Par8))
Par8))
15 سال دروغ..
فصل دوم..
{چرا تظاهر به خوبی میکنی وقتی قراره دوباره تنهام بزاری؟..
(این جمله انگار مال سال ها پیش یا آیندست)}
21 اکتبر2029
ساعت3:00
باورم نمی شه اون شاهزاده خواسته با پدرم معامله کنه !این خطر ناک ترین کار ممکنه! همه مهمان ها رفته اند وقصر خالی است وصدایی نمی اید فقط من وجیسو واوپا اینجان ..قرار گذاشتیم چون به سن قانونی رسیدم این شبو تا صبح تو ک.لوپ خوش بگذرونیم در حالی که تو اتاقم لباس عوض می کردم یه نیمتنه ومخلفاتش.. داشتم می پوشیدم خالکوبی مارم اومده بود کنار شونه ی سمت چپم داشتم وسایل رو مرتب میکردم که در زدن وگفتم بیا تو حتما جیسو هستش سرمو چر چرخوندم اون بدن چهار شانه رو دیدم از تعجب چشمانم گشاد شد پنجر های اتاقم باز بود و باد شب به پوستم خورد .. با حالت عصبی به سمتم آمد با هر قدمش یک قدم عقب می رفتم تا اینکه رو تخ.ت نرم افتادم موهایم پخش شد این رفتار هام همه بی اختیار بود بالا روی من ق.رار میگیرد صدای نفس هایش را میشنوم او.... نفسش رو پوستم قرار میگرد.." تو بازی اینگور کردن اونی که می بره منم دارلینگ والانم بردم" نفسش را روی پوستم حس میکنم"می دونی وقتی الان بهم میگی دارلینگ یکم عجیبه چون وقتی میخوای منو بکشی همینو گفتی"...لبخندی میزند"من جایزه میخوام لتیشیا!..."میخندم "بحثو عوض نکن و بهم نگو دارلینگ.."ج.ولو تر می اید فقط 2 انگشت تا ل.ب هایمان فلصله است زمزمه میکند"ولی چون تولد توئه من باید بهت جایزه بدم"بلند میشود ومیخندد لبخندش خیلی کیوت است ..و چشمانش برق میزند"خیلی بهت میاد..." رو تخت میشینم و به آینه رو به رونگاه میکنم گردنبندی از نقره شیاطین والماس سیاه و آنقدر زیبا است که چشمگیره"تولدت مبارک لتیشیا..شرمنده اگه یکم عوضی بودم..مجبور بودم" یهو حس میکنم نمی تونم بدنمو کنترل کنم مانند روحی از بدنم بیرون آمدم مانند تماشاچی میدیدم من این حرف ها را میزدم ولی من نبودم مطمئنم کار یکی یه..چشمانم پر از اشک میشه حالا که بهش نگاه میکنم چشمام قشنگه احساس غرور میکنم ولی نه الان چون من کنار شاهزداه دورگه دارم گریه میکنم هر چقدر میخواد به سمت بدنم برم نمی شه! گریه میکنه ..اون دختر.جونگکوک متعجبه و خیلی کیوت دست وپا چلفتی شده.. دستاشو تکون میده وکنارم میشینه"بهم گفتی میتونم ..زنده میمونم.. چرا تظاهر به خوبی میکنی وقتی قراره دوباره تنهام بزاری؟.. من نابود شدم چرا تنهام گذاشتی؟..چرا رفتی؟..منو ترک کردی..!"هم من هم او گیج شده است این شخص کیه؟چرا اومده تو بدن من؟تنها کسی که میتونه وارد بدن من شه...چشمانم گرد میشود بدنم سرد میشود..تنها کسی که میتونه خودم تو آینده ست..من تو آینده چه بلایی سرم اومده؟جونگکوک اخم هایش در هم میرود منم همین طور"تو کی ای؟"جادو را حس میکنم داره دنبال من واقعی میگرده دست روح مانند من را میگیرد"هی لتیشیا چه خبره؟"
_نمی دونم احتمالا از آینده ست
_آینده؟
در با صدای ترسناکی باز میشود من و شاهزاده دورگه میچرخیم از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم دهنم کاملا باز شده بود کسی که جولوی در بود جونگکوک بد زیر چشمانش سیاه بد چشمانش سیاه! من و شاهزاده را کنار میزند با یه هل ما را زمین میزند"لنیشیا خودتی؟"
_جونگکوک
محکم او رابغل میکند جوری که انگار دنیا شه انگار شاهزاده دورگه آینده همه چیز منه؟عمرا اگه بزارم همچین صحنه ای روببینم دست لتیشیا را میگیرد وبهش جادو وارد میکند فریاد میزنم"بی فایدست اون نمی تونه اینجا بمونه!.. اون..اون حالش خیلی بده!" میچرخد وبه من وجونگکوک نگاه میکند شاهزاده دورگه آینده در مقابل گذشته ..هرچند نگاه شاهزاده دورگه آینده به من به خاطر حرفم ناراحته ولی انگار خیلی عجیبه..!
ادامه داد..
اسلاید دوم کادوی جونگکوک
اسلاید سوم لباس لتیشیا....
.......دیروز یکم ناراحت بودم شرمنده! اگه حرفی زدم منو ببخشید
از طرف میا:)
15 سال دروغ..
فصل دوم..
{چرا تظاهر به خوبی میکنی وقتی قراره دوباره تنهام بزاری؟..
(این جمله انگار مال سال ها پیش یا آیندست)}
21 اکتبر2029
ساعت3:00
باورم نمی شه اون شاهزاده خواسته با پدرم معامله کنه !این خطر ناک ترین کار ممکنه! همه مهمان ها رفته اند وقصر خالی است وصدایی نمی اید فقط من وجیسو واوپا اینجان ..قرار گذاشتیم چون به سن قانونی رسیدم این شبو تا صبح تو ک.لوپ خوش بگذرونیم در حالی که تو اتاقم لباس عوض می کردم یه نیمتنه ومخلفاتش.. داشتم می پوشیدم خالکوبی مارم اومده بود کنار شونه ی سمت چپم داشتم وسایل رو مرتب میکردم که در زدن وگفتم بیا تو حتما جیسو هستش سرمو چر چرخوندم اون بدن چهار شانه رو دیدم از تعجب چشمانم گشاد شد پنجر های اتاقم باز بود و باد شب به پوستم خورد .. با حالت عصبی به سمتم آمد با هر قدمش یک قدم عقب می رفتم تا اینکه رو تخ.ت نرم افتادم موهایم پخش شد این رفتار هام همه بی اختیار بود بالا روی من ق.رار میگیرد صدای نفس هایش را میشنوم او.... نفسش رو پوستم قرار میگرد.." تو بازی اینگور کردن اونی که می بره منم دارلینگ والانم بردم" نفسش را روی پوستم حس میکنم"می دونی وقتی الان بهم میگی دارلینگ یکم عجیبه چون وقتی میخوای منو بکشی همینو گفتی"...لبخندی میزند"من جایزه میخوام لتیشیا!..."میخندم "بحثو عوض نکن و بهم نگو دارلینگ.."ج.ولو تر می اید فقط 2 انگشت تا ل.ب هایمان فلصله است زمزمه میکند"ولی چون تولد توئه من باید بهت جایزه بدم"بلند میشود ومیخندد لبخندش خیلی کیوت است ..و چشمانش برق میزند"خیلی بهت میاد..." رو تخت میشینم و به آینه رو به رونگاه میکنم گردنبندی از نقره شیاطین والماس سیاه و آنقدر زیبا است که چشمگیره"تولدت مبارک لتیشیا..شرمنده اگه یکم عوضی بودم..مجبور بودم" یهو حس میکنم نمی تونم بدنمو کنترل کنم مانند روحی از بدنم بیرون آمدم مانند تماشاچی میدیدم من این حرف ها را میزدم ولی من نبودم مطمئنم کار یکی یه..چشمانم پر از اشک میشه حالا که بهش نگاه میکنم چشمام قشنگه احساس غرور میکنم ولی نه الان چون من کنار شاهزداه دورگه دارم گریه میکنم هر چقدر میخواد به سمت بدنم برم نمی شه! گریه میکنه ..اون دختر.جونگکوک متعجبه و خیلی کیوت دست وپا چلفتی شده.. دستاشو تکون میده وکنارم میشینه"بهم گفتی میتونم ..زنده میمونم.. چرا تظاهر به خوبی میکنی وقتی قراره دوباره تنهام بزاری؟.. من نابود شدم چرا تنهام گذاشتی؟..چرا رفتی؟..منو ترک کردی..!"هم من هم او گیج شده است این شخص کیه؟چرا اومده تو بدن من؟تنها کسی که میتونه وارد بدن من شه...چشمانم گرد میشود بدنم سرد میشود..تنها کسی که میتونه خودم تو آینده ست..من تو آینده چه بلایی سرم اومده؟جونگکوک اخم هایش در هم میرود منم همین طور"تو کی ای؟"جادو را حس میکنم داره دنبال من واقعی میگرده دست روح مانند من را میگیرد"هی لتیشیا چه خبره؟"
_نمی دونم احتمالا از آینده ست
_آینده؟
در با صدای ترسناکی باز میشود من و شاهزاده دورگه میچرخیم از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم دهنم کاملا باز شده بود کسی که جولوی در بود جونگکوک بد زیر چشمانش سیاه بد چشمانش سیاه! من و شاهزاده را کنار میزند با یه هل ما را زمین میزند"لنیشیا خودتی؟"
_جونگکوک
محکم او رابغل میکند جوری که انگار دنیا شه انگار شاهزاده دورگه آینده همه چیز منه؟عمرا اگه بزارم همچین صحنه ای روببینم دست لتیشیا را میگیرد وبهش جادو وارد میکند فریاد میزنم"بی فایدست اون نمی تونه اینجا بمونه!.. اون..اون حالش خیلی بده!" میچرخد وبه من وجونگکوک نگاه میکند شاهزاده دورگه آینده در مقابل گذشته ..هرچند نگاه شاهزاده دورگه آینده به من به خاطر حرفم ناراحته ولی انگار خیلی عجیبه..!
ادامه داد..
اسلاید دوم کادوی جونگکوک
اسلاید سوم لباس لتیشیا....
.......دیروز یکم ناراحت بودم شرمنده! اگه حرفی زدم منو ببخشید
از طرف میا:)
- ۲۵.۳k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط