#تکپارتی
#تکپارتی
جونگین/ا.ت
ساعت از ۱۲ نیمه شب میگذشت و داشت تو خیابون های خلوت قدم میزد تا به خونه برسه..
عادت کرده همیشه تا دیر وقت سرکار بمونه و کلی کار کنه. انگار جون مریضاش از سلامتی خودش مهم تر بود..
همیشه تا وقتی که از پا دربیاد و یکی از همکارانش مجبورش کنه که برگرده خونه، برنمیگشت.
اگه تو بیمارستان کسی نبود که مجبورش کنه که برگرده خونه قطعا تا صبح همونجا میموند و به مریض ها میرسید.
اون خیلی دختر خوب و خوش اخلاقی بود..همین اخلاق خوبش باعث شده مورد علاقه همه بیمار ها و کارکنای بیمارستان باشه.
همه دوسش داشتن اما خودش..کاملا مشخص بود که چقدر از خودش متنفره!
هربار که بیماری رو با عجله پیشش میاوردن و اون نمیتونست نجاتش بده، با آسیب زدن به خودش سعی میکرد بخشی از عذاب وجدانش رو کم کنه..
امروز هم یه روز نسبتا معمولی بود..تا صبح همچی خوب بود، اما زمانی که یه پسر بچه رو که تصادف کرده بود رو آوردن پیشش و اون نتونست جلوی خونریزی زیادش رو بگیره و در نهایت شاهد مرگ اون پسر بچه باشه؛ حالش به کل تغییر کرد..
با خودش میگفت:«اون پسر بچه باید زندگی میکرد..گناهی نداشت که زیر دست من جونش رو از دست داد..»
همین حرفا رو میزد که خودش رو شایسته موقعیتش نمیدید!
ساعت کاریش تموم شده بود و حالا داشت تو خیابون های خلوت سئول قدم میزد تا به خونه برسه..
همه جا ساکت بود و چراغ های کمی روشن بودن اما اینا..باعث نمیشد از مسیرش بترسه.
البته شاید بخاطر این بود که زیاد تو حال خودش نبود..متوجه اطرافش نبود آره. همین بی توجهیش به اطرافش باعث شد که با دستمالی که روی دهانش قرار گرفت بیهوش بشه!
همه چیز از نگاهش تاریک شد..دیگه چیزی نمیدیدژ فقط تاریکی مطلق بود..!
.
.
با سردرد بدی چشماش رو باز کرد..نور لامپ مستقیم تو چشم هاش بود و باعث اذیت شدن چشم هایش میشد..
«بلاخره بیدار شدی؟»
چندباری پشت سر هم پلک زد و بعد زمانی که دید چشم هاش بهتر شد، سرش رو چرخوند سمت صدا..
پسر جوونی روبهروش بود با کت و شلوار مشکی..لباس سفیدی از زیر کتش پوشیده بود، لکه های قرمزی داشت که اصن شباهتی به رنگ نداشتن!
«تو الان..حالت خوبه؟ میتونی راه بری؟ میتونی کار بکنی؟»
دهن باز کرد تا حرف بزنه..صداش از ته گلوش بیرون میومد..آروم بود.
ا.ت: ار..آره میتونم..
بعد از شنیدن کلمه «عالی» از زبون اون پسر، احساس کرد دست هایش آزاد میشن..
هان: من جیسونگم..تورو آوردیم اینجا تا جون یکی از دوستامون رو نجات بدی! ما میدونیم که تو یه پزشکی.
پزشک؟ چه کلمه جالبی..پزشکی که بیشتر باعث مرگ بیمارانش میشه!
ا.ت: من پزشک خوبی نیستم..هربار خواستم کسی رو نجات بدم اون رو کشتم.
کشتم؟ مگ تقصیر خودش بود؟ چقدر باید اینو بگم که مرگ اونا تقصیر تو نیست؟ متوجه موضوع میشی؟ تو تمام تلاشتو رو کردی دختر جون!
هان: نه تو کسی رو نکشتی! هیچ چیزی تقصیر تو نبود، باشه؟
چان: تو باید به ما کمک کنی، ا.ت! جون اون در خطره.
درسته جونش درخطر بود پس حالا باید بهش کمک میکرد..حالا نباید به اون موضوع همیشگی فکر میکرد.
ا.ت: من باید چیکار کنم؟ اون کجاست؟
چان قدمی برداشت و گفت:«همراهم بیا.»
از جاش بلند شد و دنبال مرد جوانی که به سمت جای نامشخصی قدم برمیداشت، رفت.
اون پسر غرق در خون بود و در اون حالا روی یه مبل سیاه خوابیده بود.
ا.ت: اینجا محیط مناسبی واسه همچین بیماری نیست! شما چطور تونستید اینجا نگهش دارید؟ اون فورا باید منتقل بشه به بیمارستان.
هان: ما نمیتونیم اونو ببریم به بیمارستان.
چان: اون اگه به بیمارستان بره، جونش بیشتر در خطر میره.
هان: لطفا همینجا درمانش کن. اون بهترین همکار ماست.
ا.ت نگاهی به پسر انداخت و بعد بدون هیچ حرفی رفت سمتش.
کنارش رو زمین نشست و شکمش که در اثر برخورد تیر پاره شده بود رو نگاه کرد و دست به کار شد..
ا.ت: برام دستمال های تمیز و آب بیارید اول باید جلوی خونریزیش رو بگیریم.
.
.
ساعت ها گذشت..
بلاخره کارش تموم شده بود..
دست هایش میلرزید و پیشونیش خیس از عرق بود.
چان: تو کارت رو خوب انجام دادی!
«ممنون» کوتاهی زیر لب گفت و دوباره به پسر خیره شد..
چشم های کشیدهاش..
بینی گرد و بانمکش..
اون چهره اصن شباهتی به مافیا ها نداشت!
مدتی گذشت و اون پسر آروم چشم های روباه مانندش رو باز کرد..
ناله آرومی از بین لب های خشک بیرون اومد و بعد چشم های رو کامل باز کرد.
ا.ت: تو..تو حالت خوبه؟
اون پسر سرش رو آروم چرخوند سمت صدا..چهره اون دختر درست مثل یه فرشته بود..!
آیا این واقعی بود؟
جونگین: من..من کجام؟
خواست بلند بشه اما با دردی که تو ناحیه پهلوش احساس کرد، دوباره روی مبل فرود اومد..
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
جونگین/ا.ت
ساعت از ۱۲ نیمه شب میگذشت و داشت تو خیابون های خلوت قدم میزد تا به خونه برسه..
عادت کرده همیشه تا دیر وقت سرکار بمونه و کلی کار کنه. انگار جون مریضاش از سلامتی خودش مهم تر بود..
همیشه تا وقتی که از پا دربیاد و یکی از همکارانش مجبورش کنه که برگرده خونه، برنمیگشت.
اگه تو بیمارستان کسی نبود که مجبورش کنه که برگرده خونه قطعا تا صبح همونجا میموند و به مریض ها میرسید.
اون خیلی دختر خوب و خوش اخلاقی بود..همین اخلاق خوبش باعث شده مورد علاقه همه بیمار ها و کارکنای بیمارستان باشه.
همه دوسش داشتن اما خودش..کاملا مشخص بود که چقدر از خودش متنفره!
هربار که بیماری رو با عجله پیشش میاوردن و اون نمیتونست نجاتش بده، با آسیب زدن به خودش سعی میکرد بخشی از عذاب وجدانش رو کم کنه..
امروز هم یه روز نسبتا معمولی بود..تا صبح همچی خوب بود، اما زمانی که یه پسر بچه رو که تصادف کرده بود رو آوردن پیشش و اون نتونست جلوی خونریزی زیادش رو بگیره و در نهایت شاهد مرگ اون پسر بچه باشه؛ حالش به کل تغییر کرد..
با خودش میگفت:«اون پسر بچه باید زندگی میکرد..گناهی نداشت که زیر دست من جونش رو از دست داد..»
همین حرفا رو میزد که خودش رو شایسته موقعیتش نمیدید!
ساعت کاریش تموم شده بود و حالا داشت تو خیابون های خلوت سئول قدم میزد تا به خونه برسه..
همه جا ساکت بود و چراغ های کمی روشن بودن اما اینا..باعث نمیشد از مسیرش بترسه.
البته شاید بخاطر این بود که زیاد تو حال خودش نبود..متوجه اطرافش نبود آره. همین بی توجهیش به اطرافش باعث شد که با دستمالی که روی دهانش قرار گرفت بیهوش بشه!
همه چیز از نگاهش تاریک شد..دیگه چیزی نمیدیدژ فقط تاریکی مطلق بود..!
.
.
با سردرد بدی چشماش رو باز کرد..نور لامپ مستقیم تو چشم هاش بود و باعث اذیت شدن چشم هایش میشد..
«بلاخره بیدار شدی؟»
چندباری پشت سر هم پلک زد و بعد زمانی که دید چشم هاش بهتر شد، سرش رو چرخوند سمت صدا..
پسر جوونی روبهروش بود با کت و شلوار مشکی..لباس سفیدی از زیر کتش پوشیده بود، لکه های قرمزی داشت که اصن شباهتی به رنگ نداشتن!
«تو الان..حالت خوبه؟ میتونی راه بری؟ میتونی کار بکنی؟»
دهن باز کرد تا حرف بزنه..صداش از ته گلوش بیرون میومد..آروم بود.
ا.ت: ار..آره میتونم..
بعد از شنیدن کلمه «عالی» از زبون اون پسر، احساس کرد دست هایش آزاد میشن..
هان: من جیسونگم..تورو آوردیم اینجا تا جون یکی از دوستامون رو نجات بدی! ما میدونیم که تو یه پزشکی.
پزشک؟ چه کلمه جالبی..پزشکی که بیشتر باعث مرگ بیمارانش میشه!
ا.ت: من پزشک خوبی نیستم..هربار خواستم کسی رو نجات بدم اون رو کشتم.
کشتم؟ مگ تقصیر خودش بود؟ چقدر باید اینو بگم که مرگ اونا تقصیر تو نیست؟ متوجه موضوع میشی؟ تو تمام تلاشتو رو کردی دختر جون!
هان: نه تو کسی رو نکشتی! هیچ چیزی تقصیر تو نبود، باشه؟
چان: تو باید به ما کمک کنی، ا.ت! جون اون در خطره.
درسته جونش درخطر بود پس حالا باید بهش کمک میکرد..حالا نباید به اون موضوع همیشگی فکر میکرد.
ا.ت: من باید چیکار کنم؟ اون کجاست؟
چان قدمی برداشت و گفت:«همراهم بیا.»
از جاش بلند شد و دنبال مرد جوانی که به سمت جای نامشخصی قدم برمیداشت، رفت.
اون پسر غرق در خون بود و در اون حالا روی یه مبل سیاه خوابیده بود.
ا.ت: اینجا محیط مناسبی واسه همچین بیماری نیست! شما چطور تونستید اینجا نگهش دارید؟ اون فورا باید منتقل بشه به بیمارستان.
هان: ما نمیتونیم اونو ببریم به بیمارستان.
چان: اون اگه به بیمارستان بره، جونش بیشتر در خطر میره.
هان: لطفا همینجا درمانش کن. اون بهترین همکار ماست.
ا.ت نگاهی به پسر انداخت و بعد بدون هیچ حرفی رفت سمتش.
کنارش رو زمین نشست و شکمش که در اثر برخورد تیر پاره شده بود رو نگاه کرد و دست به کار شد..
ا.ت: برام دستمال های تمیز و آب بیارید اول باید جلوی خونریزیش رو بگیریم.
.
.
ساعت ها گذشت..
بلاخره کارش تموم شده بود..
دست هایش میلرزید و پیشونیش خیس از عرق بود.
چان: تو کارت رو خوب انجام دادی!
«ممنون» کوتاهی زیر لب گفت و دوباره به پسر خیره شد..
چشم های کشیدهاش..
بینی گرد و بانمکش..
اون چهره اصن شباهتی به مافیا ها نداشت!
مدتی گذشت و اون پسر آروم چشم های روباه مانندش رو باز کرد..
ناله آرومی از بین لب های خشک بیرون اومد و بعد چشم های رو کامل باز کرد.
ا.ت: تو..تو حالت خوبه؟
اون پسر سرش رو آروم چرخوند سمت صدا..چهره اون دختر درست مثل یه فرشته بود..!
آیا این واقعی بود؟
جونگین: من..من کجام؟
خواست بلند بشه اما با دردی که تو ناحیه پهلوش احساس کرد، دوباره روی مبل فرود اومد..
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
- ۴۷۸
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط