Like Swan 🦢
Like Swan 🦢
#like_swan
𝑃𝑇16
ویو هویج:
چند روز از ورود لی یان به مدرسه گذشته بود.
برخلاف چیزی که اولش فکر میکردن، خیلی زود با محیط مدرسه جور شده بود. حتی بچههایی که روز اول فقط از روی کنجکاوی دورش جمع شده بودن، حالا دیگه عادی باهاش حرف میزدن.
البته بیشتر از همه، با ات و اومی صمیمی شده بود.
آن روز زنگ تفریح، ات و اومی کنار پنجره نشسته بودن که لی یان با یک دفتر توی دستش جلو اومد.
+ ات؟
ات سرش رو بلند کرد.
= بله؟
لی یان دفتر رو جلوی صورتش گرفت.
+ این کلاس رو کجا باید برم؟
ات نگاهی به صفحه انداخت.
= کلاس آزمایشگاه؟
+ آره.
اومی از اون طرف گفت:
~ طبقه دوم، سمت راست.
لی یان چند ثانیه به اومی نگاه کرد.
+ مطمئنی؟
~ صددرصد.
ات خندید.
= نه، بهش اعتماد نکن.
اومی با تعجب برگشت سمت ات.
~ هی!
= دفعه قبل خودت گفتی اتاق مدیر طبقه سومه.
~ خب اون موقع مطمئن بودم!
ات زد زیر خنده. لی یان هم خندید.
+ پس تو بهتره منو ببری.
اومی دستهاش رو بالا برد.
~ من؟ من الان خیلی سرم شلوغه.
ات با تعجب نگاهش کرد.
= سرِ چی؟
~ هیچچی.
اومی لبخند مرموزی زد و خیلی عادی شروع کرد با گوشیاش ور رفتن. ات چشمهاش رو ریز کرد.
= تو عمداً داری منو میفرستی.
~ من؟ هرگز.
لی یان خندید.
+ پس مزاحمتون نمیشم.
ات از جاش بلند شد.
= بیا، من نشونت میدم.
ات دست لی یان رو گرفت، پسر هم دنبالش راه افتاد.
اومی از پشت سرشون نگاه کرد و زیر لب گفت:
~ این دوتا خیلی زود باهم صمیمی شدن...
ات و لی یان توی راهرو قدم میزدن.
+ هنوز بعضی جاهای مدرسه رو بلد نیستم.
= طبیعیه. منم اوایل گم میشدم.
لی یان با تعجب نگاهش کرد.
+ جدی؟
= آره. فقط فرق من با تو اینه که من وانمود میکردم بلدم کجا میرم.
لی یان خندید.
+ پس خیلی کمک خوبی نیستی.
= من حداقل با اعتمادبهنفس گم میشدم.
هر دو خندیدن. وقتی به پلهها رسیدن، چند دانشآموز از روبهرو رد شدن.
یکی از اونها به لی یان اشاره کرد و چیزی به دوستش گفت. لی یان متوجه شد، اما چیزی نگفت. ات متوجه نگاهش شد و اروم دستشو فشرد.(نکن اتتتت نکننن)
= چیزی شده؟
+ نه.
= مطمئنی؟
لی یان چند لحظه سکوت کرد.
+ فقط هنوز عادت نکردم همه به خاطر اینکه از چین اومدم بهم نگاه کنن.
ات لبخند کوچیکی زد.
= بعد یه مدت عادی میشه همه همین رفتارو با اومی هم داشتن.
لی یان بهش نگاه کرد.
+ جدی؟.
= اره،چون خب دورگست و توی مدرسه دخترا براش جون میدن میگن خوشگله وای خدا. البته که همیشه ازش دفاع کردم.
لی یان چند لحظه ساکت موند. بعد لبخند زد.
+ پس خوشحالم که با تو آشنا شدم.
ات کمی جا خورد، ولی لبخند زد.
= منم همینطور.
همون موقع، چند متر اونطرفتر، نامجون از کلاس بیرون اومد. قرار بود برای چند دقیقه به دفتر معلمها بره. در حال رد شدن از راهرو، نگاهش اتفاقی افتاد سمت ات.
ات کنار لی یان ایستاده بود و با لبخند چیزی براش توضیح میداد. ولی نگاه نامجون چند ثانیه روی دستاشون مکث کرد. فقط چند ثانیه.
بعد نگاهش رو برداشت و به مسیرش ادامه داد.
اما ذهنش هنوز همونجا مونده بود.
«پس این پسره خیلی زود با ات صمیمی شده.»
خودش هم نمیدونست چرا این فکر تا این حد توی ذهنش گیر کرده.یه حسی احساس میکرد، حسادت نبود... بود؟
بعد از آخرین کلاس، ات داشت وسایلش رو توی کیفش میذاشت که لی یان دوباره کنارش اومد.
+ ات.
= هوم؟
+ میخواستم یه چیزی ازت بپرسم.
= بپرس.
+ بعد از مدرسه وقت داری؟
ات بند کیفش رو گرفت.
= چرا؟
+ میخوام اطراف مدرسه رو بهتر بشناسم. هنوز بعضی جاها رو بلد نیستم.
ات چند لحظه فکر کرد.
= باشه. میتونم یه دور کوچیک نشونت بدم.
لی یان لبخند زد.
+ مرسی ات تو خیلی خوبی.
اومی که از کنار میز رد میشد، حرفشون رو شنید.
~ اوووو...
ات برگشت.
= چته تو؟
~ هیچی، هیچی.
اومی کیفش رو برداشت و خیلی مظلومانه لبخند زد.
~ من امروز کار دارم.
ات با شک نگاهش کرد.
= چه کاری؟
~ کار مهم.
= اومی
~ خیلی مهم.
= اومی!
~ خدافظ!
و قبل از اینکه ات چیزی بگه، از کلاس رفت بیرون.
=هی!
ات با حرص نفسش رو بیرون داد.
= این پسره یه روز منو دیوونه میکنه.
لی یان خندید.
+خیلی دوستت داره.
= متاسفانه.
***
کمی بعد، راهروی مدرسه تقریباً خلوت شده بود.
ات و لی یان از پلهها پایین میرفتن که صدای نامجون از پشت سرشون اومد.
_ ات.
ات ایستاد و برگشت.
= بله استاد؟
نامجون نزدیک شد.
نگاهش اول روی ات موند و بعد برای لحظهای روی لی یان قرار گرفت خیلی نزدیک....زیادی نزدیک.
_ هنوز نرفتید؟
ات جواب داد:
= داشتیم میرفتیم.
نامجون سر تکون داد.
_ باشه. فقط دیر نکنید.
ات لبخند زد.
= چشم.
ـــــ
ادامش کامنتا عسلام🧸
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#like_swan
𝑃𝑇16
ویو هویج:
چند روز از ورود لی یان به مدرسه گذشته بود.
برخلاف چیزی که اولش فکر میکردن، خیلی زود با محیط مدرسه جور شده بود. حتی بچههایی که روز اول فقط از روی کنجکاوی دورش جمع شده بودن، حالا دیگه عادی باهاش حرف میزدن.
البته بیشتر از همه، با ات و اومی صمیمی شده بود.
آن روز زنگ تفریح، ات و اومی کنار پنجره نشسته بودن که لی یان با یک دفتر توی دستش جلو اومد.
+ ات؟
ات سرش رو بلند کرد.
= بله؟
لی یان دفتر رو جلوی صورتش گرفت.
+ این کلاس رو کجا باید برم؟
ات نگاهی به صفحه انداخت.
= کلاس آزمایشگاه؟
+ آره.
اومی از اون طرف گفت:
~ طبقه دوم، سمت راست.
لی یان چند ثانیه به اومی نگاه کرد.
+ مطمئنی؟
~ صددرصد.
ات خندید.
= نه، بهش اعتماد نکن.
اومی با تعجب برگشت سمت ات.
~ هی!
= دفعه قبل خودت گفتی اتاق مدیر طبقه سومه.
~ خب اون موقع مطمئن بودم!
ات زد زیر خنده. لی یان هم خندید.
+ پس تو بهتره منو ببری.
اومی دستهاش رو بالا برد.
~ من؟ من الان خیلی سرم شلوغه.
ات با تعجب نگاهش کرد.
= سرِ چی؟
~ هیچچی.
اومی لبخند مرموزی زد و خیلی عادی شروع کرد با گوشیاش ور رفتن. ات چشمهاش رو ریز کرد.
= تو عمداً داری منو میفرستی.
~ من؟ هرگز.
لی یان خندید.
+ پس مزاحمتون نمیشم.
ات از جاش بلند شد.
= بیا، من نشونت میدم.
ات دست لی یان رو گرفت، پسر هم دنبالش راه افتاد.
اومی از پشت سرشون نگاه کرد و زیر لب گفت:
~ این دوتا خیلی زود باهم صمیمی شدن...
ات و لی یان توی راهرو قدم میزدن.
+ هنوز بعضی جاهای مدرسه رو بلد نیستم.
= طبیعیه. منم اوایل گم میشدم.
لی یان با تعجب نگاهش کرد.
+ جدی؟
= آره. فقط فرق من با تو اینه که من وانمود میکردم بلدم کجا میرم.
لی یان خندید.
+ پس خیلی کمک خوبی نیستی.
= من حداقل با اعتمادبهنفس گم میشدم.
هر دو خندیدن. وقتی به پلهها رسیدن، چند دانشآموز از روبهرو رد شدن.
یکی از اونها به لی یان اشاره کرد و چیزی به دوستش گفت. لی یان متوجه شد، اما چیزی نگفت. ات متوجه نگاهش شد و اروم دستشو فشرد.(نکن اتتتت نکننن)
= چیزی شده؟
+ نه.
= مطمئنی؟
لی یان چند لحظه سکوت کرد.
+ فقط هنوز عادت نکردم همه به خاطر اینکه از چین اومدم بهم نگاه کنن.
ات لبخند کوچیکی زد.
= بعد یه مدت عادی میشه همه همین رفتارو با اومی هم داشتن.
لی یان بهش نگاه کرد.
+ جدی؟.
= اره،چون خب دورگست و توی مدرسه دخترا براش جون میدن میگن خوشگله وای خدا. البته که همیشه ازش دفاع کردم.
لی یان چند لحظه ساکت موند. بعد لبخند زد.
+ پس خوشحالم که با تو آشنا شدم.
ات کمی جا خورد، ولی لبخند زد.
= منم همینطور.
همون موقع، چند متر اونطرفتر، نامجون از کلاس بیرون اومد. قرار بود برای چند دقیقه به دفتر معلمها بره. در حال رد شدن از راهرو، نگاهش اتفاقی افتاد سمت ات.
ات کنار لی یان ایستاده بود و با لبخند چیزی براش توضیح میداد. ولی نگاه نامجون چند ثانیه روی دستاشون مکث کرد. فقط چند ثانیه.
بعد نگاهش رو برداشت و به مسیرش ادامه داد.
اما ذهنش هنوز همونجا مونده بود.
«پس این پسره خیلی زود با ات صمیمی شده.»
خودش هم نمیدونست چرا این فکر تا این حد توی ذهنش گیر کرده.یه حسی احساس میکرد، حسادت نبود... بود؟
بعد از آخرین کلاس، ات داشت وسایلش رو توی کیفش میذاشت که لی یان دوباره کنارش اومد.
+ ات.
= هوم؟
+ میخواستم یه چیزی ازت بپرسم.
= بپرس.
+ بعد از مدرسه وقت داری؟
ات بند کیفش رو گرفت.
= چرا؟
+ میخوام اطراف مدرسه رو بهتر بشناسم. هنوز بعضی جاها رو بلد نیستم.
ات چند لحظه فکر کرد.
= باشه. میتونم یه دور کوچیک نشونت بدم.
لی یان لبخند زد.
+ مرسی ات تو خیلی خوبی.
اومی که از کنار میز رد میشد، حرفشون رو شنید.
~ اوووو...
ات برگشت.
= چته تو؟
~ هیچی، هیچی.
اومی کیفش رو برداشت و خیلی مظلومانه لبخند زد.
~ من امروز کار دارم.
ات با شک نگاهش کرد.
= چه کاری؟
~ کار مهم.
= اومی
~ خیلی مهم.
= اومی!
~ خدافظ!
و قبل از اینکه ات چیزی بگه، از کلاس رفت بیرون.
=هی!
ات با حرص نفسش رو بیرون داد.
= این پسره یه روز منو دیوونه میکنه.
لی یان خندید.
+خیلی دوستت داره.
= متاسفانه.
***
کمی بعد، راهروی مدرسه تقریباً خلوت شده بود.
ات و لی یان از پلهها پایین میرفتن که صدای نامجون از پشت سرشون اومد.
_ ات.
ات ایستاد و برگشت.
= بله استاد؟
نامجون نزدیک شد.
نگاهش اول روی ات موند و بعد برای لحظهای روی لی یان قرار گرفت خیلی نزدیک....زیادی نزدیک.
_ هنوز نرفتید؟
ات جواب داد:
= داشتیم میرفتیم.
نامجون سر تکون داد.
_ باشه. فقط دیر نکنید.
ات لبخند زد.
= چشم.
ـــــ
ادامش کامنتا عسلام🧸
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
- ۳.۴k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط