قلمرو عشق پارت 9
وقتی بیدار وقتی روی تخت بودم و یونجون توی اشپزخونه بود
یونجون:عه بیدار شدی؟
ا.ت: اوهوم، رورا چطوره؟
یونجون: بهتر شده ولی هنوز بیمارستانه و سوبین کنارشه راستی بیا صبحونه درست کردم
ا.ت: فکر کنم یدونه عروسی در پیش داریم*خنده*
یونجون:شایدم دوتا؟
ا.ت: چی؟ کیی؟
یونجون: منو یه الهه زیبایی
ا.ت: مبارکهه حال اون خانوم خوش شانس کیه؟؟
یونجون: حالا بماند
ویو ا.ت
انگار یه سطل آب یخ ریختن روم دنیا رو سرم خراب شده بود دیگه چیزی برام مهم نبود
یعنی چی اخه به هرحال شاید من کافی نیستم بغضم گرفته بود هر لحظه ممکن بود اشکم سرازیر بشه
خیلی سعی داشتم ناراحتیم و نشون ندم ولی مگه میشد؟
اخه من کی انقدر عاشق پیشه یونجون شدم؟
کی انقدر شیفته ی یه پسر شدم؟
ویو یونجون
ظرفا رو گذاشته بودم روی میز و برگشتم به ا.ت بگم بیاد سر میز اما وقتی برگشتم
دیدم حالش خیلی بده بعض کرده صورتش قرمز شده و یه لبخند دردناک روی صورتشه
رفتم روی تخت نشستم و بغلش کردم
ویو ا.ت
دیدیم یونجون داره میاد سمتم
ای وای ا.ت ریدی الان چی میخوای جواب بدی؟
نمیتونستی خودتو کنترل کنی؟
و هزاران هزار از این حرفا
نشست روی تخت و بغلم کرد منم از خدا خواسته خودمو توی بغلش جا دادم
یونجون:ات؟
ا.ت:هوم؟*کل حرفای ا.ت با گریه و لرزه*
یونجون:خوبی؟
ا.ت:اره.. یعنی نه.. نمیدونم
یونجون: چیشده فرشته کوچولو؟
ا.ت توی ذهنش: ای وای الان چی بگم؟
ا.ت: من نمیتونم چهار سال از خانوادم دور بمونم برام سخته
یونجون:هیس اشکالی نداره من پیشتم
*و ا.ت و جوری نوازش میکرد که اشکاش بند اومد*
ویو یونجون
ای وای مطمعنم از حرف من ناراحت شده
الان چیکار کنم حالش بهتر شه؟
این بچه خیلی دل نازکه یونجون چرا برای نمک ریختن همچین حرفی زدی؟؟
اها نه نه فهمیدمم
یونجون: راستی امروز برای بهتر شدن حال رورا قرار بریم ساحل
ا.ت: جدی؟ عالیه حالا ساعت چند؟
یونجون: یه نیم ساعت دیگه
ا.ت : خوب زودتر میگفتیی چطوری اماده شمم
یونجون: اروم باش دیوونه*خنده
لباستو بپوش بریم کاری نداره که
ا.ت: دختر نیستی بدونی چه دردی داره
یونجون:عه بیدار شدی؟
ا.ت: اوهوم، رورا چطوره؟
یونجون: بهتر شده ولی هنوز بیمارستانه و سوبین کنارشه راستی بیا صبحونه درست کردم
ا.ت: فکر کنم یدونه عروسی در پیش داریم*خنده*
یونجون:شایدم دوتا؟
ا.ت: چی؟ کیی؟
یونجون: منو یه الهه زیبایی
ا.ت: مبارکهه حال اون خانوم خوش شانس کیه؟؟
یونجون: حالا بماند
ویو ا.ت
انگار یه سطل آب یخ ریختن روم دنیا رو سرم خراب شده بود دیگه چیزی برام مهم نبود
یعنی چی اخه به هرحال شاید من کافی نیستم بغضم گرفته بود هر لحظه ممکن بود اشکم سرازیر بشه
خیلی سعی داشتم ناراحتیم و نشون ندم ولی مگه میشد؟
اخه من کی انقدر عاشق پیشه یونجون شدم؟
کی انقدر شیفته ی یه پسر شدم؟
ویو یونجون
ظرفا رو گذاشته بودم روی میز و برگشتم به ا.ت بگم بیاد سر میز اما وقتی برگشتم
دیدم حالش خیلی بده بعض کرده صورتش قرمز شده و یه لبخند دردناک روی صورتشه
رفتم روی تخت نشستم و بغلش کردم
ویو ا.ت
دیدیم یونجون داره میاد سمتم
ای وای ا.ت ریدی الان چی میخوای جواب بدی؟
نمیتونستی خودتو کنترل کنی؟
و هزاران هزار از این حرفا
نشست روی تخت و بغلم کرد منم از خدا خواسته خودمو توی بغلش جا دادم
یونجون:ات؟
ا.ت:هوم؟*کل حرفای ا.ت با گریه و لرزه*
یونجون:خوبی؟
ا.ت:اره.. یعنی نه.. نمیدونم
یونجون: چیشده فرشته کوچولو؟
ا.ت توی ذهنش: ای وای الان چی بگم؟
ا.ت: من نمیتونم چهار سال از خانوادم دور بمونم برام سخته
یونجون:هیس اشکالی نداره من پیشتم
*و ا.ت و جوری نوازش میکرد که اشکاش بند اومد*
ویو یونجون
ای وای مطمعنم از حرف من ناراحت شده
الان چیکار کنم حالش بهتر شه؟
این بچه خیلی دل نازکه یونجون چرا برای نمک ریختن همچین حرفی زدی؟؟
اها نه نه فهمیدمم
یونجون: راستی امروز برای بهتر شدن حال رورا قرار بریم ساحل
ا.ت: جدی؟ عالیه حالا ساعت چند؟
یونجون: یه نیم ساعت دیگه
ا.ت : خوب زودتر میگفتیی چطوری اماده شمم
یونجون: اروم باش دیوونه*خنده
لباستو بپوش بریم کاری نداره که
ا.ت: دختر نیستی بدونی چه دردی داره
- ۱۴.۸k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط