه مدرسه، بعد دوستام رفتن یه مدرسه دیگه. یعنی یجوری تک و تنها شدم میخواستم بزنم تو سر خودم🌚🎀
بعد دومین ضد حالو اونجا خوردم که فهمیدم از بقیه بچه های کلاسمون یخورده عقب ترم کلا هم درسو بلد نیستم و کار از قهوه ای شدن گذشته.
بعد سومین ضد حالو میدونین کجا خوردم؟ فمیدم هیچکس تو کلاسمون نه اوتاکوعه نه بی ال فنه، کلا همه تو درسن اقا فقط منم گی میخورم.🗿
و چهارمین ضد حال از این قرار شد که متوجه شدم ریاضیم از بیخ و بن مشکل داره. همه تا سوال ۱۰۰ حل میکردن من هنوز تو ۲+۲=۴ مونده بودم 👁👄👁
جون من بیاین بگین تنها نیستم و بدبخت نشدم هنوز جون من
- ۲۳۷
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط